ویرگول
ورودثبت نام
رفیق علمی
رفیق علمیما رو از دانش ترسونده‌اند تا فک کنیم این چیزا فقط مال از ما بهترون ه. یه رفیق لازم داریم که دست‌مون رو بگیره تا با هم نترسیم و پیش بریم واسه یاد گرفتن. تلگرام: t.me/refighelmi
رفیق علمی
رفیق علمی
خواندن ۱۴ دقیقه·۱ سال پیش

دردنامه‌ای درباره‌ی ترجمه‌ی افتضاحِ کتابِ «موبی‌ دیک»

وفادار ماندن به علم و علم‌آموزی، در این کشور عزیز اما ستم‌دیده‌ی ایران ما، اصلاً کار آسانی نیست. وقتی کار به کتاب خواندن می‌رسد، بُعدِ اقتصادی قضیه هم پررنگ است: قیمت کتاب نجومی شده است و باید از غذای روزانه‌ات کم کنی تا بتوانی پول خرید یک کتاب را کنار بگذاری. آن کسی که در این روزگار، از سرِ درد و دغدغه کتاب می‌خواند، به قولِ معروفْ «بقیه السیف» است؛ یعنی جان‌به‌در برده از جنگ.

تصور کنید که چنین شهروندی را با یک ترجمه‌ی غیرمسئولانه و آشغال ناامید کنی. من کاری از این پلیدتر در جهان نمی‌شناسم. کاری به خطاهای ترجمه ندارم که آنها امری اتفاقی و گریزناپذیر اند. مسأله بر سر نبود شرف و شعور است.

آه از آن وقتی که اثر نیز خود یک شاهکار باشد؛ مانند «موبی ‌دیک» از هرمان ملویل. ملویل، یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان تاریخِ آمریکاست و موبی‌دیک یکی از شاهکارهای ادبیاتِ انگلیسی. اگر قرار بود برای آمریکایی‌ها، کتاب مقدسی غیر از آنچه هست انتخاب شود، احتمالاً موبی‌دیک یکی از اصلی‌ترین کاندیداها بود. این کتاب در زبان انگلیسی و بخصوص ادبیات آمریکا، جایگاهی در حد بینوایان در زبان فرانسه را دارد. شاید این سطر بتواند طعمِ شگفت‌انگیزِ کتاب را به کسی که آن را نخوانده و نمی‌شناسد، بچشاند:

وقتی پای چیزهای دوردست در میان باشد، سراسرِ وجودم به خارخار می‌اُفتد. من کشته‌مُرده‌ی سفرکردن در دریاهای ممنوع ام و پیاده‌شدن در ساحل‌های وحشی.

در متن زیر، من می‌خواهم نشان دهم که ترجمه‌ی حاضر و پرفروشِ این اثر، یعنی ترجمه‌ی صالح حسینی، چاپ (اول) 1394، چه جنایتِ بزرگی است. می‌دانم که متن موبی دیک اصلاً متن آسانی نیست و می‌دانم که مترجم، زحمت فراوانی کشیده است که چنین کتابی را به فارسی برگرداند. اما گاوِ نُه مَن شیرده هم زحمت زیادی کشیده است که آن همه شیر بدهد. تسلط بالای مترجم بر زبان انگلیسی و لغاتِ نادرِ موبی دیک، کاملاً مشهود است. اما دردناک آنجاست که به نظر من، این نوع ترجمه یا در واقع اراجیف‌بافی، ناشی از کم‌سوادی یا خطای مترجم در حوزه‌ی زبان انگلیسی نیست. به همین خاطر، فهم خطاهای آن هم نیاز به سواد انگلیسیِ بالایی ندارد. اندکی عقل و اخلاق برای درک قضیه کافی است. در ادامه، شواهدی از جنایات ترجمه‌ای را برخواهم شمرد؛ شواهدی که به نظر خودم، در ابتدا مشمولِ حکمِ سفاهت و محجوریت می‌شوند و در نهایت با دیدن مجموع شواهد، راهی جز این باقی نمی‌ماند که بگوییم این متن بی‌شک مورد آزار و تجاوز واقع شده است:

1- نام فصل اول در انگلیسی، این است: «Loomings». چنان که مترجم خود نیز گفته است، این کلمه را خود هرمان ملویل ابداع کرده است و معنای آن این است: «Foreshadowing of future occurances». این عبارت، چنان که آشکار است، معنایش عبارت است از پیش‌بینی حوادث آینده. مترجم آن را ترجمه کرده است به «آینه‌داری». عقل من قد نمی‌دهد که چگونه ممکن است واژه‌ی «آینه‌داری»، آن مفهوم را بازنمایی کند و برساند.

