ویرگول
ورودثبت نام
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

مغز سرخ

او دلش می‌خواست خودش را به کشتن دهد!

پس از مرورِ دیروزهایِ رفته

و اندیشه‌هایِ مداوم در بابِ فردا

دریافت که این اکنونِ راکد دیگر برایش بهایی ندارد.

او دلش می‌خواست خودش را به کشتن دهد تا در آرمانش حل شود؛

چرا که در این لحظه، تنها آرمان‌هایش بودند که برای او ارزشی بسیار داشتند.

او دلش می‌خواست خودش را به کشتن دهد؛

نه به این سبب که از زندگی سیر شده بود، یا آرزویی در سر نداشت و یا تهی از شورِ زیستن بود؛

بلکه خود را یک استثنای غمگین می‌دید؛

کسی که شاید بیش از حدِ توان، رؤیایِ آزادی داشت؛

رؤیایِ رهاییِ انسان بر فرازِ اندیشه‌هایِ تابناک.

خود را تنها می‌یافت، دورافتاده از یارانی که باید در کنارش می‌بودند.

اما با این‌همه اندوه، خشنود بود؛

خشنود از اینکه در تمامِ اعصارِ گذشته، آنان که پیشگامانِ تفکرِ او بودند، تبارِ فکری‌اش را ساخته‌اند.

و خشنود بود که در تمامیِ روزهایِ نیامده نیز، رفیقانی خواهند بود که شعله‌یِ افکارش به جانِ آن‌ها سرایت خواهد کرد.

او دلش می‌خواست خودش را به کشتن دهد تا به‌راستی محقق شود!

مرگ، به اندازه‌یِ زندگی برایش سرچشمه‌یِ الهام گشته بود.

او می‌خواست سینه را آماجِ گلوله‌ها کند تا تکثیر شود؛

تا جاری شود و اندیشه‌هایش را به رگ‌هایِ جامعه تزریق کند.

او معنایِ غاییِ خویش را در مرگ برای آرمان و وطنش می‌دید؛

او در این مرگ، شکوهِ خود را می‌دید؛

او می‌خواست برایِ خودش بمیرد!

آزادیمرگتفکرگلولهخون
۱۱
۱۱
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید