ویرگول
ورودثبت نام
رهرو
رهروهمه‌کارهِ هیچ‌کاره ؛ وکیل، مترجم عربی و محقق بی‌نام و نشان
رهرو
رهرو
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

ده سال روی بینی تو؛ داستان عینکی که عاشق صاحبش بود

ده سال است روی بینی این زن نشسته‌ام.

ده سال! اگر فکر می‌کنید نشستن روی بینی آسان است، سخت در اشتباهید. بینی آدم‌ها عرشه‌ی کشتی است در طوفان. بالا و پایین می‌رود، عرق می‌کند، می‌خارد؛ و تو باید محکم باشی تا نیفتی.

من اما نیفتاده‌ام.

فریم من از جنس کائوچوی قدیمی و مقاوم است و صاحبم – که اسمش را گذاشته‌ام «خانمِ چشم‌قشنگ» – آن‌قدر وسواس دارد که همیشه مراقبم است و نمی‌گذارد آب در دلم تکان بخورد.


اولین بار که مرا برداشت، توی یک عینک‌فروشی کوچک در خیابان مجیدیه بود.
از پشت ویترین، نگاهش کردم. او هم نگاهم کرد. یک‌لحظه مکث کرد، سرش را کج کرد و بعد با انگشت اشاره‌اش زد روی شیشه و گفت: «همینه.»

من همان‌جا فهمیدم که این زن اهل دوستی‌های طولانی است.

زن‌ها معمولاً عینک عوض می‌کنند، مثل کیف و کفش؛ اما این‌یکی نه. این‌یکی وقتی چیزی را دوست داشته باشد، چنگ می‌زند بهش و تاآخرین‌نفس همراهی‌اش می‌کند.

من شاهد فارغ‌التحصیلی‌اش بودم؛

مهاجرت خواهرش به فرانسه؛

گریه‌های شبانه‌اش روی مبل؛

و خنده‌های بلندش جلوی تلویزیون، وقتی سریال کمدی می‌دید.


راستی، یک‌چیز عجیب درباره‌ی صاحبم هست.

او گاهی عمداً مرا روی میز می‌گذارد و به چشم‌هایش استراحت می‌دهد. می‌گوید: «چشمم تنبل نشود، باید خودش کار کند.»

این را وقتی می‌گوید که چای می‌خورد و به نقطه‌ای نامعلوم در افق خیره شده.

من همان‌جا روی میز می‌مانم.

و به این فکر می‌کنم که چه زن عجیبی است. تنبلی چشم برایش از تنبلی روح مهم‌تر است. شاید هم حق دارد. شاید آدم‌ها باید یاد بگیرند که گاهی دنیا را بدون واسطه ببینند. نه از پشت شیشه‌ی من.


اما امان از روزهایی که مرا گم می‌کند.

دیوانه می‌شود.

تمام خانه را زیر و رو می‌کند.

بالش‌ها را می‌کند آن‌ور.

کیفش را خالی می‌کند.

حتی دستشویی را می‌گردد.

یک‌بار پیدایم کرد توی یخچال، کنار شیشه‌ی خیار شور. خودم هم نفهمیدم چطور رفتم آنجا.
یک‌بار دیگر زیر میز ناهارخوری بودم، زیر یک‌لایه گردوغبار غلیظ.

هر بار که پیدایم می‌کند، اول دعوایم می‌کند: «چرا اینقدر گم می‌شی؟»
بعد مرا با گوشه‌ی شالش تمیز می‌کند. با آن ملایمت خاصی که فقط آدم‌های عاشق بلدند.
و می‌گذارد دوباره روی بینی‌اش.

و من دوباره می‌بینم دنیا را از پشت مردمک چشم‌های عسلی‌اش.

و این بهترین منظره‌ای است که یک عینک می‌تواند ببیند.


پیچ دسته‌ام که شل می‌شود، خانمِ چشم‌قشنگ چاقوی میوه‌خوری را برمی‌دارد. همان چاقوی دسته‌سبز قدیمی. نوکش را می‌گذارد توی شیار پیچ و آرام می‌چرخاند. زبانش را می‌زند گوشه‌ی لبش، اخم می‌کند، نفسش را حبس می‌کند. این حالت تمرکز محض را فقط وقتی دارد که یا پیچ مرا سفت می‌کند، یا در حال نوشتن یک متن مهم و جنجالی­ست.


یک‌بار خواست مرا ببرد عینک‌فروشی برای تعمیر.

گفتم نه.

 یعنی اگر زبان داشتم، جیغ می‌زدم.

چون آن عینک‌فروشی‌ها آدم نیستند. با انبردست و پیچ‌گوشتی زمخت می‌آیند سراغت. می‌چرخانند، فشار می‌دهند و تو حس می‌کنی توسط یک ربات عمل جراحی می‌شوی.

اما دست‌های صاحبم نرم است.

تپل است.

آشناست.

امن است.

من فقط دست‌های او را می‌خواهم.

شاید آدم‌ها باید یاد بگیرند که گاهی دنیا را بدون واسطه ببینند. نه از پشت شیشه‌ی من.
شاید آدم‌ها باید یاد بگیرند که گاهی دنیا را بدون واسطه ببینند. نه از پشت شیشه‌ی من.

حالا ده سال گذشته.

شیشه‌هایم خط‌هایی ریز برداشته. فریمم کمی رنگ و رو رفته شده. یک خش کوچک روی دسته‌ی چپم هست از روزی که از پله افتادم پایین و صاحبم جیغ کشید و مرا برداشت و بوسید.

بله.

بوسید.

 روی شیشه‌ام را.

چون خیلی دوستم دارد.

بعدش هم با همان شالش تمیزم کرد و گفت: «تو هم مثل خودم جان‌سختی.»

و من همان‌جا تصمیم گرفتم که تا آخر عمر با این زن بمانم.

چون آدم‌ها می‌آیند و می‌روند.

شغل‌ها عوض می‌شوند.

خانه‌ها تغییر می‌کنند.

اما یک عینک وفادار و یک چاقوی میوه‌خوری دسته‌سبز، می‌توانند تمام دنیای یک آدم باشند.


خرداد ۱۴۰۵ | از مجموعه‌ی «زیر پوست اشیاء» – دفتر اول

اگر از حرف‌های زیر پوست این عینک خوشتان آمد، بقیه‌ی اشیاء هم حرف‌های شنیدنی دارند. همراه مجموعه باشید.

داستان كوتاهعینک
۶
۲
رهرو
رهرو
همه‌کارهِ هیچ‌کاره ؛ وکیل، مترجم عربی و محقق بی‌نام و نشان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید