
فلش مموری — قسمت پایانی
سوجین نگاهش را از رئیس خلافکارها برنداشت.
«از اول هم دست من نبود. شما خودتون اون دختر رو با من اشتباه گرفتید. ولی یه سؤال دارم… توی اون فلش چی بود که اینقدر وحشیانه دنبالشید؟»
یکی از افراد با تمسخر خندید، اما صدایش لرزش داشت.
رئیس آهسته گفت:
«چیزی که اگه برسه دست پلیس… کار ما تمومه.»
چند قدم جلو آمد.
«لیست حسابهای خارج از کشور. اسم خریدارها. مسیر پولهای کثیف. حتی اسم چند مقام که با ما شریکن… اون فلش یعنی فروپاشی کامل.»
سوجین چیزی نگفت.
همان لحظه—
صدای مهیب شکستن در.
«پلیس! اسلحهها زمین!»
چندین مأمور وارد شدند. نور چراغقوهها اتاق را برید. مردها غافلگیر شدند، اما رئیس سریع گفت:
«مدرک ندارین. بدون مدرک مجبورین آزادمون کنین.»
سوجین آرام از جا بلند شد. دستهایش تازه باز شده بود. جلو رفت و یقه لباسش را کمی کنار زد. میکروفن کوچک زیر لباسش هنوز روشن بود.
«علاوه بر اون فلش… صداتون هم کامل ضبط شد.»
سکوت سنگینی افتاد.
چهره یکی از مردها رنگ باخت.
دیگری فحش آرامی داد.
رئیس چند ثانیه به سوجین خیره ماند، اما اینبار آن لبخند مطمئن روی لبش نبود.
دستبندها بسته شد.
هیچ اعتراضی دیگر فایده نداشت.
یکی از مأمورها رو به سوجین گفت:
«کارت عالی بود.»
او نفس عمیقی کشید. «وظیفهم بود.»
چند هفته بعد — مصاحبه زنده تلویزیونی
مجری با هیجان گفت:
«همه میخوان بدونن چطور تونستید این باند بزرگ رو زمین بزنید.»
پارک هه سان شروع کرد:
«من یک سال داخل باندشون کار کردم. اعتمادشونو جلب کردم و اطلاعات مالی، حسابها و اسامی رو جمعآوری کردم. همه رو روی یه فلش ذخیره کردم.»
سوجین ادامه داد:
«وقتی هه سان لو رفت، باید سریع تصمیم میگرفتیم. من با رئیس معامله کردم. گفتم اگه میخواید اون دختر رو بگیرین، من حواس پلیس رو پرت میکنم. در عوض پول میخوام.»
مجری با تعجب گفت: «و اون قبول کرد؟»
سوجین لبخند زد.
«آدمهایی که فکر میکنن همهچیزو کنترل میکنن، راحتتر فریب میخورن.»
پارک هه سان گفت:
«طبق برنامهمون، تو یه نقطه همدیگه رو دیدیم و جا عوض کردیم. سوجین فلش قلابی رو برداشت و خودش رو طعمه کرد. من فلش واقعی رو مستقیم تحویل پلیس دادم.»
سوجین اضافه کرد:
«بقیهش فقط زمانبندی و اعتماد بود.»
استودیو در سکوتی پر از احترام فرو رفت.
آن شب، وقتی از ساختمان شبکه بیرون آمدند، هوا خنک و آرام بود.
دیگر خبری از تعقیب، درگیری و سایههای تهدید نبود.
پارک هه سان لبخند زد.
«تموم شد.»
سوجین به آسمان نگاه کرد.
نه اضطرابی در دلش بود، نه سایهای پشت سرش.
«آره… این بار واقعاً تموم شد.»
و برای اولین بار بعد از مدتها، بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، آرام قدم زد.
خب چطور بود؟
انتظارشو داشتین همچین پایانی باشه؟
دوست دارید داستان های اینجوری بزارم یا همون داستان های معمولیمو ادامه بدم حتما بهم بگید؟