2- جمله‌های آغازین کتاب، که احتمالاً یکی از شاهکارهای ادبیات جهان در شروع کردنِ یک کتاب است، این چنین ترجمه شده‌اند:

صدایم کن اسماعیل! چند سال پیش- تعداد دقیق آن بماند- که پولی در بساط نداشتم و در خشکی هم چیزی نه، که نظرم را جلب کند، با خود گفتم که [about a little] به کشتی می‌نشینم و بخشِ آبیِ دنیا را سیاحت می‌کنم. من به این شیوه، سودا را برطرف می‌سازم و گردشِ خونم را تنظیم می‌کنم. تا ببینم کامم ناخوش شده است؛ تا خزانِ نمناک و بارانی بر جانم حاکم می‌شود؛ تا ببینم بی‌اختیار در برابر کفن‌فروشی‌ها می‌ایستم و هر جا تابوتی می‌بینم دنبالش می‌افتم؛ و خاصه تا خیالات بر من مستولی می‌شود و اگر اصل اخلاقیِ محکمی نباشد چه بسا جلو مردم را بگیرم و بزنم کلاه از سرشان بیندازم-آنوقت است که باید دیگر بدون فوت وقت به دریا درآیم. نعم‌البدل من برای پیشتاب و گلوله همین است. کاتو فلسفه راست می‌کند و خود را روی شمشیر می‌اندازد، من اما لب از لب باز نمی‌کنم و پای به کشتی می‌گذارم.

از همین سطرها، آثار بیماریِ مترجم کم‌کم در حال آشکار شدن اند؛ بیماریِ «من خیلی واژه بلدم که شما بلد نیستید»: «نعم‌البدل»، «پیشتاب»، «فلسفه راست می‌کند».

جمله‌ی انگلیسی این است:

This is my substitute for pistol and ball.

پیشتاب که ترجمه‌ی کلمه‌ی «Pistol» است، دقیقاً یعنی چه؟ در کدام عصر و دوره این کلمه رواج داشته است؟ «نعم‌البدل» چه طور؟ و به فرض هم که زمانی رواج داشته است: صالح حسینی سال 1394، کتابِ موبی‌دیک را چاپ کرده است. به فرض که خود استادِ مترجم، در حال و هوایی قدیمی بوده و در محل ایشان به تفنگ یا اسلحه یا کُلت می‌گفته‌اند «پیشتاب». آخرْ ویراستاری، نسخه‌پردازی، مدیر نشری نبوده است که به ایشان تذکر دهد که استاد، از غار اصحاب کهف بیا بیرون و چرا اصراری داری که با سکه‌های منسوخ‌شده معامله کنی؟

گذشته از این کلمات فاقد کاربرد، جمله‌ی اول کتاب، خود در معرضِ کج‌خوانده شدن است. به دلیل علامت نگارشیِ تعجب یعنی علامت «!»، ممکن است واژه‌ی «اسماعیل» به صورت مُنادا خوانده شود؛ انگار که داریم اسماعیل‌نامی را صدا می‌زنیم و می‌گوییم: «هی اسماعیل، من رو صدا بزن.» در حالی که جمله‌ی انگلیسی بسیار ساده است: «Call me Ishmael.» که معنی‌ای در این حال و هوا دارد: «من را اسماعیل صدا بزن/بزنید».

انواع دیگری از خطاها مثل ترجمه نشدنِ عبارتِ توی گیومه یا همان عبارت «فلسفه راست کردن» را رها می‌کنم و پیگیریِ آن‌ها را به خود مخاطب می‌سپارم.

3- نمونه‌ی دیگری از مرضِ نام‌برده شده در بالا را در این قسمت ببینید: فصل نهم: «موعظه». مترجم این چنین نوشته است:

دنده‌های وال و خوف از وال،

خیمه‌ی اندوه و ملال بر سرم گسترد،

اما امواجِ خورتابِ خدا از کنارم گذشتند،

و مرا که به کام عدم می‌رفتم برگرفتند.

اگر کسی معنیِ خورتاب را در نگاه اول می‌فهمد و این کلمه بین اهالیِ کتاب و ترجمه رایج است یا زمانی رایج بوده است و من از آن بی‌اطلاعم، سراپا شنوای نقد و آماده‌ی پس‌گرفتنِ حرف خودم هستم.

اصلِ عبارت این بوده است: «While all God's sun-lit waves rolled by». خورتاب، ترجمه‌ی کلمه‌ی «sun-lit» است که از دو کلمه‌ی خورشید و شکلِ سوم (یا past participle)ـِ فعلِ «light» تشکیل شده است و مقصود از آن، امواجی است که نور یا خورشید به آنها تابیده شده و از نور روشن اند. حالا کدامین خاقانیِ دورانِ ما قرار است این کلمه‌ی خورتاب را بفهمد، خدا می‌داند.

مثالی دیگر: در صفحه‌ی 168 کتاب، کلمه‌ی «Landlessness» را مترجم، «بی‌درکجایی» ترجمه کرده است؛ کلمه‌ای که به سادگی می‌شد آن را «بی‌سرزمینی»، «آوارگی» یا هر لغتِ رسای دیگری ترجمه کرد. من هر آنچه از تعاملی بودن و اجتماعی بودنِ زبان آموخته‌ام را در ذهن خود معلق می‌کنم و فرض را بر این می‌گذارم که دقیق‌ترین معادل جهان خلقت برای آن واژه‌ی انگلیسی، همین واژه‌ باشد که ما بی‌سوادها آن را بلد نیستیم. واژه‌ای که کسی آن را نمی‌فهمد چرا باید استفاده شود؟

مثالی دیگر:

«That before living agent, now became the living instrument.»

ترجمه‌ی آقای صالح حسینی: «اکنون دیگر این قوه‌ی دماغی آزاد و مختار وسیلهء زنده می‌شود.» باز هم به تاکید می‌گویم که برای ارزیابیِ این ترجمه، به هیچ وجه به سراغِ سواد انگلیسیِ خود نروید. سؤال من آن است که آیا اصلا کسی این جمله‌ی فارسی را می‌فهمد؟ آنچه این ترجمه کم دارد، دقت در معنای کلمات انگلیسی نیست، بلکه یادآوری این نکته است که تمام آن دقت‌های کلامی و سواد انگلیسی، برای آن اند که فهم صورت پذیرد. بگذارید برای فهماندنِ همین مطلبِ بدیهی به آقای صالح حسینی و تمامی دست‌اندرکاران بی‌مسئولیت نشرِ نیلوفر، سطری از خود ملویل را به کار گیریم که از قضا، مترجمْ آن را هم مخدوش کرده است؛ جایی که ملویل می‌گوید:

Now in his heart, Ahab had some glimpse of this, namely: all my means are sane, my motive and my object mad.

«اکنون ناخدا آهاب، بارقه‌ای از همین گونه را در دل داشت: تمامِ وسیله‌هایم عقلانی اند، اما انگیزه و هدفم جنون‌آمیز است.» (فصل چهل و یکم)

این سطور را آقای صالح حسینی این گونه ترجمه کرده‌اند: «القصه، آخاب بارقه‌ای از این را در دل داشت: سرچشمه‌ کردارم با عقل قرین است و پایان کردارم با جنون.»

4- و سرانجام، مشکل اساسیِ این متن. لطفاً این قطعه از متن (فصل بیست و سوم) که حدود یک صفحه است را با ترجمه‌ی صالح حسینی بخوانید:

چند فصل قبل از بولینگتون‌نام بلندقد تازه از کشتی پیاده‌شده‌ای گفتم که درنیوبدفورد در مسافرخانه دیده بودمش.

