دلم گاهی میرقصد به یادِ روزهای روشن
که کودک بودم در آغوشِ مادرِ مهربان
بویِ زمینِ بارانخورده و دودِ کاهگل
شادیهایِ ساده، خندههایِ بیپایان
دلم پر میزند سویِ آن لحظههایِ گرم
که دستِ پدر چون ستون، سایهبانِ جان
اما امشب سیاه است و ستاره گم شده
من در کنارِ تو نیستم، شدهام مهمانِ غم
باز هم میدانم که تو میدانی حالِ مرا
دلتنگیِ من، رازِ خاموشِ این دل خسته جان
چشم به راهِ مهرت، با دلِ خسته ماندهام
با نگاهی پر از امید،در دلِ تاریکی جامانده ام
رها عمادی پور