
مدتهاست دارم با خودم کلنجار میروم. هر چقدر بیشتر فکر میکنم، بیشتر به این میرسم که بخشی از رنج من از ندانستن نبود از نپذیرفتن بود.
خب..از یه جایی به بعد فهمیدم بعضی چیزها قرار نیست اتفاق بیفتن، نه چون من کم گذاشتم نه چون زمانش نرسیده، فقط چون ذاتشون همینه.
بعضی رابطهها، بعضی آدمها، بعضی امیدها، اصلا برای موندن ساخته نشدن. آدم هرچقدر هم خودش رو خسته کنه، هرچقدر هم بخواد به چیزی جون بده که از اول رو به مرگ بوده آخرش فقط خودش بیشتر له میشه.
من اینو دیر فهمیدم، ولی بالاخره فهمیدم.
این چند ماه اخیر برای من پر بود از فکر کردن به همین چیزها. به اینکه چرا هنوز انقدر برای آدمهایی اهمیت قائلم که شاید در واقع ذرهای برای من جا نگذاشتن.
چرا هنوز بعضی حرفها، بعضی نگاهها، بعضی سرد شدنها، انقدر توی دلم میمونه (چون احمقم). حتی از نزدیکترین آدمها...حتی از همخون.
آدم یه جایی میفهمه که نسبت خونی، لزوماً نسبت عاطفی نیست. بعضی وقتها همون آدمهایی که باید پناهت باشن بیشتر از همه خستهات میکنن.
نه از روی دشمنی، نه لزوما از روی بدی فقط چون قرار نیست تو رو درست بفهمن. قرار نیست درد تو رو همقد درد خودشون جدی بگیرن. و وقتی اینو میفهمی، یه چیز توی آدم میشکنه که صدا نداره، ولی میمونه.
من کلا آدم تنهاییام. همیشه هم بودم. دنیای من خیلی وقتها خلاصه شده توی خوندن، نوشتن، فکر کردن، و بودن با خودم. نه اینکه آدمها رو کامل نخواسته باشم، نه. فقط بیشتر از خیلیها فهمیدم که تنهایی، از بعضی همراهیها سالمتره.
چون دستکم توی تنهایی، کسی وانمود نمیکنه دوستت داره، ولی تهش ازت توقع داشته باشه.
کسی نمیاد لبخند بزنه و بعد یهو ببینی فقط تا وقتی باهاش موافقی برات مهربونه. این یکی از تلخترین چیزهایی بود که فهمیدم: خیلی از آدمها با تو خوبن، فقط تا وقتی که طبق میلشون رفتار کنی. لعنتییییی ... عذرخواهی میکنم 🤦🏻خب داشتم میگفتم..تا وقتی حرفشون رو تایید کنی. تا وقتی همون چیزی باشی که اونا میخوان. به محض اینکه یک بار...فقططط یک بار.. از چهارچوبی که براشون ساختی بیرون بزنی، میری توی لیست سیاهشون. نه با دعوا نه با توضیح فقط با سرد شدن. با فاصله. با همون نگاههایی که انگار یهو غریبه شدی.
من اینو چند ماه پیش، سر یه موضوع خیلی کوچک فهمیدم. یه نفر یه کاری ازم خواست. منم قبول کردم، چون فکر کردم میتونم. ولی وسطش کلی کار دیگه داشتم، ذهنم شلوغ بود، فشار زیاد بود، و نتونستم سر وقت برسونمش. همین. یه اتفاق ساده. اما همون اتفاق ساده کافی بود که رابطهمون سرد بشه. و بدتر از خود سرد شدن این بود که فهمیدم این سردی فقط بابت همون یک مورد نبود انگار از قبل هم منتظر یه بهانه بودن.
