
آدمها.
این موجودات شبزندهدار عجیبوغریب که اگه به حال خودشان رهایشان کنی، میخواهند در هر چیزی، مخالف طبیعت رفتار کنند. حتی در ساعات خوابیدن. انگار که هیچ ارتباط و وابستگیای محدودشان نمیکند و مستقلانه هر چه بخواهند میتوانند انجام دهند. طوری روی زمین راه میروند که انگار زمین تحت فرمان جاذبه گرانشی انسانهاست و آسمان را آنها فرماندهی میکنند. زمین و زمان را به هم میدوزند، قورباغهی آفریقایی را به جای خرگوش صحرایی میگذارند، الکترونها را در لایههای پنجاه و هشتم اتم جابهجا میکنند، دربارهی سرنوشت دنیا مثل یک پروژه شخصی حرف میزنند و با همان اطمینانی درباره آدمها حکم میدهند که دربارهی ناهار فردا.
در همین حال، اگر نگاهشان کنی، میبینی که عمیقا اسیر حالات روحی و حالوهوای مقطعی هستند. خودشان هم خبر ندارند و شبیه ابلههای کوچولو همهچیز را با فانتزیهای ذهنی میسنجند. ذهنشان بدون آنکه بداند به شدت با جهتگیری میاندیشد. بینهایت ترسواند و برای فرار از ترسهای واقعا مسخرهیشان تمام عمر به خودشان دروغ میگویند. به قدری غیرقابل دفاع و شکنندهاند که سادهترین موضوعات آزارشان میدهد و کوچکترین مشکلات میتواند همهی انگیزهیشان را برای زندگی دود کند. در مقابل دردهای کودکی، سست و بچگانه رفتار میکنند. هنوز نفهمیدهاند آنچه از دنیا درک میکنند، با آنچه واقعا هست به شدت فاصله دارد. نمیتوانند تشخیص دهند که برای زندگی شادتر، به جای موقعیتهای فوقالعاده، شاید فقط لازم دارند شبها زودتر بخوابند. و در نهایت میفهمی مهمترین قضاوتها و تصمیماتشان را در جدیترین حالت، تحتتاثیر میزان پر و خالی بودن شکمشان گرفتهاند.
هر چه سعی کنی بیشتر این موجودات عجیبوغریب را بفهمی، بیشتر ناامید میشوی. خیلی سخت میشود فهمدید که درون ذهن و قلبشان چه میگذرد. از همین رو در طبقهبندی پیچیدهترین مسائل، علوم مطالعهی آدمها صدرنشین است، نه مثلا علوم مطالعهی کهکشانها! واقعا عجیب نیست؟ و تازه به قول سقراط، خودشناسی عصارهی دیگر معارف بشری ست. و تازهتر در حدیثی گفته شده اگر خودت را بشناسی، خدا را خواهی شناخت.
من نمیدانم چه چیزی در این آدم لاکردار هست که نه رام شدنیست و نه کشف شدنی. هزاران سال از اولین تولد بشری میگذرد. حالا حتی با وجود کشف کهکشانها، آدم هنوز برای خودش ناشناخته مانده است و در درون خودش سرگردان... و محکوم به یک سرگردانی ابدی؟