
راستش رو بخوای، من از اون روزایی که هیچکس نبود، از اون سکوتهایی که توش نفس کشیدن، ساخته شدم. مثل یه توپ کهنه که از پلهها میریزه پایین، میخوره زمین، میپره بالا... ولی اینبار دیگه نمیترسم و گریه نمیکنم.
از همه حرفهایی که توی گلوم گیر کرد، از همه اون بارونهایی که توی دلم ریخت ولی من خشک موند، یه چیزی توی دلم رشد کرده. نه اینکه انتخاب کردم، زندگی خودم رو به من تحمیل کرد. حالا وقتی باد میوزه، من نمیشکنم، فقط کمی خم میشم و دوباره صاف میشم. چون فهمیدم سختیها، آجرهای خونهی قویم بودن.
گاهی وقتا فکر میکنم شاید من هم مثل یه درختم که ریشههاش توی سنگها گیر کرده، ولی باز هم دارم به سمت آفتاب میرم. نه برای اینکه قوی باشم، برای اینکه زنده بمونم و نشون بدم که مردونه میتونم ایستاده بمونم. تو هم همینطوری نیستی؟
Parsa