
فکرش را نمیکردم روزی برسد که رویاهای رنگارنگم، جایشان را به یک آرزوی کوچک و تلخ بدهند..
اولین آرزویی که داشتم بادبادک بازی بود.
اینو خیلی خوب یادمه...
دلم میخواست تماشای فرار چیزی از چنگال خودم را بکنم. برایم شگفتآور بود که چیزی به این ترسناکی چطور میتواند به راحتی از هم بپاشد، اما در عین حال آنقدر محکم بایستد که فرار کند. قبلاً فکر میکردم که یک روز، آن روز من خواهم بود.
میخواستم به چیزی تبدیل شوم که بدون تردید از زمین بلند شود.
بعد میخواستم خلبان شوم. بعد آرزو داشتم نویسنده شوم. بعد آرزو داشتم روانشناس شوم .بعد آرزو داشتم بینهایت شوم.
من قبلا ادمی بودم که رویاهای زیادی در سر داشت.
حالا رویای یک چیز را دارم: دیگر غمگین نبودن.
من رویای روزی را میبینم که یک ساعت آفتاب در شب قابل مشاهده نباشد و تاریکی پس از غروب فرا نرسد.
من رویای چیزهای بیشتری را در سر دارم. رویای از دست ندادن چیزها را دارم. رویای از دست ندادن خودم را دارم...
حالا که در ورطهی بدبختی هستم، شکل قلبم را فراموش کردهام. آنقدر بیحس و حالم که دیگر نمیتوانم طرح کلی رویاهایم را تشخیص دهم. نمیتوانم منی را که مصمم بود، تشخیص دهم، زیرا عزم و اراده شبیه افسانهای است که زمانی برای زنده ماندن از یک زندگی متفاوت ساخته بودم.
میخواهم بیشتر باشم. اما چگونه میتوانم بیشتر باشم وقتی بیماریای درونم هست که مرا به سنگینی بازمیگرداند و هر چیز امیدوارکنندهای را که لمس میکنم، آلوده میکند؟
از روزی میترسم که رویاهایی که زمانی آنقدر با دقت در نظر میگرفتم، برایم ناآشنا شوند، انگار چیزی شوند که دیگر نتوانم بدون شک به آنها دست پیدا کنم، یا چیزی که فقط میتوانم از دور به آنها نگاه کنم.
غم و اندوه، نگاه مرا به زندگی تغییر داده است. هر روز، از خواب بیدار میشوم و آرزو میکنم به خودم برگردم. به خودم میگویم امروز متفاوت خواهد بود. به خودم میگویم حرکت خواهم کرد، تلاش خواهم کرد، دوباره شروع خواهم کرد. اما صبحهای معمولی مهآلود به نظر میرسند و من بیشتر از آنچه که میخواهم، بیحرکت دراز میکشم، انگار بدنم از دنبال کردن آنچه ذهنم زمانی باور داشت که ممکن است، امتناع میکند.
خندهدار است چون وقتی رویای بادبادکبازی را در سر میپروراندم، نمیتوانستم روزی را تصور کنم که قدم زدن تا پارک و رها کردن بادبادک در آسمان، برایم دردناک باشد. در سکوت آن شادی مییافتم.
نمیدانم آن ادم که زمانی بودم کجا رفت. تنها چیزی که میدانم این است که هنوز دارم دنبال تکههایش میگردم..