در آن شب زمهریر زمستانی که پی‌کواد سینه‌ی کین‌خواه خود را در امواج سرد اهرمن‌خو فرو می‌کرد، که را دیدم کنار سکان ایستاده است؟ بولینگتون! با همدلی توأم با خوف و خشیه به این آدم نگاه کردم که چله‌ی زمستان بعد از سفر چهارساله‌ی پرخطری تازه از کشتی پیاده بشود و، سر به بالین راحت ننهاده، از نو به سفرِ توفان‌زای دیگری برود. گویی در خشکی روی زغال تفتیده راه می‌رفت. هرچه شگفتی بر می‌انگیزد در بیان نمی‌گنجد. یادهای ژرف هم به گورنبشته تن نمی‌دهند و این فصل، مختصر گور بی‌سنگ بولینگتون است. منتها خوب است بگویم که با وجود اختصار هم به کار او آمده و هم به کار این کشتی مشوش که با درماندگی از کنار ساحل رو به باد پیش می‌رفت. اگر با بندر بود که از دستگیری کوتاهی نمی‌کرد. بندر دلسوز است. بندر مکان امن و آسایش و سنگ اجاق و خوراک و پتوی گرم و دوستان است، یعنی هر چیزی که نسبت به ضعف بشری ما مهربان است. منتها در این توفان، بندر و خشکی مایه‌ی خطر شدید کشتی می‌شود و کشتی باید از مهمان‌نوازی بگریزد. چون کوچکترین تماس با ساحل، ولو در حد تماس مختصر ستون کشتی همان و سراپا لرزه بر اندام کشتی افتادن همان. کشتی جمله بادبان‌هایش را بر می افرازد تا به دریای بیکران برسد. و در این کار با همان بادهایی می جنگد که مشتاق برگرداندنش به بوم‌وبرند و از نو باز بی‌درکجایی دریای تازیانه‌زن را می‌جوید؛ به خاطر پناه مذبوحانه می‌شتابد به دامن خطر، به دامن یگانه دوستش که دشمن غدار اوست.

خوب بولینگتون، حالا دانستی؟ آیا نه چنین است که گویی رشحاتی از آن حقیقت یکسره تحمل‌ناپذیر را می‌بینی و پی می‌بری که اندیشیدن ژرف و جدی جز کوشش بی‌پروای جان برای حفظ استقلال بیکرانِ دریایش نیست و بادهای هرزه‌گرد زمان و زمین تبانی کرده‌اند که بر ساحل خیانت‌پیشه‌ی کاسه‌گردان بیفکنندش؟

اما چون جز بی‌درکجایی منزلگه والاترین حقیقت نیست، و بیکرانه و لایتناهی است همچون خدا -پس، به جای بی‌جاه‌ و جلال افکنده شدن به خشکی، اگرچند منزل امن و عیش هم باشد، همان به که آدمی در آن لایتناهی صیحه‌زن فنا شود! چون الحذر، آنوقت که می خواهد کرم‌وار به خشکی بخزد! ای خوف و خشیه‌ی دریای شکوهمند، آیا چنین عذابی یکسره بر عبث است؟ ای بولینگتون، دل قوی دار! اَیا نیمه‌خدا دندان برهم بفشار و پایداری کن! از افشانه‌ی فناء فی البحر تو بر می جهد یکراست مقام کبریایی‌ات!

بشخصه، من به سختی بیش از سی درصد متن را می‌فهمم. حتی اگر کسی بگوید از روی آن بخوان، مطمئن نیستم که بتوانم به نحوی جملات را بخوانم که سر و تهِ آنها معلوم باشد. از حیث قابل‌فهم بودن و روان بودن، این متن از نظرِ من یک فاجعه است.

اولین مسأله‌ی ترجمه‌ی این قسمت، آن است که جملاتْ نهاد یا فاعل ندارند. به این جمله‌ دقت کنید: «منتها خوب است بگویم که با وجود اختصار هم به کار او آمده و هم به کار این کشتی مشوش که با درماندگی از کنار ساحل رو به باد پیش می‌رفت.» نهادِ فعلِ «هم به کار او آمده» چیست؟ چه چیز یا چه کس یا چه امری به کارِ او آمده؟

دومین مسأله‌ی متن، مشخص نبودنِ مرجعِ ضمیرهاست. هر کس در زندگی‌اش یک خط ترجمه کرده باشد یا یک امتحان معمولیِ زبان داده باشد، می‌داند که یکی از مهم‌ترین کارها در فهم متن، این است که مرجعِ یک ضمیر را تشخیص دهیم و متن را به گونه‌ای ترجمه کنیم که مشخص باشد فلان ضمیر، به چه کلمه‌ای ارجاع دارد. به این قسمت از متن دقت کنید: «منتها در این توفان، بندر و خشکی مایه‌ی خطر شدید کشتی می‌شود...». ضمیرِ اشاره‌ی «این»، به «توفان» اشاره دارد. اما کدام توفان؟ مگر در این حوالی، حرفی از توفان زده شده بود که حالا این قدر بدیهی به آن، ارجاع می‌دهیم؟ از توفانِ ابتدای پاراگراف، یازده خط گذشته است! یک مثال دیگر: « و در این کار با همان بادهایی می جنگد که مشتاق برگرداندنش به بوم‌وبرند». کدام بادها؟ شما در کجای سطور پیشین (به صورت آشکار یا ضمنی)، به بادهایی اشاره کرده‌اید که مشتاق برگرداندنِ کشتی به بوم‌وبر اند که حالا با این اعتماد به نفس، به آن ارجاع می‌دهید؟ اگر کسی در سطرهای پیشین، چنین بادی را کشف کرده است، ما را هم مطلع سازد.

سومین مسأله‌ی متن، گم‌شدنِ سر و تهِ کلام در استعاره‌های متعدد است. به عنوان مثال به این قسمت دقت کنید: «در آن شب زمهریرِ زمستانی که پی‌کواد سینه‌ی کین‌خواه خود را در امواج سرد اهرمن‌خو فرو می‌کرد...». این ایماژ یا تصویر دقیقا چیست؟ سینه‌ی خود را در چیزی فروکردن؟ کتاب پر است از تصاویر ناقص و شکل‌نگرفته.[1]

موشکافی سایر روندهای تخریبِ متن، از توان و حوصله‌ی این نوشتار خارج است. کتاب را در کتابفروشی‌ها ورق بزنید (مبادا بخرید!) تا خود ببینید که این گونه شواهدی که برشمردم، یکی و دو تا نیستند و تمام کتاب را پر کرده‌اند. برای خودم و آقای صالح حسینی، آرزوی زندگی‌ای را دارم که در آن، وفاداری به معنا و به انسان، به ترکیب و عجین‌شدگی‌ای نیک‌تر و زیباتر برسند.

در انتها، برای نشان‌دادنِ بلایی که بر سر چنین متنِ درخشانی آمده است، تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد آن است که همین بخش از کتاب را به شکل روان ترجمه کنم. ترجمه را در ادامه می‌توانید بخوانید. لازم است تأکید کنم هدفِ ترجمه‌ی زیر، این نیست که از هر جهت، با ترجمه‌ی آقای صالح حسینی رقابت نماید. نه سواد انگلیسیِ من در قد و قامتِ استادی مانندِ صالح حسینی است و نه این ترجمه،‌ شکلی نهایی و صیقل‌خورده دارد. در ترجمه‌ی زیر، حتی در بسیاری موارد، از ترجمه‌ی خود صالح حسینی استفاده کرده‌ام. تنها هدفم از ترجمه‌ی زیر، این است که از نظرِ روان بودن و رساننده بودنِ معنا آن را با ترجمه‌ی آقای حسینی مقایسه کنید و شاید در دریغ خوردن بر زیباییِ از‌کف‌رفته با من شریک شوید:

چند فصل قبل، از شخصی به نام بولینگتون حرف زده شد؛ ملوان بلندقدی که به تازگی از سفر دریا بازگشته و قدم بر زمینِ خشک گذاشته بود؛ همان کسی که او را در نیو بِدفورد در مسافرخانه دیدم.

[حالا] وقتی که کشتیِ ما، پی‌کواد، در شبِ زمستانیِ لَرزآور، با سینه‌ی انتقام‌جوی خویش به سوی امواجِ سردِ اهرمن‌خو حمله می‌کرد، شگفت‌زده شدم از آن‌که کنار سکان کشتی، بلینگتون را دیدم! با حیرت و همدردی، و با ترس، به آن مرد نگاه کردم که همین چندی پیش، وسط زمستان از یک سفر چهارساله‌ی پرخطر به خشکی بازگشته بود، و حال با بی‌قراری بسیار، باز هم توانسته بود سفر توفانی دیگری را آغاز کند. گویی زمینْ پاهایش را می‌سوزاند.

