ویرگول
ورودثبت نام
Reza Labkhande
Reza Labkhande
Reza Labkhande
Reza Labkhande
خواندن ۲ دقیقه·۶ ماه پیش

مرده ها زنده میشوند فصل دوم

فصل دوم: پارت ۳:

"تحلیل یک لبخند دروغین"

[سکانس ابتدایی – شب، داخل ویلا – برق برگشته، اما کسی نمی‌خنده]

راوی:

شومینه روشنه، ولی گرما نمی‌ده. همه به جسد سارا که با ملافه پوشیده شده، زل زدن.

منصور:

حالا که باطری لعنتی خوابیده

هیچ‌کس از ویلا نباید خارج بشه تا وقتی بفهمیم کی... یا چی... داره این‌کارو می‌کنه.

فرانک (با صدای آروم):

کی؟ یا چی؟

داری از یه افسانه حرف می‌زنی یا یه آدم؟

نادر (با صورت پف‌کرده از گریه):

شاید تقصیر منه... شاید من باید زودتر می‌فهمیدم اون شب سارا چی می‌خواست بگه...

ارکیده (به آرامی):

اگه گفتنی بود، می‌گفت.

منصور (تند):

تو هم خیلی آرومی ارکیده. زیادی...

ارکیده (بهش زل می‌زنه):

دکتر روان‌درمانگر بودم منصور. این یعنی برای دیدن فروپاشی نیازی به فریاد ندارم.

[سکوت... فرانک لحظه‌ای لبخند نصفه‌ای می‌زنه. اما کسی نمی‌فهمه چرا]

---

[سکانس بعد – اتاق خواب ارکیده – شب، تنها]

راوی:

ارکیده خسته شد و رفت که توی اتاق بخوابه

وقتی وارد اتاق شد روبروی آینه نشست، چراغ رو خاموش نگه داشت و فقط نور مهتاب بود که از پرده رد میشد.

دستش رو برد سمت کیفش روی میز و یادداشتی رو از داخل کیفش درآورد.

دست‌خط خودش بود.

روی کاغذ نوشته بود:

«آرمین – ارزیابی نهایی:

اختلال شخصیت ضداجتماعی. وسواس روی مرگ. عمیقاً آسیب‌دیده از طرد مادر. ممکنه جذب من شده باشه.»

و چشماش رو می‌بنده.

---

️[فلش‌بک – دو ماه قبل، کلینیک روان‌درمانی]

راوی:

آرمین روی مبل نشسته، روبروی ارکیده.

ساکت. خیره. بی‌احساس.

آرمین:

دکتر... اگه آدم درد رو بفهمه، اجازه داره واردش کنه به زندگی بقیه؟

ارکیده:

شاید... ولی نه برای بازی.

آرمین (آهسته):

و اگه زندگی خودش... بازی شده باشه چی؟

ارکیده (مضطرب):

داری با من بازی می‌کنی آرمین؟

آرمین (لبخند مرموز):

فقط دارم قواعدتو یاد می‌گیرم... که بتونم بهتر بشکنمشون.

راوی:

کسی نمیدونه آرمین بیمار ارکیده بوده

اما منصور حدس هایی میزده

---

[بازگشت به زمان حال – شب، راهرو]

نادر با یه تکه کاغذ بی اجازه وارد اتاق ارکیده می‌شه.

کاغذی که از توی کیف سارا پیدا کرده بود.

سارا از ارکیده میخواست بگه که نتونست

نادر (با خشونت):

این تحلیل توئه؟ از همه‌مون؟ تو درباره‌مون پرونده مینوشتی؟

ارکیده (با چشم‌های گشاد):

من روان‌درمانگرم. هر اتفاقی توی جمعمون می‌افتاد رو بررسی می‌کردم...

راوی:

منصور پشت درب ایستاده بود و حرفهای نادر و ارکیده رو شنید و بعدش با خشم وارد اتاق شد

منصور (با فریاد):

پس آرمین؟

اون کثافت چی؟

اون رابطه چی بود؟ فقط تحلیل بود؟

ارکیده (با مکث):

نه...نه عزیزم

منصور:

تو عاشقش شدی. تو عاشق یه روانی شدی!

ارکیده (آهسته):

نه. من عاشقش نبودم. فقط... گم شده بودم.

---

[سکانس پایانی – شب، اتاق مطالعه – قتل]

راوی:

نادر، برگه تحلیل ارکیده در دستش، روی صندلی نشسته، با مدادی که بین انگشتانش در حال تکان دادنه.

در اتاق باز می‌شه.

فرانک وارد می‌شه. بی‌صدا.

فرانک:

داری دنبال چی می‌گردی؟ قاتل؟ حقیقت؟ یا فقط یه دلیل برای خودکشی؟

نادر:

تو... تو چیزی می‌دونی. اون چشمای لعنتیت.

نگاهت مثل قبل نیست.

فرانک (با لبخند آرام):

چیزایی که نگاه می‌کنی، همیشه اون چیزی نیست که فکر می‌کنی.

راوی:

فرانک جلو میاد. با یک ضربه، مداد رو از دست نادر می‌گیره. نادر بلند می‌شه و بینشون درگیری لفظی رخ می‌ده.

[سپس صدای ضربه‌ی سنگین]

نور چراغ مطالعه افتاده روی بدن بی‌جان نادر.

فرانک آروم خم می‌شه و دست روی سر نادر می‌ذاره.

فرانک (زیر لب زمزمه کنان):

تو همیشه دنبال جنایت بودی... حیف که نتونستی مال خودتو حل کنی.

این داستان ادامه دارد...

اختلال شخصیتمرگمعماریداستان
۲
۰
Reza Labkhande
Reza Labkhande
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید