آیا «به یاد نیاوردن» میتواند موهبت باشد؟
برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید بیندیشیم که «به یاد آوردن» چیست. آنچه ما بهعنوان یادآوری میشناسیم، تواناییای است در ساختار ذهن انسان؛ قابلیتی که شاید از آغاز خلقت در او نهاده شده، یا در مسیر تکامل با او باقی مانده باشد. میتوان حدس زد که این توانایی نقشی اساسی در بقای انسان داشته است؛ مثلاً برای به خاطر سپردن دشمنان و دوری از خطراتی که میتواند هستی او را تهدید کند.
این کارکرد هنوز هم اهمیت دارد: انسان برای محافظت از خود، باید از عوامل رنجآور یا تهدیدکننده فاصله بگیرد. تفاوت انسان با سایر موجودات زنده این است که این «اصل حفاظتی» در او فقط دربارهی خطرات جسمی عمل نمیکند، بلکه در قلمروی روان و روح نیز فعال است.
اما گاهی انسان درست برعکس، آرزو میکند که ای کاش میتوانست فراموش کند؛ مثلاً هنگامی که با حقیقتی ناگوار یا رنجی خردکننده روبهرو میشود.
در آن لحظه بهخصوص ــ لحظهی وقوعِ رخداد ــ به دلیل شوک روانی، چنین میپندارد که تاب این ضربه را ندارد. و از همینجاست که آرزوی فراموشی در او جوانه میزند. اما در این میان، از حقیقت مهمی غافل است:
انسان برای همین تابآوردنها، همین دوام آوردنها آفریده شده است.
اگر بتواند بر آگاهی خویش مسلط شود، درخواهد یافت که اتفاقاً باید به یاد بیاورد؛
باید رخدادهای زندگی خویش را در ذهن نگه دارد.
رنجهای انسان میتوانند رشتهای باشند که او را به زندگی وصل میکنند؛ چون برای رهایی از رنج، او ناگزیر است زنده بماند.
آیا تو نیز آن «شیء فینفسه» را میبینی؟
