پیکان زمان

چندوقتیه می‌خوام بنویسم ولی فکری که می‌پره به گذشته و آینده، نمی‌ذاره بنویسم.

https://virgool.io/p/o7dlhhg3g4tk/ListentoYouth-FeelKimfeatKimChangWan/%EC%B2%AD%EC%B6%98-%EA%B9%80%ED%95%84feat%EA%B9%80%EC%B0%BD%EC%99%84OSTReply1988byParavrilBoh%C3%A8meon#SoundCloud
https://soundcloud.com/paravril-boh-me/youth-feel-kim-feat-kim-chang-wan-feat-ost-reply-1988?ref=clipboard&p=a&c=0&si=dadb9f744d0a4865afa5def14de30a64&utm_source=clipboard&utm_medium=text&utm_campaign=social_sharing

امروز داشتم از بین کاغذها و پوشه‌های کل سال‌های تحصیلیم، کاغذهای یه رو سفید رو جدا میکردم که یه حس جدید رو تجربه کردم که اصلا دوستش نداشتم و شاید حتی نمی‌دونستم تو کدوم دسته قرار می‌گیره. فقط می‌دونستم ترسوندم، هیجان‌زدم کرد و از من خواست که بمیرم. اونموقع حس کردم که چقدر زود بزرگ شدم و الان با چه تغییراتی چه جایی وایسادم، چجوری و با چه عقاید و شخصیتی. فکر اینکه کنکورمو می‌دم، دانشگاهو تموم می‌کنم و بعدا قراره به یه شکلی تو جایی که نمی‌دونم کجاست، زندگیم رو ادامه بدم و بعدش هم یا با طمع یا با آغوش باز قراره مرگ رو بپذیرم، دیوونم می‌کنه. احساس می‌کنم این حد از ادامه دادن در توانم نیست. دل کندن از گذشته و با استخون و گوشت درک کردن پیکان یه طرفه زمان دیوونم می‌کنه..

نمی‌دونم چی می‌خوام. منجمد شدن تو گذشته یا دیدن آینده؟

حس عجیبه فقط می‌دونم برای تحمل این حس و افکار و دردی که به دنبالش میاد باید زیادی قوی بود یا شایدم نباید بهش فکر کرد.

فکر اینکه یه روزی دیگه نمی‌تونم لبخند کسایی که دوستشون دارم رو ببینم، اینکه دیگه نمی‌تونم بغلشون کنم، بوسم کنن و باهاشون حرف بزنم، دیوونم می‌کنه. و فکر کردن بهشون خیلی درد داره.

از آینده می‌ترسم. از اینکه تبدیل به آدمی بشم که امیدی براش نمونده باشه، آدمی که اتفاقات اون رو به یه نقطه‌ای کشوندن که پشیمونی دیوونش می‌کنه. آدمی که با فکر کردن به گذشته فقط حسرت می‌خوره. آدمی که حتی نمی‌تونه امید به تغییر داشته‌باشه.

این چندوقته انقدر به این ماجرا فکر کردم که چجوری به همچین آینده‌ای نرسم. دیوونه شدم و می‌خوام از زندگی عقب بکشم و بگم من از دور نگاهتون می‌کنم و شما ادامه بدین. ولی از یه طرفی دوست دارم بدوم و غرق زندگی بشم. دوست دارم وقتی به آسمون و ابراش نگاه می‌کنم، فقط نگاه کنم، فقط غرقش بشم و احساس زنده‌بودن بکنم.

خلاصه که با تمام تغییرات و بدبختی‌ها و خوشبختی‌ها و روزهایی که عنوان بهترین‌ها رو کسب کردن، روزها دارن می‌گذرن و من از مبدا م دورتر می‌شم. نمی‌دونم یلدای چندسال بعد چجوریه و قراره در برابر زندگی چیکار کنه. ولی یلدای الان دوست داره تا همیشه این افکار رو داشته‌باشه. با اینکه می‌دونه ممکنه درست نباشه اما می‌خواد حماقت کنه.

یه انیمه ۴۰ دقیقه ای به نام summer ghost این اواخر دیدم که با تمام وجود داشت بهمون می‌گفت تا ته زندگی رو دربیارید و تا جایی که می‌تونید از زمان، روزهاتونو بدزدید. و همچنین دیدن این انیمه هم خیلی پیشنهاد می‌شه.