
بیشتر آدمها با یک فرض پنهان زندگی میکنند:
«اگر خوب باشم، اگر تلاش کنم، اگر صبر کنم… بالاخره جهان جوابم را میدهد.»
اما حقیقت این که جهان هیچ تعهدی به تو ندارد.
نه برای موفقیتت،
نه برای خوشبختیات،
نه حتی برای فهمیدنت.
این جمله شاید تلخ باشد، اما در واقع یکی از آزادکنندهترین حقایق زندگی است.
چون تا وقتی فکر میکنی جهان باید به تو چیزی بدهد، همیشه ناامید میشوی.
اما وقتی بفهمی هیچکس قرار نیست چیزی را به تو «برگرداند»، تازه میفهمی که قدرت واقعی دست خودت است.
یک مثال ساده :
فرض کن در یک ایستگاه قطار ایستادهای.
تو زودتر رسیدهای، آمادهای، منتظری.
اما قطار نه تو را میشناسد، نه اهمیتی میدهد که چقدر منتظر بودهای.
قطار فقط میرود.
اگر سوار نشوی، جا میمانی نه از روی بیعدالتی، بلکه از روی بیتفاوتی جهان.
زندگی هم همین است.
فرصتها، آدمها، لحظهها… هیچکدام منتظر نمیمانند.
نه از روی دشمنی،
بلکه چون جهان بر اساس عدالت شخصی تو کار نمیکند.
وقتی این حقیقت را بفهمی،
دیگر توقع نداری جهان برایت کاری کند.
دیگر منتظر نمیمانی کسی نجاتت بدهد.
میفهمی که تنها کسی که باید برایت بجنگد، خودت هستی.
و درست همین لحظه،
قدرت واقعی تو شروع میشود.