
سال ۱۹۹۴ میلادی- تابستان- ماه آگوست - صحنه اول
تازه شب شده است و هوا کمی خنک شده است. تابستان است دیگر. تابستان ها در مادرید همین گونه است، مردم به کافی شاپ می آیند و نفسی تازه میکنند، نوشیدنی سفارش میدهند. شنیدن صدای گیتار زنده به همراه میل کردن نوشیدنی خنک گذر این شب ها را راحت تر می کند.
به همراه جان، به کافی شاپ همیشگی مان می رسیم. دستانمان در دستان همدیگر است. میز ما در بیرون از کافی شاپ است. روی صندلی های میز همیشگی که در تابستان های دو سال اخیر جای من وجان بوده است می نشینیم.گارسون کمی بعد به ما نزدیک میشود، سفارش را می گیرد و در دفترچه اش یادداشت میکند و میرود. گارسون هم دیگر ما را می شناسد اما مجبور است که سفارش ما را در دفترچه ثبت کند. من به رسم تابستانهای این دو سال مثل همیشه موهیتو سفارش دادم و جان آب آلبالو با تکه های یخ.
به جان می گویم: « درسم که تمام شد میخواهم کار کنم، یکی از شغل هایی که دوست دارم کار کردن در کافی شاپ است.»
دلیلش را می پرسد.
«خوب معلوم است برای منی که آدم برونگرایی هستم، کار کردن در جایی که با آدمها در رابطه ام هستند لذت بخش است. حتی کار کردن با تاکسی را هم دوست دارم. فکر کن هر روز قصههای متفاوت از این مردم را می شنوی. یک روز یک نفر آنقدر غمگین است که هیچ چیز جز گریه کردن خوشحالش نکند! یک روز یک نفر یه همسرش می گوید که دیگر جمعشان سه نفره شده است! یک روز دیگر یک نفر یک همسفر و همراه برای زندگی اش انتخاب می کند! همه ی زندگی همین است. پر از قصه! و چه شیرین تر از این!
جان مخالف حرف من است و دوست دارد که با رشته کار کنم دقیقا عین مادرم.
به من می گوید: «پس چرا در دانشگاه درس می خوانی؟ بیا اینجا کار کن و لذت ببر.»
و من هم طبق معمول این جواب را دارم بدهم: «به خاطر مادرم! به خاطر مادرم مجبورم که در دانشگاه درس بخوانم و مدرک بگیرم! باور کن که اگر مادرم یک روز به دانشگاه آمده بود و حال و روزم را در هنگام درس خواندن و شنیدن دیده بود حتم دارم که دیگر اصرار نمی کرد و در لحظه به من اجازه می داد که کار کنم! اما مجبورم!»
گارسون سفارش هایمان را می آورد، طبق معمول اول از سفارش همدیگر یک جرعه مینوشیم، به سلامتی هر دونفرمان و عشقمان، جای لیوان ها عوض می شود. من موهیتو را می نوشم و جان آب آلبالو با تکه های یخ را.
گارسون که می رود به جان می گویم: فکر کن اگر من جای این گارسون بودم و اگر این صحنه را میدیدم، دامنم را به نشانه احترامِ عشق این دو نفر می گرفتم و روی زانوان می نشستم و برایشان کف می زدم.
جان می خندد و میگوید:«تو دیوانه ای. تو همیشه از این کارهای غیر مترقبه که آدم نمی تواند پیش بینی کند در ذهن داری. همین است که مرا شیفته تو می کند، من همیشه طبق چهارچوب و قانون جلو رفتم، اما تو هر کاری که تو را خوشحال میکند انجام می دهی و واهمه هم از آن نداری. خوشا به حالت! ای کاش می توانستم چنین ویژگی داشته باشم!»
سال ۱۹۹۷ میلادی- زمستان- ماه مارچ- صحنه دوم
آمده ایم همان کافی شاب همیشگی، اما این بار داخل کافی شاپ نشسته ایم. جان عصبانی به نظر میرسد. دستانش گرمای همیشگی را ندارد. حتی با اینکه داخل کافی شاپ هستیم، شومینه هم روشن است و صدای سوختن چوب ها به گوش میرسد اما جان کتش را در نیاورده است. مدام با لبه چترش به زمین می زند، حرفی برای گفتن دارد اما نمی زند، کارت را از جیبش در میآورد و از کافی شاپ خارج میشود.
هنوز گارسون سفارش مخصوص زمستان مان را که برای من قهوه تلخ و برای جان چای است نیاورده است.
کارت را باز میکنم، کارت جشن عروسی جان با دخترعمویش.
بالاخره خانواده ی جان کار خودشان را کردند، همان جشن عروسی خانوادگی که نسل به نسل در میانشان گشته بود جزو میراث ارزشمندشان بود، همیشه که با جان حرف میزدم و میگفتم ماهمسفر همدیگر هستیم؟ جوابش مثبت بود، چون جان می خواست تابو را بشکند و نگذارد که این عروسی صورت بگیرد اما نتوانست!
گارسون هم قهوه و هم چای را میآورد. اما دیگر دیر شده است نه چای خوردن دارد نه قهوه. حتی به سلامتی هر دونفرمان و به سلامتی عشقمان! لعنت به این زمستان که برایم شوم است!
سال ۲۰۱۱ میلادی - تابستان - ماه آگوست - صحنه سوم
لباس سفید گارسونی ام را پوشیده ام. در حیاط کافی شاپ مشغول گرفتن سفارش های مردم هستم، صدای نواختن گیتار می آید. شغلم را دوست دارم.خرج زندگی ام را می دهد، همین برایم کافیست. لذتش از پولش بیشتر است!
مرد و زنی را به همراه بچه ای می بینم که به میزی که من و جان روی آن می نشستیم نزدیک می شوند. مرد آب آلبالو به همراه تکه های یخ و زن آب انگور سفارش میدهد. مرد میپرسد:«سارا تو چی میخوری؟»
میخواهم بگویم: «من... من… موهیتو میخورم.» ولی بچهشان چیز دیگری سفارش میدهد.