ووو اینجاست که آدم بیشتر از هر چیز از خودش حرصش میگیره. چون میفهمه خودش کاری کرده که بقیه ازش توقع داشته باشن، خودش طوری رفتار کرده که همه فکر کنن همیشه هست، همیشه میرسه، همیشه میتونه. حاجی من نمیتونم.../:
ولی واقعیت اینه که آدم همیشه نمیرسه. آدم همیشه نمیتونه. آدم گاهی خستهست، گیجه، پر از کار، پر از فکر، و با این حال باز هم از خودش انتظار داره مثل یه ماشین کار کنه. منم همین کار رو با خودم کردم.که خاک تو سرم 🤦🏻بیشتر از چیزی که باید به بقیه جا دادم. بیشتر از چیزی که باید خودمو کشیدم وسط. و بعد دیدم نتیجهاش این شد که وقتی برای یک بار نرسیدم، ارزش موندنم زیر سوال رفت. همین باعث شد بفهمم چقدر از مرزهای خودم رد شدم. چقدر بیدلیل گذاشتم بقیه بیش از اندازه از من انتظار داشته باشن. و چقدر این کار در نهایت به خودم آسیب زده.
یه بخش مهم از این حال خراب، از یه اتفاق دیگه توی زندگی شخصی من شروع شد. چیزهایی پیش اومد که منو هل داد به فضای مجازی. و راستش اونجا هم کمکم از مرزهایی رد شدم که نباید رد میکردم. الان که برمیگردم نگاه میکنم، میبینم خودم هم خیلی وقتها داشتم خودم رو قانع میکردم که نههه اینطور نیست، اوضاع اونقدرها هم بد نشده، هنوز میشه کنترلش کرد.
ولی واقعیت این بود که داشت از دستم خارج میشد. و اون آشنایی با یه نفر خاص، هرچند الان دیگه باهاش حرف نمیزنم، توی این مسیر خیلی تاثیر داشت. نمیگم همهچیز تقصیر اون بود. نه. اینجور وقتها آدم باید سهم خودش رو هم ببینه. منم سهم خودمو داشتم. منم جاهایی خودمو گول زدم. منم جاهایی نخواستم زودتر ببینم که دارم از خودم دور میشم.
برای همین کمکم سعی کردم از همهچیز فاصله بگیرم. نه از سرغرور، نه برای اینکه وانمود کنم قویام. فقط چون حس میکردم دارم توی احساساتم گم میشم. دارم بین چیزی که میخوام باشم و چیزی که واقعاً دارم میشم، له میشم. فاصله گرفتم که دوباره خودمو جمع کنم. که یه جوری برسم به یه سکوتی که توش بشه نفس کشید. که بالاخره بشه به آیندهای فکر کرد که هنوز خراب نشده.
من از اول سال(۱۴۰۵) یه تصویر از آینده توی ذهنم ساخته بودم. مدام روش رویاپردازی میکردم. نه اینکه مطمئن باشم، ولی دوستش داشتم. دوست داشتم باور کنم که میشه. و اگر بخوام صادق باشم، اون چند ماه اخیر، از قشنگترین روزهای زندگیم بودن. نه چون همهچیز خوب بود چون من فقط داشتم به بخش روشن ماجرا نگاه میکردم. غم داشتم، ولی کمتر. فشار بود، ولی قابل تحملتر. برای یه مدت کوتاه، زندگی یه کم نرمتر شد. و همین کوتاه بودنش هم قشنگش کرد هم دردناک.
اما مشکل همینجاست که ما توی رویا زندگی نمیکنیم. واقعیت، با همهی خشکی و بیرحمیاش بالاخره خودش رو تحمیل میکنه. و من از واقعیت بدم میاد. نه اینکه از واقعیت فرار کنم، نه. فقط از این بخشش متنفرم که وسط تمام امیدها میاد میایسته و خیلی خونسرد میگه: «نه،این یکی نمیشه.» بعد هم انگار توقع داره مثل آدم بپذیرم و لبخند بزنم و بگم باشه، فهمیدم (:
حالا این به کنار آدم های که میخوان امید بدن ... من نمیتونم از این جملههای قشنگ بیخاصیت خوشم بیاد. از این دلداریها که میگن تو هنوز تجربه نداری، معلوم نیست، شاید بعدا شد بدم میاد. میدونم نیتشون بد نیست، میدونم شاید میخوان کمک کنن، ولی اینجور حرفها برای من بیشتر شبیه اینه که یکی بیاد زخمت رو نبینه و فقط روش رو بپوشونه. من نمیخوام فقط آروم شم. من میخوام حقیقت رو ببینم. حتی اگر تلخ باشه.
و حقیقت اینه که بعضی چیزها واقعا نشدنیان. بعضی آدمها قرار نیست تغییر کنن. بعضی رابطهها قرار نیست نجات پیدا کنن. بعضی امیدها قرار نیست به نتیجه برسن. و هرچقدر هم باهاشون بجنگی، آخرش فقط بیشتر خسته میشی. من اینو توی چند روز اخیر، با تمام وجودم فهمیدم. از هر حالتی که بودم واقعیت اومد و مثل یه مشت کوبید توی صورتم. یهجوری که دیگه نتونم وانمود کنم نفهمیدم. نتونم خودمو با جملههای قشنگ گول بزنم. و این دردناک بود. نه فقط چون جوابهام رو داد، بلکه چون مجبورم کرد بپذیرم جاهایی که هنوز داشتم امید بیجا میبستم باید بسته بشن.
خو میگه حاجی، چند بار بگم؟ بعضی چیزا نشدنیه. نمیشه. تماااام. نه اینکه تو کم گذاشتی، نه اینکه اگه بیشتر تلاش کنی حتما درست میشه. بعضی چیزها از اول هم قرار نبوده بشن. و مشکل آدم اینه که وقتی دوست داره، وقتی دلش میخواد، نمیتونه راحت بپذیره. منم نمیتونم. برای همینه که انقدر خستهم. چون یه بخش از من هنوز میخواد بجنگه، و یه بخش دیگهم میدونه جنگیدن بیفایدهست. انگار خودم دارم خودمو هل میدم سمت یه دیوار بعد از دردش شکایت میکنم.
حالا بیشتر از هر وقت دیگهای حس میکنم باید جمعش کنم. نه از روی ناامیدی صرف، بلکه از روی فهمیدن. باید بپذیرم که همهی آدمها قرار نیست بمونن. همهی رابطهها قرار نیست عمیق باشن. همهی مهربونیها واقعی نیستن. و من هم قرار نیست برای اینکه توی دل آدمهای بیاهمیت جا بشم خودمو تکهتکه کنم. شاید همین پذیرش، تلخترین بخش ماجرا باشه. ولی شاید هم تنها راه نجات همینه.
من هنوز هم غمگینم. هنوز هم از خیلی چیزها ناراحتم. هنوز هم وقتی به بعضی آدمها فکر میکنم، یه چیزی توی دلم میلرزه. ولی فرقش اینه که دیگه نمیخوام خودمو گول بزنم. دیگه نمیخوام برای چیزهایی که قرار نیست بشن، از خودم خرج کنم. شاید این، شروع یه جور آرامش سرد باشه. آرامشی که از جنس شادی نیست از جنس تسلیم بیصداست. از جنس اینه که آدم بالاخره بفهمه همهی نبردها ارزش جنگیدن ندارن.
اینو میدونم نوشته خیلی چرتیه اما با این وجود میخوام پست اش کنم ...
راستی میخواستم بگم ، قبلا ویرگول پناهگاه هم بود می اومدم نوشته های دوستان رو میخوندم و خیلی خوب بود. ولی امروز ۵ تا پست خوندم، انگار همش رو یه نفر نوشته بود.همش دنبال یه کوچولو تجربهی انسانی بودم… ولی فقط بوی هوش مصنوعی میاومد.
البته دیشب نوشته ای از سعید خوندم .. و خیلی لذت بردم.
نوشته های سعید رو پیشنهاد میکنم بخونید...قلم اش خیلی خوبه.