
در یک خانه اطراف شهر همراه برادرم بودیم ناگهان یک زامبی به ژنراتور خورد و برق خانه رفت بعد زامبی ها حمله کردند و من و برادرم به شدت ترسیده بودیم
ما در تاریکی مطلق بودیم یک کبریت بود که بار اول روشن کردم و تونستم یک چوب بیس بال پیدا کنم بار دوم روشن کردم و یکم جلو رفتیم بار سوم که روشن کردم صورت زامبی دیدم و کوبیدم تو صورتش دیگه نمیشد کبریت روشن کنم خطری بودزامبی ها در خانه آمدن و برای اینکه به برادرم اشتباه نزنم اول چندبار به آرامی ضربه می زدم و اگر برادرم بود با صدا علامت میداد که منم و اگر علامتی نمیدیدم با تمام قدرتم ضربه می زدم و زامبی را می کشتم
بعد زامبی ها حمله کردند و من و برادرم به شدت ترسیده بودیم
ما در تاریکی مطلق بودیم
یک کبریت بود که بار اول روشن کردم و تونستم یک چوب بیس بال پیدا کنم
بار دوم روشن کردم و یکم جلو رفتیم
بار سوم که روشن کردم صورت زامبی دیدم و کوبیدم
تو صورتش.
دیگه نمیشد کبریت روشن کنم خطری بود
زامبی ها در خانه آمدن و برای اینکه به برادرم اشتباه نزنم اول چندبار به آرامی ضربه می زدم و اگر برادرم بود با صدا علامت میداد که منم و اگر علامتی نمیدیدم با تمام قدرتم ضربه می زدم و زامبی را می کشتم