
گاهی اوقات در مورد ناپدید شدن خیالپردازی میکنم. نه از روی ناامیدی بلکه از روی اشتیاق. اشتیاقی برای شروع دوباره، نه به معنای دراماتیک بلکه به ملایمترین شکل ممکن.
نوع دیگری از زندگی. زندگیای که در آن با طلوع خورشید از خواب بیدار میشوم و نه با صدای اعلانها.
جایی که اسم پرندگان بیرون پنجرهام را میدانم. جایی که زمان کش میآید به جای اینکه در سینهام فرو بریزد.
فکر میکنم قرار بوده ما کندتر از این زندگی کنیم. واقعا همینطور است. و وقتی میگویم (ما) منظورم انسانهاست..نه فقط رمانتیکها یا رویاپردازان یا افرادی که از سختی خسته شدهاند، بلکه همهی ما.
فکر میکنم فراموش کردهایم که زندگی قرار بود چه حسی داشته باشد. جایی در این مسیر، ایدهی (شروع دوباره) با شکست گره خورد در حالی که شاید صادقانهترین نوع امید باشد.
ما هرگز قرار نبود اینطور زندگی کنیم.
آدمهایی را میبینم که در حال حرکتاند همیشه در حال حرکت اما به هیچجا نمیروند. همه خستهاند. همه دنبال آرامشی مبهماند، اما هیچ سرنخی ندارند که کجا پیدایش کنند. و شاید آزاردهندهترین بخش این باشد که ما این وضعیت را عادی کردهایم آن را بزرگسالی نامیدهایم، موفقیت نامیدهایم، و زندگی را طوری ساختهایم که انگار راه دیگری برای وجود داشتن وجود ندارد.
خیلی به این موضوع فکر میکنم. توی صفها، توی آسانسورها، توی ترافیک. الان میفهمم چطور از کنار هم رد میشویم. چطور عجله میکنیم، حتی وقتی جایی نیست. چطور یک استراحت کوتاه برای نوشیدن قهوه تبدیل به یک دویدن دهدقیقهای با تلفنهایمان شده، بدون مکث .
ما برای این نوع سرعت ساخته نشدهایم. برایم مهم نیست فرهنگ شلوغی به ما چه میگوید سیستم عصبی ما داستان متفاوتی میگوید. ما برای جاهطلبی بیوقفه ساخته نشدهایم. ما برای ریتم، برای فصلها، برای استراحت ساخته شدهایم. و با این حال، جایی در این مسیر، استراحت تبدیل به یک امر لذتبخش شد چیزی که باید آن را به دست میآوردیم، نه چیزی که شایستهاش به دنیا آمده باشیم.قرار بود چیزهایی بکاریم...گوجهفرنگی، بله، اما همچنین صبر، همچنین روابط.
قرار بود پیادهرویهای طولانی بعدازظهر را بدون هیچ جای خاصی برای رفتن انجام دهیم. قرار بود گاهی به آسمان خیره شویم و احساس گناه نکنیم. قرار بود گریه کنیم بدون اینکه بابت آن عذرخواهی کنیم. قرار بود با مردم بنشینیم بدون اینکه صدای تیکتاک ساعت در پسزمینه باشد. گوش دهیم بدون اینکه قصد پریدن وسط حرفهایشان را داشته باشیم، بدون اینکه اشتیاقی برای پر کردن سکوت داشته باشیم. قرار بود زندگی را پرورش دهیم، نه اینکه فقط آن را بهینه کنیم. زندگی خودمان و زندگی یکدیگر را.
به این فکر میکنم که بچهها قبل از اینکه بهشان یاد بدهیم عجله کنند، چطور زندگی میکنند. چطور متوجه مورچهها میشوند. چطور با سایهها بازی میکنند. چطور داستانها را تکرار میکنند نه به این خاطر که فراموش میکنند، بلکه به این خاطر که میخواهند دوباره آنها را تجربه کنند. به این حساااادت میکنم. من هم قبلا اینطور زندگی میکردم. شاید همهی ما اینطور بودیم. قبل از اینکه شروع کنیم به سکون بگوییم تنبلی. قبل از اینکه شروع کنیم به گره زدن ارزش خودمان به تقویمها و شاخصهای کلیدی عملکرد. جایی در این مسیر، ما شگفتی آهسته را با تا یید سریع عوض کردیم و چیزی در درونمان شکست. ما شروع کردیم به دنبال حس خود بودن به بیرون نگاه کنیم، به جای اینکه به درونمان برای حس آرامش نگاه کنیم.
خب..از خودم میپرسم که آیا زندگی مدرن فقط شکلی زیبا و مبدل از غم و اندوه است؟ غم و اندوه برای آنچه که مجبور بودیم پشت سر بگذاریم تا جدی گرفته شویم. غم و اندوه برای ساعتهایی که به جای بودن، اجرا را از دست دادیم. غم و اندوه برای نسخههایی از خودمان که هرگز از حالت (مولد)فراتر نرفتند. قرار بود در کارها بد باشیم و هنوز هم آنها را انجام دهیم. خارج از ریتم آواز بخوانیم. خطوط لرزان بکشیم. شعرهای نامرتب بنویسیم و خارج از ریتم برقصیم و با دهان پر بخندیم. اما در عوض، ما گزینش میکنیم. ما کامل میکنیم. ما اجرا میکنیم. و فراموش میکنیم که زندگی هرگز قرار نبود یک رزومه باشد. ما برای چیزهای اشتباه سوگواری کردهایم برای نقاط عطفی که از دست دادیم، به جای بخشهایی از خودمان که برای رسیدن به آنها دفن کردیم.
