ویرگول
ورودثبت نام
رمیصآ :)
رمیصآ :)خزعبلاتِ ساخته ذهنِ یک دهه نودی !
رمیصآ :)
رمیصآ :)
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

حکایتِ پریشانی و میانِ در و دیوار ماندن :)

چادرم روی زمین می کشد و با صدای :« خاله جان چادرت خاکی شده بگیرش بالاتر » تازه متوجه می شوم دوباره وظیفه خطیر تمیز کردن چادر بر گردنم افتاده !
چادرم را کمی بالاتر می گیرم صدایی از آن طرف می گوید : « آخه واسه چی سرت کردی اینو مایه عذابه فقط ! »
لبخندی می زنم و سکوت می کنم
وقتی می نشینم و بوی چای زغالی به مشامم می رسد جانم تازه می شود
چادرم را نگاه می کنم ؛ تا نصفه خاکی ست !
نگاهم خیره ماند و فکرم تا مدینه رفت...
رفت لای تار و پودِ چادری که آغشته به خون و خاک بود
و غرق شد میانِ صوتِ محزونِ «اللهم عجل وفاتی» مادر :)
رفت میانِ بغضِ مولایم علی
این بود حکایتِ چادرِ خاکی و این بود حکایتِ تنهایی و پریشانیِ مولا :)
آخ که این چادر مرا به کجاها کشاند !

علی مایه ی آسایش و آرامشِ مردم و خانواده بود
اما زمانی که زهرایش رفت خود پریشان تر از همه بود :))

حکایت
۱۶
۱۳
رمیصآ :)
رمیصآ :)
خزعبلاتِ ساخته ذهنِ یک دهه نودی !
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید