ویرگول
ورودثبت نام
پیچک
پیچکچپ های دنیا آسوده بخوابید،نوبت مردم ایران هم میشود.
پیچک
پیچک
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ روز پیش

شمع خاموش

پنجره ی کوچک اتاق،منظره ای خاکستری از پشت بام های همسایه را قاب گرفته بود؛منظره ای که هیچ چیز برای به یاد آوردن نداشت،شاید نماد آتش جوانی اش که خاکستر وسرد شده بود.
هر روز ،یک تکرار کسالت بار از روز قبل بود.طلوع و غروب،دو رویداد بی اهمیت که تنها با تغییر شدت نور در گوشه ی اتاق مشخص میشدند.صبح ها یک لیوان آب و غروب ها،یک لقمه نان خشک که بیشتر حکم وظیفه ای اجباری داشت تا تامین انرژی.

بانو دستش را روی بافت کاموایی ای میکشید که مادرش برایش بافته بود ؛اما در پس این بافت هیچ تصویری شکل نمیگرفت.

نه بوی نان داغ کودکی که از تنور مادرش برمیخاست ،نه هیجان بازی های دم غروب ، نه تلخیِ جداییِ سوزناکِ بعدش.

فقط یک سکوت بزرگ و سنگین؛ که مانند پتویی ضخیم  احساساتش را در بر گرفته بود.

آلزایمر.. زیر لب آرام زمزمه کرد.

صدایش شکسته و خشن بود.صدایی که گویی سال ها از آن استفاده نشده بود و به گوش هایش غریب می آمد.

او سعی میکرد حفره ها را پر کند.تلاش برای بازیابی چیزی که هرگز وجود نداشته است.

او به یاد می آورد که باید به یاد بیاورد!

اما این خود به یاد آوردن بود که گویی سست و بی معنا شده بود.

شب عروسی؟فقط سفیدی بی روحی از لباس عروس به یاد می آورد.پارچه ای سنگین که گویی روی تابوتی نازل شده بود.

صدای ساز؟ صدایی که به گوش نمیرسید.تنها ارتعاش مبهمی از هوای سنگین آن شب،که سریعا توسط فشار سنگین"باید"خفه شد.
هیچ لبخندی،هیچ نگاه عاشقانه ای که ثابت کند آن روز قلبش تپیده است.

به سرپرستی گرفتن اولین همدمش؟ انبوهی از فشاری مبهم در قفسه سینه که هیچگاه تبدیل به شادی نشد.دردی که برای لحظه ای جای خالی احساس را پر کرد.اما آن درد هم زود تبخیر شد.همچون بوی الکل بر روی زخمی کهنه.

انگار هر لحظه شیرین یا تلخ،قبل از آنکه فرصتی برای تثبیت در حافظه اش پیدا کند توسط یک دست نامرئی به درون خلا کشیده شده بود.

تخلیه ی دائمی و سازمان یافته از جوهره ی زیستن!

او به آینه ی قدیمی و زنگ زده اش نگاه کرد.

چین و چروک های صورتش نقشه ی جغرافیایی سرزمینی متروک بودند.جایی که هیچ رودخانه ای جاری نبود و هیچ بذری سبز نمیشد.

این،چهره زنی بود که تمام عمرش منتظر چیزی بود که هرگز نرسید.

شاید یک تلنگر،یک حادثه ناگهانی، یک شور لحظه ای که بتواند آن را چنگ بزند و نگه دارد.

او شاهد زندگی اش بود،نه به عنوان شرکت کننده،بلکه به عنوان تماشاگری بی تفاوت که در انتهای سالن سینما نشسته است.

زندگی اش همچون تئاتری بود که تماشاگری نداشت.

و بازیگرانش دیالوگ های خود را فراموش کرده بودند،یا بدتر اصلا دیالوگی نداشتند.

بانو به مفهوم انتظار فکر کرد.

انتظار برای رسیدن اتوبوس، انتظار برای باران،انتظار برای مرگ.انتظار برای مرگ تنها چیزی بود که او در موردش قطعیت داشت؛اما حتی این قطعیت هم با یک ابهام شیرین شده بود :چه زمانی؟

او خاطرات را جست و جو کرد.حتی آنهایی که دیگران برایش تعریف کرده بودند و او حفظ کرده بود.صرفا به دلیل تکرار؛مثلا داستان خواستگاری که از زبان دخترش شنیده بود؛ اما اینها هیچ تاثیری نداشتند.انگار این داستان ها متعلق به شخص دیگری بود،یک شخصیت خیالی در یک کتاب که جلدش از بین رفته است.

بانو به آرامی و با زحمت یک درخت خشکیده بلند شد و به سمت گلدان چینی روی میز رفت.

گلدانی که سال ها خالی مانده بود
نه گلی در آن بود و نه حتی اندکی گرد و غبار چسبنده.
یک پوسته چینی سفید که نماد بی حاصل بودن هر تزئینی بود.

انگشتش را روی لبه آن کشید و با صدایی که اینبار کمی قاطع تر بود با خود اندیشید:"خوشبختی هم که اگر نبود دست کم یک بدبختی عمیق و ماندگار باید میبود که آدم بتواند به آن افتخار کند.یک چیزی که بگوید من زنده بودم و درد کشیدم.این درد سند هویت من بود."

اما او حتی درد خاصی هم به یاد نداشت.

نه زخم عمیقی که التیام نیافته باشد ،نه حسرت بزرگی که بتواند در گوشه تنهایی اش با او هم آغوش شود
فقط یک خستگی مزمن از بودن؛ یک عدم حضور مداوم در زمان حال.

در سکوت اتاق،در غیاب هر صدایی،بوی نم و کهنگی،در آخرین تلاش خود برای ماندن،کم کم ضعیف شد.آخرین شمع امیدش،نه از باد و نه از سوختن کامل، که از نرسیدن شعله،خاموش شد.یک شمع سرد؛هرگز روشن نشده بود.

او باز به صندلی‌اش بازگشت.دیگر تلاشی برای نگاه کردن به پنجره نداشت.منتظر ماند؛ منتظر فراموشی نهایی که شاید سر انجام، این جهان خالی از خاطره را برای همیشه از برابر دیدگانش بردارد. این، بهترین نوع آلزایمر بود؛ پایانی بر یک وجود بی‌معنا، جایی که دیگر نیازی به تلاش برای به یاد آوردن آنچه هرگز رخ نداده بود، وجود نداشت. بانو فقط یک سایه بود که منتظر بود تا باد، آخرین ذرات وجودش را از میان این اتاق به بیرون ببرد و در فراموشیِ مطلقِ جهان حل کند.

دردانتظاربرجدید
۱۱
۳
پیچک
پیچک
چپ های دنیا آسوده بخوابید،نوبت مردم ایران هم میشود.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید