ویرگول
ورودثبت نام
راوی کوچک
راوی کوچکمقاله می‌نوشتم؛ دیدم که حکایت بهتر است. حکایت‌نویس شدم.
راوی کوچک
راوی کوچک
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

دشمن مردم؛ دانایی

فرد دانایی در روستایی زندگی می‌کرد. مردم او را دوست می‌داشتند چون او روز را صرف گوش دادن به گلایه‌های مردم می‌کرد و شب‌ها به فکر چاره می‌افتاد. یکی می‌گفت که نان گران است؛ دیگری می‌گفت ارزن گران است؛

کشاورز می‌گفت که باران کم می‌بارد و خلاصه هر کسی یک مشکلی داشت. فرد دانا که برای تک‌تک

مسئله‌ها نمی‌توانست چاره پیدا کند. چون راه‌حل‌ها، همه، به یک نفر بر می‌گشت، دهخدا. پیش خودش

فکر کرد که باید شکایت را برد پیش دهخدا تا چاره‌ای پیدا کند. فردایش با روستایی‌ها ایده‌اش را مطرح کرد. همه قرار گذاشتند که فردا بروند

پیش دهخدا تا حرف بزنند. از چارهٔ او خوششان آمده بود. از او کلی تشکر کردند و هر کسی از محصولش کمی چیزی به او داد.

همان وقت، دربان یکی از خان‌های ده که شاهد ماجرا بود نقشه‌ای برای اربابش چید. با خوشحالی رفت و به اربابش چیزی

گفت. اربابش که خوشش آمد از ذکاوت دربان، چند سکه به او داد و او را سرنگهبان کرد. فرداصبح زود قبل از اینکه اهالی ده جمع شوند در

هر خانه کمی آرد و ارزن بود.

از طرفی مرد دانا که سر

میدان اصلی ده منتظر مردم بود تا در خانهٔ دهخدا بروند، به این تاخیر روستاییان

شک کرد که مبادا کسی پشیمان شده باشد. پس به سمت خانه‌هاشان راه افتاد.

هر چه به خانه‌ها نزدیک‌تر می‌شد صدای همهمه‌ها هم بیشتر. تا اینکه رسید به جایی که جمعیت قفل شده بود و جای سوزن انداختن نبود. دید که خان ثروتمند ده روی سکویی نشسته و مردم دور تا دورش را گرفته‌اند.

نوچه‌اش داشت می‌گفت که همگی بخواهید که خان من دهخدا شود تا به همه یک کیلو آرد و ارزن رایگان بدهیم. امروز که دیدید چه شد، پس اگر خان، دهخدا شود چه نانی در روغن بزنیم.

همه از خوشحالی کف می‌زدند و حتی بعضی‌ها با چماق تهدید می‌کردند که کدخدا را با زور راضی می‌کنند. فرد دانا از میان جمعیت داد زد:« چند کیلو باران رایگان می‌دهی؟»

سکوت همه جا را گرفت. مردم شروع به پچ کردند:«راست می‌گوید باران را چه کنیم؟ باران را که خان نمی‌تواند کاری کند.» که ناگهان نوچه جواب داد:« این چه سوالی است احمق، در کار خدا که دخالت نمی‌توان کرد! ان‌شاءالله درست می‌شود. اگر خان، دهخدا شود، مسجدی می‌سازیم تا همه در خانهٔ خدا دعای باران بخوانند، انشاءلله مستجاب می‌شود.»

همهٔ مردم پس از او فریاد زدند:«ایشالله!» و بعد متفرق شدند. موقع رفتن هر کسی به دانا نگاه بدی می‌انداخت و نچ نچی می‌کرد. فرد دانا همان وسط تنها ماند و خان و نوچه‌اش را می‌دید که به سمت خانهٔ دهخدا می‌رفتند. نوچهٔ دهخدا هم جلوتر آن‌ها راه افتاده بود.

راوی کوچک

ble.ir/join/77dVpmHmzv

بارانحکایت
۵
۰
راوی کوچک
راوی کوچک
مقاله می‌نوشتم؛ دیدم که حکایت بهتر است. حکایت‌نویس شدم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید