فصل دوم: پارت ۳:
"تحلیل یک لبخند دروغین"
[سکانس ابتدایی – شب، داخل ویلا – برق برگشته، اما کسی نمیخنده]
راوی:
شومینه روشنه، ولی گرما نمیده. همه به جسد سارا که با ملافه پوشیده شده، زل زدن.
منصور:
حالا که باطری لعنتی خوابیده
هیچکس از ویلا نباید خارج بشه تا وقتی بفهمیم کی... یا چی... داره اینکارو میکنه.
فرانک (با صدای آروم):
کی؟ یا چی؟
داری از یه افسانه حرف میزنی یا یه آدم؟
نادر (با صورت پفکرده از گریه):
شاید تقصیر منه... شاید من باید زودتر میفهمیدم اون شب سارا چی میخواست بگه...
ارکیده (به آرامی):
اگه گفتنی بود، میگفت.
منصور (تند):
تو هم خیلی آرومی ارکیده. زیادی...
ارکیده (بهش زل میزنه):
دکتر رواندرمانگر بودم منصور. این یعنی برای دیدن فروپاشی نیازی به فریاد ندارم.
[سکوت... فرانک لحظهای لبخند نصفهای میزنه. اما کسی نمیفهمه چرا]
---
[سکانس بعد – اتاق خواب ارکیده – شب، تنها]
راوی:
ارکیده خسته شد و رفت که توی اتاق بخوابه
وقتی وارد اتاق شد روبروی آینه نشست، چراغ رو خاموش نگه داشت و فقط نور مهتاب بود که از پرده رد میشد.
دستش رو برد سمت کیفش روی میز و یادداشتی رو از داخل کیفش درآورد.
دستخط خودش بود.
روی کاغذ نوشته بود:
«آرمین – ارزیابی نهایی:
اختلال شخصیت ضداجتماعی. وسواس روی مرگ. عمیقاً آسیبدیده از طرد مادر. ممکنه جذب من شده باشه.»
و چشماش رو میبنده.
---
️[فلشبک – دو ماه قبل، کلینیک رواندرمانی]
راوی:
آرمین روی مبل نشسته، روبروی ارکیده.
ساکت. خیره. بیاحساس.
آرمین:
دکتر... اگه آدم درد رو بفهمه، اجازه داره واردش کنه به زندگی بقیه؟
ارکیده:
شاید... ولی نه برای بازی.
آرمین (آهسته):
و اگه زندگی خودش... بازی شده باشه چی؟
ارکیده (مضطرب):
داری با من بازی میکنی آرمین؟
آرمین (لبخند مرموز):
فقط دارم قواعدتو یاد میگیرم... که بتونم بهتر بشکنمشون.
راوی:
کسی نمیدونه آرمین بیمار ارکیده بوده
اما منصور حدس هایی میزده
---
[بازگشت به زمان حال – شب، راهرو]
نادر با یه تکه کاغذ بی اجازه وارد اتاق ارکیده میشه.
کاغذی که از توی کیف سارا پیدا کرده بود.
سارا از ارکیده میخواست بگه که نتونست
نادر (با خشونت):
این تحلیل توئه؟ از همهمون؟ تو دربارهمون پرونده مینوشتی؟
ارکیده (با چشمهای گشاد):
من رواندرمانگرم. هر اتفاقی توی جمعمون میافتاد رو بررسی میکردم...
راوی:
منصور پشت درب ایستاده بود و حرفهای نادر و ارکیده رو شنید و بعدش با خشم وارد اتاق شد
منصور (با فریاد):
پس آرمین؟
اون کثافت چی؟
اون رابطه چی بود؟ فقط تحلیل بود؟
ارکیده (با مکث):
نه...نه عزیزم
منصور:
تو عاشقش شدی. تو عاشق یه روانی شدی!
ارکیده (آهسته):
نه. من عاشقش نبودم. فقط... گم شده بودم.
---
[سکانس پایانی – شب، اتاق مطالعه – قتل]
راوی:
نادر، برگه تحلیل ارکیده در دستش، روی صندلی نشسته، با مدادی که بین انگشتانش در حال تکان دادنه.
در اتاق باز میشه.
فرانک وارد میشه. بیصدا.
فرانک:
داری دنبال چی میگردی؟ قاتل؟ حقیقت؟ یا فقط یه دلیل برای خودکشی؟
نادر:
تو... تو چیزی میدونی. اون چشمای لعنتیت.
نگاهت مثل قبل نیست.
فرانک (با لبخند آرام):
چیزایی که نگاه میکنی، همیشه اون چیزی نیست که فکر میکنی.
راوی:
فرانک جلو میاد. با یک ضربه، مداد رو از دست نادر میگیره. نادر بلند میشه و بینشون درگیری لفظی رخ میده.
[سپس صدای ضربهی سنگین]
نور چراغ مطالعه افتاده روی بدن بیجان نادر.
فرانک آروم خم میشه و دست روی سر نادر میذاره.
فرانک (زیر لب زمزمه کنان):
تو همیشه دنبال جنایت بودی... حیف که نتونستی مال خودتو حل کنی.
این داستان ادامه دارد...