ابرهای خاکستری پاییزی همدیگر را در آغوش میگرفتند. نمنم باران کف سنگفرشهای کوچه را خیس کرده بود. کوچه نسبتاً پهن بود و از وسطش آبراهی رد شده بود که کمکم داشت آب باران در آن جاری میشد. نسیم سردی از لابهلای شاخههای عریان درختانی که از داخل حیاط خانهها به کوچه سرک کشیده بودند، میوزید. صدای گامهای آرام آرمان روی سنگفرش کوچهها مانند تیکتاک ساعت دیواری فضای کوچه را پر کرده بود.
آرمان به جلوی خانهاش رسید. دست در جیبش برد. کلیدهای خانه در دستهکلیدش نبودند. داخل داشبورد ماشین کلیدهای یدک را برداشت و به درب شیریرنگ که با آجرنمای قرمز و سنگ کرمی قاب شده بود، انداخت. با موجی از تردید و دودلی در را باز کرد. سکوت مرگباری خانه را فرا گرفته بود. انگار خانه نبود بلکه زیرزمینی بود که مادربزرگش در کودکیاش همیشه میگفت اجنه در آنجا زندگی میکنند. پیامکی که همسرش لیلا برایش فرستاده بود، مدام در سرش میچرخید.
از حیاط رد شد و در پذیرایی را باز کرد. بوی عطر یاس، عطر محبوب لیلا، همه پذیرایی را پر کرده بود. ناگهان نفسهای آرمان تندتر شد. دستهایش شروع به لرزیدن کردند. لیلا روی زمین افتاده بود و خون روی پیشانی و گیجگاهش خشک شده بود. همه پنجرهها از داخل بسته بودند. در حیاط خلوت هم بسته بود. همه اطراف را گشت ولی خبری از گوشی لیلا نبود. داخل کیفش، روی میز آرایش، روی میز کامپیوتر، همه را گشت ولی انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین. کشو میز لیلا بیرون کشیده شده بود. چند برگ کاغذ روی زمین افتاده بودند. آرمان گوشیهاش را از جیبش درآورد و پیامک لیلا را چک کرد. شماره لیلا را گرفت. خاموش بود.
آرمان گوشه پذیرایی نشسته بود و مات و مبهوت به جنازه لیلا خیره شده بود. گوشیاش زنگ خورد. شماره ناشناس بود. یعنی اصلاً شمارهای نیفتاده بود. آرمان گوشی را جواب داد: «!الو»
صدای خشنی پشت گوشی گفت: «الان دیگه همه چی تموم شد. زیاد هم بد به دل راه نده. راه دیگهای نداشتی.»
تماس با صدای بوقهای متوالی قطع شد. آرمان پاهایش را آورد بالا و سرش را گذاشت بین زانوهایش. در شوک عمیقی فرو رفته بود و چشمهای اشکآلودش پریشانیاش را فریاد میزدند.
سعی کرد خودش را آرام کند. اشکهایش را پاک کرد و رفت داخل آشپزخانه. از داخل یخچال پارچ آب برداشت و آب را در لیوان ریخت. کمی آب خورد و آرامتر شد. گوشیاش را برداشت. دوباره اضطراب وجودش را گرفت. با دستهای لرزان و دلی پر از تردید شماره را گرفت:۱...۱...۰.چند تا بوق خورد:
«پلیس ۱۱۰ بفرمایید!»
با شنیدن صدای افسر پلیس بغض در گلویش نشست. با صدایی لرزان گفت: «سلام. جناب هم.. هم.. سرم... همسرم..»
«لطفاً آروم باشید. بگید چه اتفاقی برای همسرتون افتاده؟»
«همسرم کشته شده!»
***
افسر پلیس با دوربینی که به دست داشت، از صحنه قتل عکس میگرفت. آرمان به دیوار پذیرایی تکیه داده بود. کارآگاه مدام همه چیز را از نظر میگذراند و سعی میکرد سرنخی پیدا کند؛ پنجرهها، میز و صندلیها، رد پاها. گاهی هم نگاهی به آرمان میانداخت و او را میپایید. اسمش کارآگاه فرهمند بود. عینکش را برداشت و با دستمال لطیفی که از جیبش درآورده بود، تمیز کرد و دوباره به چشم زد. رو کرد به آرمان و گفت: «دقیقا کی برگشتید خونه؟»
«حدود ساعت یازده بود.»
