بعضی از عطر ها نبض دارند...
رایحه ی خوش شیشه عطر خالی که لب طاقچه خاک میخورد مرا غرق کرد در اقیانوس خاطره هایی که،دلم هرلحظه برای خودم در آن زمان تنگ می شد...
چمشانش شب شعر بودند و من نوازنده ی موسیقی اشعار...
کپسول زمان مرا در آغوش گرفت...
قایقی سرگردان در دل اقیانوس؛ با تکه های شکسته
در معاشقه با امواج بود ...
آری بوی تو می دهد ساحل خیالی من
همیشه غرش امواج ماسه های کنار ساحل باخودش همراه میکرد
تو از جنس طلوع بودی ؛عاشق شروعی دلچسب
من از جنس تاریکی ؛شیفته پایانی خوشبین
و این چنین شد که جزیره عشق رو لب ساحل چشمات بنا کردم
درون جزیره کافه ای از تو ساخته شده بود
روی در ورودی کافه نوشته شده بود
آنچه جرئت می خواهد دوام آوردن است ...
اقا میشه بیام داخل تا بارون بند بیاد ...؟
جوانی لاغر اندام با تیشرت مشکی از پشت میز نگاهی به سرتا پایم انداخت
بفرما ...
+لطفا اگ میشه یه نوشیدنی گرم برام بیارین
نم نم باران پنجره های کافه را خیس و مات کرده بود
چند میز چوبی قهوه ای سوخته با فاصله های چند متری ...
روی هر میز دو صندلی روبروی هم بودند
کافه سوت و کور بود
مثل یه متروکه که سال ها کسی را به خود ندیده بود
کتاب خونه کوچکی شامل یه قفسه کوچیک کنار پنجره ته کافه دیده میشد
چند کتاب کنار هم چیده شده بود
همین طور که لابه لای صفحات کتاب ها رو ورق میزدم چشم خورد به قفسه ایی که دو سه تا دفتر دیده میشد
یکی رو برداشتم صفحه اول دفتر با خطی نستعلیق نوشته شده بود
اگ یه روزی با دلبرت اومدی اینجا و خاطرات قشنگی ساختی میتونی اینجا بنویسی
شاید یه روزی دلت خواس خاطراتت زندگی کنی
نشستم به خواندن
روی صفحه اول نوشته بود
همون شب تاریک و سرد پاییزی که باهم اون راهرو رویایی قدم زدیم
تا سفره دلمو پیشت وا کنم قبل اینکه بری
روبرم ایستادی مث یه سرو قدوبالا کشیده تو دل طبیعت، که جنگل به تنهایی سرسبز کرده بود بهم خیره شده بودی سرمو اروم اروم بالا اوردم
اولین باری که جرئت کردم تو چشات نگا کنم قلبم لرزید
انگار عقربه های ساعت شنی قلبم روی دور تند بود
من هنوز اواره ذوق تو چشمای سیاهتم که پشت عینک لب استکانیت قایم کرده بودی لبخند دلنشین رو لبات اون شب از من ویرانه ایی ساخت که سال هاست سرگردان و حیرانم در لحظه به لحظه اون ثانیه ها ،که همراه شده بود با تپش های قلب ویران شدم کاش بیشتر تماشات میکردم ...
صفحه دوم :
یادته کتاب خوندن از اینجا شروع کردیم
تو گفتی که دلت میخاد چند صفحه کتاب برات بخونم و من ملت عشق انتخاب کردم لابه لای صفحات ورق زدم شروع کردم از عشق شمس به مولانا خوندم برات
و من در اون لحظات کلمه به کلمه ملت عشق رو زندگی کردم دستتو حلقه کرده بودی تو دستم انگار که کلمات ملت عشق معجزه میکردن قبل اینکه تو اروم شی
روح من سرشار از نوازش های عاشقانه شد
دلم میخاس سطر به سطر اون کتاب برات بخونم وقتی باچشمای قشنگت منو تماشا میکردی و بانگاهت صدامو دلنشین کرده بودی
شاید تنها مخاطبی بودی که از خواندن براش لذت میبردم
صفحه سوم :
من از قدم زدن بیزار بودم هیچوقت یه مسیرو پیاده نمیرفتم تا اینکه تو یه شب بارانی بهم زنگ زدی گفتی من میخام قدم بزنم زیر بارون میشه تو هم بیای باهم باشیم ....
تا حالا اینقدر کسی منو به این قشنگی دعوت نکرده بود
سریع لباسامو تنم کردم
اینقدر دویدم نفس نفس زنان خودم ب اتوبوس رسوندم سریع سوار شدم به راننده گفتم اقا میشه سریع تر بری عجله دارم
پیاده شدم نزدیکت ک شدم قدم هامو شمرده تر برداشتم که متوجه نشی زود خودمو رسوندم
همون شب که بارون گونه هاتو خیس کرده بود
مث دوتا موش ابکشیده عاشق زیر بارون میرفتیم
من هنو غمگینم ک چرا اون شب لباسمو تنت نکردم
صدای خنده های اون شبت هنو توگوشم میپیچه
همونجا ک کولتو گرفتم باهم دویدیم یا سر همون پل که محو چشات بودم چشاتو ا خجالت ازم دزدیدی
یاپشت اون بوته ها که بغلت کردم هنو گرمی حرارت نفس هاتو روی مرزلبام حس میکنم
از همون شب بود که من عاشق قدم زدن شدم
که هرجایی تو شهر قدم میزنم حس میکنم تو کنارمی
صفحه چهارم
یه شب اخر زمستونی که روی تخت کنارم دراز کشیده بودی
از شدت خستگی چشات روی هم رفت
و تو عالم خواب به سر میبردی
یه شب رویایی کنار کسی که دوست داشتی
منم همون طوری نشستم تماشات میکردم
نمیدونی چ کیفی میداد تماشای لحظه ب لحظه خوابیدنت مث یه پنجره روبه یه منظره دلنشین
پلک های بستت و مژه های کشیده ی روی چشات
لب های چسبیده به هم و گیسو های پریشون بهم ریختت اروم پشت پلکات میبوسیدم گاهی هم لباتو
و تو درارامش کامل خاموش بودی
ولی تو چشای من مث ماه شب چهارده بودی و به تاریکی های من روشنایی میبخشیدی
دوست داشتم این صحنه ها همیشه مال من باشه ...
برگرفته از دلنوشته هایی از دفتر خاطرات یک کافه ...