قرار بود نزدیک زمین زندگی کنیم. آن را لمس کنیم. خاک در حال تغییر را زیر پایمان حس کنیم و بدانیم که فصلها قرار است ما را تغییر دهند. قرار نبود اینقدر تمیز، اینقدر استریل و اینقدر کارآمد باشیم. قرار بود کمی وحشی باشیم. روی ایوان بنشینیم و طوفانها را تماشا کنیم. با کسانی که دوستشان داریم سوپ بخوریم. تمام بعدازظهرها را در مکالمهای بگذرانیم که به جایی نمیرسد، اما به نوعی همهچیز به نظر میرسد. قرار نبود هرگز بیدردسر باشیم قرار بود احساس شویم.
دلم برای آن نوع زندگی تنگ شده، هرچند هنوز آن را به طور کامل زندگی نکردهام. گاهی اوقات تکهتکه به ذهنم برمیگردد. طعم میوههای گرمشده با آفتاب. سکوت صبحهای زود قبل از بیدار شدن دنیا. راحتی سکوت مشترکی که چیز بیشتری نمیخواهد. لطافت روزهایی که هیچ اتفاق ((مهمی))نمیافتد اما قلبت هنوز پر از احساس است. و آیا این عجیب نیست ..چطور چیزی که به سختی لمسش کردهای هنوز میتواند مثل خانه باشد؟فکر نمیکنم قرار بوده ما به شکلی که الان دنبال موفقیت هستیم، دنبال موفقیت باشیم. فکر میکنم قرار بوده دنبال ارتباط، حضور و شگفتی باشیم. نه به شیوهای رمانتیک و فانتزی بلکه به شیوهای عمیقاً انسانی و مبتنی بر حافظهی سلولی. فکر میکنم اجداد ما کندتر زندگی میکردند چون چارهای نداشتند.
و در آن کندی، چیزی ساختند که ما از دست دادهایم (صمیمیت با خود زندگی). آنها ثروت را در با هم بودن میسنجیدند، نه در بازههای زمانی یا فوریت.و منظورم این نیست که آنها راحت زندگی میکردندنه، نه اصلااا.
اما ریتم داشتند. مراسم داشتند. مکثهایی در آنها وجود داشت: طلوع نان، غروب خورشید، انتظار برای برداشت محصول.
همهچیز اکنون فوری است و به نوعی، این همهچیز را بیمعنی کرده است (حالم بهم میخورد ¬_¬ )
ما بیشتر از آنچه میتوانیم احساس کنیم مصرف میکنیم. سریعتر از آنچه میتوانیم پردازش کنیم حرکت میکنیم. از کنار زیبایی عبور میکنیم زیرا میترسیم برای زندگیای که حتی درخواستش را نکردهایم دیر شود. شاید مسئله کمبود وقت نباشد مسئله این است که فراموش کردهایم چگونه در آن زندگی کنیم.بعضی وقتها دلم میخواهد دستهایم را روی زمین فشار دهم و به یاد بیاورم. میخواهم چیزی بکارم و رشد آهستهاش را تماشا کنم. میخواهم به جایی بروم که هیچکس از من نپرسد چه کار میکنم بلکه از من بپرسد چه حالی دارم. میخواهم زندگیای داشته باشم که ارزشم به این نباشد که چقدر میتوانم یک ساعت خالی را بهطور موثر پر کنم. جایی که کسالت تهدید نباشد بلکه یک دعوت باشد. جایی که بتوانم یک روز را بگذرانم و احساس نکنم که دارم با سرعت میدوم. و شاید در این نوع زندگی، جایی برای تمامیت وجود داشته باشد جایی برای نفس کشیدن، برای سکون، برای صرفا کافی بودن.
من جوابی ندارم//: من هنوز در همان دنیایی زندگی میکنم که تو زندگی میکنی. هنوز هم خیلی زیاد ایمیلهایم را چک میکنم. هنوز هم خودم را در حال عجله برای صرف صبحانه، و با عجله برای شادی میبینم. اما دارم یاد میگیرم. یا شاید، به یاد میآورم که ما برای چیزی بیش از این ساخته شدهایم. یا شاید کمتر. سر و صدای کمتر، سرعت کمتر، تلاش کمتر. و در آن کمتر، به نحوی، هر چیزی که برایش درد کشیدهایم بالاخره جایی برای ظهور پیدا میکند. و وقتی این اتفاق میافتد باشکوه یا بلند به نظر نمیرسدشبیه آرامش است (اوه ᵕᴗᵕ) مثل ضربان قلب خودت که بالاخره شنیده شده است.زندگی لازم نیست تماشایی باشد تا معنادار باشد. فقط باید حقیقی باشد. بیتکلف، ریشهدار و از درون به بیرون حس شود. نه نمایشی، نه صیقلی، نه برای تشویق پخش شود. فقط زندگی کنیم با هر دو پا روی زمین. با صبحهای آرام و بعدازظهرهای معمولی. با شادیهای کوچکی که نمیخواهند ثبت شوند. با احساساتی که بدون توضیح اوج و فرود میآیند. زندگیای که بهآرامی آشکار میشود نه برای نمایش بلکه به این دلیل که متعلق به شماست. بهآرامی نرم و به روشی که همیشه قرار بوده زندگی کنیم. و شاید آزادی واقعی همین باشد...