ویرگول
ورودثبت نام
Raha Emadipour
Raha Emadipourدر پناه واژه ها زندگی میکنم آنچه نتوانستم بگویم ، به شعر سپردم
Raha Emadipour
Raha Emadipour
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

فریاد عشقی که نبود

در دلِ شب، رخِ حق، جلوه‌گری می‌کردم

خنده بر وهمِ جهان، از دگری می‌کردم

قطره بودم، طلبِ بحرِ ازل می‌جُستم

تا به بی‌مرزی آن عشق، سری می‌کردم

خانه و خویش و منی، جمله به خاک انداختم

که در این سیر، رها از اثری می‌کردم

هر نفس، نغمه‌ی آن دوست، به جان می‌آمیخت

دل به یادش، نفس از خود‌بری می‌کردم

آخرین پرده، به آتشکده‌ی نور رسید

خویش گم گشت، و من او، خبری می‌کردم

دلِ من با نسیم سحر آغوش گشود

به امیدی که رسد، دلبرِ من بر لب جود

ماه می‌تابد و شب راز مرا می‌شنود

مانده‌ام بی‌خبر از خنده‌ی آن چشمِ کبود

هر کجا رفتم و هر لحظه صدایت کردم

در دلم نغمه‌ی عشقِ تو ز جان می‌سرود

ناگهان صبرِ مرا برد نگاه تو چو باد

مثل برگِ خزان در دلِ طوفان فرود

من و این دفترِ بی‌تاب و غزل‌هایِ شکسته

همه فریاد زنند از غمِ عشقی که نبود

فریادعشقغمگینقلب شکسته
۰
۰
Raha Emadipour
Raha Emadipour
در پناه واژه ها زندگی میکنم آنچه نتوانستم بگویم ، به شعر سپردم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید