
اولین چیزی که باید بفهمی اینه که دوستی یه چیز طبیعی نیست. اگه طبیعی بود، خب منم یه توده خزه میشدم. خزه که رفیق نداره... خزه فقط پهن میشه سرد و بیتفاوت، و گاهی یه خزه دیگه اون اطراف پهن میشه و با هم باتلاق درست میکنن، بعد باتلاق یه اسب رو میبلعه. ولی تو حیف که خزه نیستی. تو یه آدمی ..اره و آدمها اگه تنها باشن میپوسن. آدم بودن یعنی حیوونی که باید یکی شاهدش باشه. یکی باید ببینه داری غذا میخوری. یکی باید اونجا باشه که وقتی یه جوک بیمزه میگی، بخنده. وگرنه شروع میکنی به لرزیدن توی جمع شروع میکنی به غر زدن سر فروشنده تو سوپرمارکت. شروع میکنی به دردسر درست کردن. همون کابوسی که بهش میگیم تنهایی.
اما دوست پیدا کردن… امتحانش کردی؟؟؟ اوووه، چه چیزهای وحشتناکی. شبیه اینه که بخوای برای یه شغل درخواست بدی، با این تفاوت که این پروسه هیچوقت تموم نمیشه و اون شغل اصلا وجود نداره. هی میپرسی: خب....چیکار میکنی؟ میگی: چه آهنگی گوش میدی؟ کل این بوروکراسی زشت خودخواهی، پر کردن فرمهایی با تکههای کوچیک از وجودت، فقط برای اینکه بتونی درست تو ذهن یکی دیگه ثبت بشی. و اغلب اوقات، درخواستت رو رد میکنن. تو رو پس میزنن. میگن: باید یه وقتی همدیگه رو ببینیم، که تو زبون دوستی یعنی: کاش زودتر بمیری.