«شغلتون چیه؟»
آرمان کمی مکث کرد و جواب داد: «کارمند اداره مالیاتم.»
«ساعت یازده تایم کاریه. چرا اینجا بودید؟»
«خانمم بهم پیامی داد که نگران شدم. از مدیرم مرخصی گرفتم و برگشتم خونه. کلید که انداختم هزار جور فکر به ذهنم رسید. تا در رو باز کردم دیدم...»
بغض گلوی آرمان را گرفت و نتوانست ادامه دهد.
«بسیار خب آقای کاویان. شما باید با ما بیاید کلانتری. یه سری بازجویی لازمه تا سرنخهایی پیدا کنیم. به کمک شما نیاز داریم.»
«چشم جناب سرگرد!»
آرمان و کارآگاه فرهمند از خانه بیرون آمدند. آمبولانس داخل کوچه بود. چراغ گردانش هنوز در حال چرخیدن بود و نور قرمزش روی در و دیوارها و همسایههایی که در کوچه جمع شده بودند میچرخید. دو نفر جنازه لیلا را با برانکارد آوردند بیرون و گذاشتند داخل آمبولانس. آرمان سوار ماشین پلیس شد و از لا به لای جمعیتی که از اول تا آخر کوچه به صف شده بود رد شدند. آمبولانس هم پشت سرشان حرکت کرد.
باران بند آمده بود. باد سرد همچنان شاخههای بیرون زده از لب دیوارها را نوازش میکرد و چادرهای رنگی زنهای همسایه را به رقص درآورده بود.
کارآگاه دسته صندلیاش را گرفت و از پشت میزش عقب کشید. دقیقاً روبروی آرمان نشست:
«گفتی ساعت یازده برگشتی خونه؟»
«بله.»
«این چند روزی که تحت نظر بودی بررسیهای زیادی انجام دادیم. همسایهها گفتن حدود ساعت ده یعنی یک ساعت قبل از ورودت به خونه صدای درگیری و جیغ و داد شنیدند.»
«من اون موقع خونه نبودم جناب سرگرد!»
«گفتی همسرت بهت پیامک داد. گوشیت رو هم با حکم قضایی چک کردیم. آخرین پیامکی که از همسرت دریافت کردی اینه که گفته: آرمان اگه جون من برات مهمه همین الان بیا خونه...»
«آره... درسته.»
«یه کارمند مالیاتی باید بهتر از اینا اعداد رو بشناسه! ساعتهای ورود و خروجت چیز دیگهای میگن...»
ضربان قلب آرمان بالا رفت. سعی کرد خودش را آرام نشان دهد ولی نمیتوانست. کارآگاه ادامه داد:
«ساعت نه و پنجاه دقیقه از محل کارت خارج بشی و ده و ده دقیقه هم برگردی سر کار چی رو میرسونه؟ اونم وقتی که به گفته همسایههات ساعت ده صدای درگیری تو خونت شنیده شده؟ تو این بیست دقیقه کجا بودی؟»
چند ثانیه فقط صدای تیکتاک ساعت دیواری شنیده میشد. صدای جیرینگ جیرینگ کلیدها در گوش آرمان میپیچید. کارآگاه از روی صندلیاش بلند شد و کمی قدم زد. ته خودکارش را فشار داد و در جیب بغل کتش گذاشت:
«کار من کشف حقیقته آقای کاویان. ماه پشت ابر نمیمونه و خیلی زود نقاب از چهره حقیقت میافته...»
شب هنگام، ذهن آرمان در بازداشتگاه مانند فیلمی همه چیز را مرور میکرد. همه حرفهایی که میان او و تاجیک، سردسته باند پولشویی سایه، رد و بدل شده بودند در ذهنش پژواک میشدند:
«تو عضو تیم ما شدی و قرارمون این بود که لیست شرکتهایی که سرشون به تنشون میارزه و پول و پله زیاد دارن رو به ما بدی؛ خودتم سهمی از پولایی که به چنگ میآریم ببری. همون اول بهت گفته بودم که اولین اشتباه ما میتونه آخرینش باشه. گفته بودم که باید مراقب باشی؛ خصوصاً نسبت به اطرافیانت!»