شگفت‌انگیزترین‌ چیزها را هرگز نمی‌توان به زبان آورد. خاطرات عمیق، تسلیمِ کلماتِ روی سنگ قبر نمی‌شوند. این فصل کوتاه [از کتاب]، قبرِ بدونِ سنگِ بولینگتون است. به همین خاطر، فقط بگویم که سرگذشتِ او همچون سرگذشتِ کشتیِ توفان‌زده‌ای است که با درماندگی به موازات خشکی حرکت می‌کند در حالی که باید با بادِ هُل‌دهنده به سوی ساحل مقابله کند.

[کشتیِ وجودِ بلینگتون] اگر در بندر بود، بندر با خشنودی او را یاری می‌کرد. بندر دلسوز است. بندرْ امنیت، آسایش، زندگی خانوادگی، شام، پتوی گرم، حضور دوستان و همه‌ی چیزهایی که با میراییِ ما انسان‌ها مهربان اند را در خود دارد. اما مُهلک‌ترین خطرها برای کشتیْ همان بادِ هُل‌دهنده به سوی ساحل، همان بندر، همان خشکی است. کشتی باید از همه‌ی میهمان‌نوازی‌ها[ی خشکی] بگریزد. کوچک‌ترین تماس کشتی با خشکی، حتی تماسِ مختصرِ تیرکِ انتهای آن با زمین، او را متزلزل خواهد کرد. کشتی با تمام توانش، همه‌ی بادبان‌ها را برای دور شدن از ساحل به خدمت می‌گیرد و با این کار، به جنگ با همان بادهایی برمی‌خیزد که با لذتْ او را به سوی خانه‌اش هل می‌دادند. او بار دیگر همه‌ی آن آوارگی‌ سخت در دریا را می‌جوید و برای به‌دست‌آوردن پناه، سرگردان به سوی خطر می‌شتابد؛ خطر...تنها دوست او، آزرده‌ترین دشمن‌اش!

بولینگتون، اکنون درک می‌کنی؟ آیا حس می‌کنی که رَشَحاتی از این حقیقتِ به‌شدت تحمل‌ناپذیر را داری متوجه می‌شوی؟ این حقیقت را که تمامِ اندیشیدنِ ژرف و آتشینْ چیزی نیست جز تلاشِ شجاعانه‌ی روح برای حفظِ آزادیِ بیکرانِ دریایش؟ در همان حالی که وحشی‌ترین بادهای آسمان و زمین دسیسه‌کرده‌اند تا او را به ساحلِ برده‌پرورِ خیانت‌گر تحویل دهند؟

آوارگی، تنها منزلگهِ والاترین حقیقت است؛ حقیقتی که هم‌چون خداوندْ بی‌ساحل و لایتناهی است. از این رو بهتر آن است که در آن بی‌ساحلِ خروشان غرق شویم تا آن‌که به طرزی شرم‌آور به ساحل برخورد کنیم؛ حتی اگر آنجا امنیت باشد! زیرا ای هم‌چون کِرم، با چنین وضعی، وای... چه کسی خزیدنی پست به سوی خشکی را برخواهد گزید؟ اما باز ترس‌ از امرِ سهمگینِ دریا سرمی‌رسد! با خود می‌اندیشی آیا تمام تقلّاها از برای دریا بس بیهوده اند؟ دل قوی دار، دل قوی دار بولینگتون! با عزمی استوارْ تاب بیاور، هم‌چون یک نیمه‌خدا! از دلِ کف‌های به‌جامانده از مردن‌ات در دریا، بدون شک، خدای‌گونه‌شدن‌ات خیز برمی‌دارد.

[1] ) بله، در واقعیت جلو یا سینه‌ی کشتی هنگام حرکت در آب فرومی‌رود، اما وقتی به سینه‌ی کشتی ویژگی‌هایی انسانی مثل کین‌خواهی نسبت داده می‌شود، ادامه‌ی جمله نیز باید به همان تناسب تغییر یابد و نمی‌توان همان فعلِ فرورفتن را که عملِ کشتی است، به یک کشتیِ تشبیه‌شده به انسان نسبت داد.

کتابترجمهنشر نیلوفرمعرفی کتاب
۱۶
۲۳
رفیق علمی
رفیق علمی
ما رو از دانش ترسونده‌اند تا فک کنیم این چیزا فقط مال از ما بهترون ه. یه رفیق لازم داریم که دست‌مون رو بگیره تا با هم نترسیم و پیش بریم واسه یاد گرفتن. تلگرام: t.me/refighelmi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید