
دیماه، فقط یک تاریخ نیست؛ سایهای است که هنوز روی شانهٔ آدمها سنگینی میکند. هوا بوی همان شبهایی را میدهد که نامها از پوستِ تقویم کنده شدند و تبدیل شدند به فقدانهایی که هیچوقت جا نمیافتند.
آدمهایی بودند که صبح از خانه بیرون رفتند و به جای برگشتن، تبدیل شدند به عکسهایی که روی دیوارها چسبیدهاند. گاهی خیال میکنم هنوز صدای قدمهایشان توی کوچهها مانده؛ اما شاید این فقط عذابِ وجدانِ ما زندههاست که رهایمان نمیکند.
نمیدانم چه چیزی تلختر است؛ مرگی که ناحق بود، یا زنده ماندنی که هر روز آدم را بیشتر میسوزاند. ما بازماندگانِ بیپناهیم؛ کسانی که با دندان قفلکرده، درد را فرو میخوریم و وانمود میکنیم عادت کردهایم، اما حقیقت این است که عادت نکردهایم. نمیشود هم عادت کرد.
در دلِ این سکوتِ تحمیلی، در دلِ این شبِ بیانتها، فقط یک چیز میماند:
آن آتشی که زیر خاکستر خاموش نشاندهایم؛ آتشی که ربطی به شعار و فریاد ندارد، از جنس خونابهٔ دل است. از جنس یاد. از جنس حسابهایی که هیچوقت در این دنیا صاف نمیشوند.
دی ماه هنوز تمام نشده؛در هیچ کدام از ما