«اما اون زنمه... دوستش دارم... چطور از من میخواید تا...»
«اما الان خیلی چیزها رو درباره ما فهمیده. گردش حسابت رو دیده. از بخت بد، سماجتش گل کرده و ته و توه همه چی رو درآورده. بو برده با ما همدستی. اون دیگه فقط زنت نیست. یه مهره خطرناکه که اگه لبتر کنه همه ما رو میکِشن بالا...»
«ولی...»
«ولی چی؟ جون خودت و همه ما رو میخوای به خطر بندازی به خاطر یه زنی که هر لحظه ممکنه حرفی از دهنش در بره و بیان سراغمون؟!»
«اون با من. میتونم دهنش رو قرص کنم نزارم حرفی بزنه.»
«یعنی میخوای یه برج روی آب بنا کنی؟ فردا بچهها قبل از ساعت ده میان جلو محل کارت. کلید خونت رو که بگیرن باقی داستان رو خودشون ردیف میکنن. دست از پا هم خطا کنی فاتحه خودتم خوندهاس... مرخصی!»
چشمهای پر از اشک آرمان میل به خواب نداشتند. چطور وجدان بیدارش میتوانست چشمان آکنده از اضطرابش را در خواب ببیند؟
***
چند روز بعد بازجویی ادامه داشت. کارآگاه برگه کاغذ بزرگی را روی میز گذاشت. پرینت پیامکهای لیلا با تاجیک بود.
آرمان در نهایت بهت و ناباوری به پرینت پیامکها خیره شد:
«آرمان مدتیه همکاری نمیکنه. آمار و ارقام درستی نمیده و همش بهونه میگیره که ممکنه بازرسها بفهمن و اینجور چیزا. اینجور آدما آخرش استخون تو گلو میشن... اون دیگه به ته خط رسیده و باید حذف بشه.. آخرین ماموریتت اینه که لپتاپش رو به دستم برسونی.»
«به قدر کافی برای تو دویدم. سالها به خواست تو نقش همسر فداکار آرمان رو بازی کردم، با اینکه دوستش نداشتم. از اینجا به بعد دیگه نیستم و من رو قاطی موش و گربه بازی خودت نکن. دلارهایی که گفتم رو به دستم میرسونی وگرنه مجبورم اسنادی که برای همچین روزی نگه داشتم رو، رو کنم و نابودت کنم. سالها خرحمالی برای تو دیگه بسه. نوبتی هم باشه نوبت ماهاست که جوونیمون رو برای چون تویی هدر دادیم.»
کارآگاه دستی به صورتش کشید و بعد هر دو دستش را در جیب شلوارش برد:
«گاهی هوش زیادی کار دست آدم میده و میشه قاتل جون آدم.»
کارآگاه چند قدم برداشت. آرمان هنوز سرش روی کاغذ بود. کارآگاه ادامه داد:
«زنت با همه زرنگیش حریف تاجیک نشد. نتونست با اسنادی که ازش داشت چیزی ازش بکنه. آخر هم قربانی شد.»
آرمان سرش را از روی کاغذ بلند کرد:
«یعنی سالها همسر یه همکار مخفی بودم؟!»
«و البته کمی هم دلرحم! وگرنه تو هم الان پیش اون بودی!»
«پس اون پیامک...؟»
کارآگاه روی صندلیاش نشست و دستهاش را روی میز به هم قفل کرد:
«ارسال یه پیامک جعلی برای کسایی که آدمکشی براشون آب خوردنه کار سختیه؟ اونها بالاخره یکی رو میخواستن که طعمه بشه و رد گم کنن یا نه؟»
آرمان سرش روی میز بین دستهایش گذاشت. دلش میخواست از شدت اندوه و رنجی که بر او رفته فریاد بزند. اما دیگر چه سود که در چنگال تیز طمع خود گرفتار آمده بود و پنجه بر پیکر روحش میکشید.