میدانی؟
حافظه ، بی رحم ترین زندان بانِ قرن است؛
چرا که نمیگذارد فراموش کنم چگونه خود را به آن تکه گوشتِ میانِ سینه ام باختم.
گاهی دلم میخواهد آن گوشتِ تپنده ی گستاخ را از میان بدنم خارج کنم و سرش فریاد بزنم ، بگویم سکوت کند و اسمِ دشمن را با محبت نعره نزند. چرا نمیتوانم به او بفهمانم همان کسی که اسمش را با هر تپش فریاد میزند ، روزی بلاخره باعثِ سکوت و دردش می شود؟ چرا نمیگذارد زندان بان ، مرا به سمتِ دادگاه هدایت کند تا توسطِ مغزم ، سزایِ گوش دادن به فریادهایش را ببینم؟ تا حداقل شاید بتوانم همان ذره روحی که برایم مانده را از آوای خشمگینش در امان نگه دارم.
اما حال میفهمم؛
نه مغزم مجازات کننده است و نه قلبم هدایت کننده؛
این خودم هستم که ناقوسِ اعدام را با اولین دیدارم با او به صدا درآوردم.
#بدخط_نویس #زندان