رانندهی خط انقلاب بود.
شکل و شمایل هنری داشت و کمتر به رانندههای تاکسی شباهت داشت.
این را میشد فهمید وقتی در تاکسی مینشستی و منتظر میماندی تا پُر شود.
اصلاً سمت رانندههای دیگر نمیرفت.
یا کنار ماشینش مینشست، یا برای خودش چای میریخت و نوشجان میکرد.
تو حال و هوای خودش بود.

صدای خیلی قشنگی داشت.
وقتی به مسافرها سلام میکرد یا گپی کوتاه میزد، آدم حظ میکرد.
تا تاکسی پُر میشد، ضبط را روشن میکرد و زیر لب زمزمه.
تا خود انقلاب، فقط صدای «شاملو» بود و خودش.
یادم میآید یک بار از بلوار کشاورز رد میشدیم که بپیچیم توی خیابان ۱۶ آذر،
خیلی سوزناک و با آن صدای جذابی که انگار تازه از خواب بيدار شده بود، خواند:
«در گسترهی بیمرز این جهان، تو کجایی؟!...»
هنوز سوز و عطر صدایش، در آن هوای پاییزیِ صبحگاهی، توی گوشم است...
اگر این متن را دوست داشتید، شاید اینها هم برایتان جذاب باشد: