"چ-چیزی نیست. فقط ص-صدای تلویزیونه."
صدایش می لرزید. تکرار کردم: "صدای تلویزیون؟" نتوانست جوابم را بدهد. ناله ای از گلویش در آمد، از صفحه نمایش گوشی ام بیرون جهید و نوک بینی ام خورد. اخم کردم و گفتم: "مامان و بابا که هیچوقت تلویزیون نمی بینن."
"ولی آخه..." صدای نازک بچگانه اش در گوشم زنگ زد. همان دو کلمه و البته چشم های عسلی رنگ اشکی دختر کوچک مقابلم همه چیز را برایم آشکار کرد. اخمم عمیق تر شد و دندان هایم را به هم فشردم. لعنت به آن دو. اسم خودشان را هم گذاشته اند پدر و مادر! اصلا چرا باید درست هنگام شروع تعطیلات دانشگاهی با چنین مسئله ای مواجه بشوم؟! برای بار هزارم از این که رفتم دانشگاه و ندا را با آن کثافت ها تنها گذاشتم حسرت خوردم. پشت تلفن وسط پیاده رو بدون اینکه حواسم به آبرویم باشد صدایم را بلند کردم: "خواهر عوضیت الان چیکار می کنه؟ کجاست؟!"
بچه نه ساله مقابلم تکانی خورد و لرزید. "ه-همینجاست داداش مهران... توی گ-گوشیشه..."
"گوشی رو بده بهش."
"ب-باشه..." صفحه تکان خورد و پیراهن صورتی ندا که رویش عکس یک فیل خوشحال و چند بادکنک داشت را دیدم که به سمت آوا رفت و چیزی نامفهوم گفت. آوا گوشی را در دست گرفت و با نگاه "چیه؟ چی می خوای؟" به من نگاه کرد.
"آوا اونجا چه خبره؟!"
آوا تمسخری کرد. "صدای تلویزیونه دیگه." مو های به هم ریخته سیاهش که روی بالش پخش شده بود اعصابم را بیشتر به هم ریخت. "مثل آدم بگو اونجا چه خبره!"
"خودت می دونی دیگه. دعوائه. مثل همیشه." نیشخندی روی لبش آمد و ابرویش را بالا انداخت. چشمان همرنگ مو هایش برق می زد. متنفر بودم از اینکه چقدر شبیه من بود.
"دعوا سر چی؟ درست جواب بده توله سگ."
"میو."
یک دقیقهای زمان برد تا بتوانم خودم را متقاعد کنم که پرت کردن گوشی زیر چرخ ماشین ها هیچ فایدهای ندارد. با فشار نفسی بیرون دادم. "مرض داری؟"
"آره." آوا لب هایش را به هم فشار داد و به نظر رسید که دارد به زور جلوی قهقههاش را می گیرد. "دعوا سر منه، داداش جون." طوری این را گفت که انگار داشت دربارهی گرفتن مدال المپیاد ریاضی حرف می زد.
"سر تو؟ البته... البته. دعوا همیشه سر توی کثافته. باز چیکار کردی؟"
"من کاری نکردم. بابا یکی خوابوند توی گوشم. مامان هم داره ازم دفاع می کنه."
تند تر راه رفتم. نزدیک خانه بودم. مثلا به ندا زنگ زده بودم تا مژدگانی بدهم که می آیم خانه و حالا...
آوا زیر لب آوازی را زمزمه می کرد. سر و صدای مامان و بابا و گریه های ندا و آواز خواندن های آوا من را تا سر حد مرگ برده بود. داد زدم:"خفه شو!" بعد گوشی را قطع کردم. نفس نفس می زدم. به رو به رویم که نگاه کردم خانه مان مشخص بود. زمزمه کردم: "ندا، اومدم نجاتت بدم."
وقتی در آپارتمان را با کلید باز کردم همه جا ساکت بود. فحشی که در حال جوانه زدن از دهانم بود با دیدن صحنهی مقابلم خشک شد.
داد زدم:"ندا!" و مامان و بابا را کنار زدم و به سر خونی اش دست کشیدم. "چه اتفاقی افتاده مامان؟!"
مامان با صدایی لرزان گفت: "خ-خودش رو... خودش را از توی ایوون پ-پرت کرد توی حیاط..." مامان در جایش ریشه زده بود و حتی نمی توانست جهت نگاهش را تغییر بدهد. چشمان بابا سرخ بود داشت به اورژانس زنگ می زد. سرم را بالا بردم و آوا را دیدم که به چهارچوب در تکیه داده بود تا نیفتد. به سمتش رفتم و یقه اش را گرفتم و به دیوار چسباندمش. "چه غلطی کردی آوا؟!"
"هیچی... هیچی!"چشمانش اندازهی نعلبکی گشاد شده بود.
"چه اتفاقی افتاد؟! چرا خودشو پرت کرد پایین؟"
"ف-فکر کنم... صدای... ص-صدای..." لب هایش می لرزید. سرش داد زدم: "د بنال دیگه!"
در حالی که با وحشت به ندا خیره شده بود گفت: "بالاخره... تونست صدای تلویزیون رو خاموش کنه."
مهربان کریمی ترشیزی
23 مهر 1404