ابتدا شعر پیوند عشق از معینی کرمانشاهی را میخوانیم و بعد با من همراه باشید تا ببینیم که آیا ما هم میگریزیم یا نه.
توی ای آهوی من کجا میگریزی
چه کردم که بیاعتنا میگریزی
خدا خواست پیوند عشق تو با من
ز من، یا ز کار خدا میگریزی
چرا گرم خواندی، چرا سرد راندی؟
چرا لطف کردی، چرا میگریزی؟
نداری چو تاب وفا، رو بپوشی
ندانی چو قدر مرا، میگریزی
نگویم دگر از محبت نگویم
چون طفل مریض از دوا، میگریزی
به بیگانه بودن، عزیزم گرفتی
چو اکنون شدم آشنا، میگریزی
بمن همچنان با قضا، میستیزی
ز من همچنان کز بلا، میگریزی
چو با خنده گویم برو، دل ربائی
چو با گریه گویم بیا، میگریزی
ز دست من آنگونه، کز دست کودک
چو پروانهای بی صدا، میگریزی
بمن عشق درد و بلا میپسندد
ز من بهر چه، ای بلا، میگریزی
ز چشم من ای من بقربان چشمت
چنان قطرهٔ اشکها، میگریزی
فدای ستیز و گریز تو کردم
که چون کبک، شیرین ادا میگریزی
ایدهی نوشتن تحلیل این شعر از آنجایی آب خورد که من در خوانش یکی از ابیات شک کردم. این شک هم کم چیزی نیستها. اصلاً همین شک خودش در مهمترین اثر ادبیات جهان ظهور کرده. آنجایی که هملت میگوید:«بودن یا نبودن؟ مسئله این است.» شک کل این اثر را تسخیر کرده است و دست عمل هملت را هم از پای در آورده. این شک هم، با کل هیبتش، لحظهای وجود مرا به چنگ درآورد. برای غلبه به این شک بود که این استدلالها را آوردم. یعنی این بیت و آن کلمهی عشق درون شعر، آتش این تردید را شعله ور کردند.
«به من عشق درد و بال میپسندد/ ز من بهر چه، ای بال، میگریزی»
اولین باری که این بیت را خواندم، عشق را بر خلاف ذاتش، بیحرکت خواندم و روی نون ساکن گذاشتم.( کلمهٔ عشق را میتوان هم با حرکت ساکن روی نون خواند و هم با حرکت کسره روی نون که در هر دو صورت معنا دستخوش تغییر میشود) اما بعد پرسیدم آیا همین تنها خوانش درست است؟ شک افتاد به جانم. عشق را بیساکن خواندم و دیدم که اگر عشق ساکن نباشد، آن وقت مسئله میشود. آن وقت است که باید بپرسیم که اگر عشق نمیپسندد چه کسی پس میپسندد؟ آن هم درد و بال را؟ لابد میگویید دشمن. خب خدا را شکر این جا قضیه عشق و عاشقی است و دشمن کاری به عاشق ما ندارد. شاید هم رقیب از شعر حافظ بپرد این وسط و اوست که درد و بلا را برای عاشق میپسندد که در این مورد میتوان شک نداشت و با قاطعیت سست انسانی آن را رد کرد. چرا که دیگر زیادی از جهان متن به دور است. آن قدر به در است که باید ماشین زمان اختراع کنیم تا بشود این مفهوم را به شعر چسباند. شاید هم روزی بشود. باری امروز نمیشود و چون لامیسر است پس میتوانیم با رضایت خاطر و لبخندی گشوده به این بسنده کنیم که عشق نمیتواند ساکن نباشد چرا که مرجع ضمیری در مصراع نمیماند که بتواند مسئولیت این پسندیدن شرگونه را گردن بگیرد.
با این حساب، اگر عشق را دیوار کوتاهتر ببینیم که بیراهه هم نرفتهایم، عاشق در این شعر معتقد است به دو عقیده. یک اینکه عشق پر درد و بلا است. دوم آن که همین عشق پر درد و بلا هم ارباب او. به بیانی، او که عاشق است در برابر عشق از خود اراده ای ندارد. او به صورت کامل تسلیم ارادهی عشق است. قدرتی که در این بیت از قدرت خودش فراتر میرود. از آنجا که معشوق را هم بلا میداند، که هر دو معنی این کلمه حتما به ذهن متبادر میشود، و عشق هم برای او بلا میپسندد؛ دیگر عاشق که باشد که از آن چه که عشق برایش مقدر کرده است، سرپیچی کند؟ عشق اینجا مانند انسانی است که برای دیگری انتخابی میکند یا چیزی را بهتر میداند. برای عاشق درد و بال را میپسندد و عاشق هم که اسیر عشق است، معشوقش را بلا میبیند. در این جا او ناگریز است از عشق خودش به معشوقش.
اما برای اثبات این تفسیر نیاز داشتم شک دیگری را هم از رو ببرم. این یکی شک میگفت باید در جای دیگری از شعر، بتوانیم همین عقیده را پیدا کنیم. یک چیزی برای اثبات بیاور، مگر نه جانت را میجوم. من هم که از جانم سیر نشده بودم. افتادم به جان شعر تا ببینم چی دستگیرم میشود. بخت با من و جانم یار بود و در ابتدای متن، یک بیت پیدا کردم که بشود با آن روی این شک را به خاک مالید. در دومین بیت از شعر عاشق ما میگوید:
«خدا خواست پیوند عشق تو با من/ ز من یا ز کار خدا میگریزی؟»
اینجاست که باز معشوق بیاختیار از نپذیرفتن این عشق، خدا را گواه لاجرم بودن این وصال میداند و به معشوقش هم میگوید که آخر این خواست خداست؛ تو هر چه میخواهی دور بشو. اما ای معشوق بیچارهی من، کجا فرار میکنی؟ راه فراری نیست. حالا هی دورتر و دورتر برو. در کل این حرفها، این ایده مطرح است که عشقی که عاشق بین خودش و معشوقش میبیند یک قدرت برتر از خودشان دارد که هر دو از سرپیچی از فرمانش بیاختیار هستند یا ناچارند به فرمانبرداری. همین جاست که آدم میگوید آخ گفتی! بسوزد پدر عاشقشی. هر کسی که این را میگوید تا آخرین استخوان بدنش این را لمس کرده که از عشق گریزی نیست. از آن حسی که خونت را مثل آسفالت زیر آفتاب ظهر داغ میکند هیچ راه فراری نیست. عشق وقتی که در سینهی آدم مینشیند، دیگر رفتنش دست آدم نیست. کفتری است که ناخوانده میآید. من که تا حد زیادی نخواستم که بیاید، پس رفتنش هم دست من نیست. این عشق عصیانگر، این قدرت برتر، آنقدر میماند، آنقدر سماجت میکند تا او را ببینی. میتوانی خودت را در استخری در کار غرق کنی، یا سرت را خدایی نکرده گرم این فاخته و آن کلاغ و زاغ کنی. ولی آخرش هر کجا که بروی، میدانی این احساس جایی در اعماقت، کمین کرده تا تنها شوی. برسی خانه، کارهایت را تمام کنی، لختی بنشینی برای خودت باشی تا سر و کلهاش پیدا شود. پردهها را کنار بزند و خودش را توی چشمت فرو کند که مرا ببین. من هستم. پریشان میشوی، دلتنگتر از قبل هم میشوی، با خودت میجنگی ولی او همچنان مصرانه ایستاده و با لبخندی پرمعنا انگار که میگوید:«ای آهوی گریزپا کجا میگریزی؟»
حال که شکها را دانه به دانه از دلم بیرون کردهام میتوانم بروم با خیال راحت لختی برای خودم باشم. عاشق را در این شعر، عاشقی دیدیم که نه از عشق فراری است و نه از این قدرت بیحدش شاکی. بلکه با آرامش کمی هم با لبخند به معشوقش میگوید که تو کجا میگریزی وقتی که هیچ راه فراری نیست. امیدوارم در اشعار بعدی، معشوق هم با خودش و این قدرت عشق سر سازگاری بگذارد. الان که میروم برای خودم باشم، چیزی درون خودم حس میکنم. انگار باز سر و کلهاش پیدا شده. شک است. این دیگر چه میخواهد؟ میپرسد؟ میپرسد... امان. نکند من هم میگریزم؟
این متن را به هوای انتشار در کانال تلگرامم نوشتم. ولی دیدم حیف است که فقط در تلگرام باشد. اگر مطالب این شکلی را دوست دارید، میتوانید کانال تلگرامم را دنبال کنید(Ruyamag) یا منتظر مطالب بعدی همینجا باشید.
ممنون که خواندید.