تا حالا به حس نفرت فکر کردهای؟
حسی که هم حال دلت را خوب میکند، هم همزمان حالت را میگیرد.
عجیب است. ولی واقعی.
برای من نفرت ورزیدن خیلی سخت است.
آنقدر سخت که انگار میخواهم کار خلافی بکنم.
برای همین همیشه در مقابل نفرت، کمی دستبهعصا هستم.
نمیگذارم بهسرعت در جانم رخنه کند.
فقط گاهی از دور نگاهش میکنم.
اگر به او رو بدهی، آستر هم میخواهد.
یکدفعه به خودت میآیی و میبینی گرفتار شدی.
تعبیر من از نفرت، چیزی شبیه مواد مخدر است.
گاهی اگر هیچ چاره و علاجی نباشد، مجبور میشویم برای تسکین از آن استفاده کنیم.
اما زیادیاش، اعتیادآور است. خطرناک است.
چند وقت پیش به خودم اجازه دادم از کسی که زخم بزرگی در جانم زده بود، متنفر شوم.
خیلی برایم سخت بود؛ اما ناچار شدم.
همه راهها را امتحان کرده بودم؛ ولی دلم آرام نمیگرفت.

تا اینکه از او متنفر شدم.
گویی پارچ آب یخی روی آتش درونم ریخته شد.
البته دود زیادی هم بعد از این خنکی بالا آمد.
غبارآلودم کرد؛ اما ارزشش را داشت.
چون رها شدم. آزاد شدم.
این آخرین دوا بود.
همه راهها را امتحان کردم، نشد.
به قول عربها: آخر الدّواء الکیّ.
شاید باید جانمان غبار بگیرد تا آرام شویم.
سوختن، گاهی تنها راه روشناییست...
خوب آدمیزادیم.
نفرت هم یکی از حسهای ماست.
اگر بهموقع نپذیریمش، دودمانمان را به باد میدهد.