ویرگول
ورودثبت نام
Sogand Ramezani
Sogand Ramezaniسوگندم. یه داستان نویس عاشقونه معمایی روانشناسی نویس.مدرس روانشناسی و عشق خلق شخصیت. خالق دو کتاب ماکارونی هفت رنگ و آشتی در آسمان هفتم
Sogand Ramezani
Sogand Ramezani
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

داستان فک زن و نویسندگی

نوشته: سوگند رمضانی

حرف نمی زنم. مدت هاست که وقتی به آدما نگاه می کنم یه لبخند می زنم و سرمو تکون میدم. تجربه ثابت کرده که اونا هم ازین موضوع خوشحالند. یکیو دارن که بهشون گوش میده. اونم با تموم وجود.

اخرین روزی که تصمیم گرفتم دیگه حرف نزنمو یادم هست، فک زن روی سیبک گلوم نشسته بود و اروم اروم از توی گلوی حرفایی که زده بودم و هیچ وقت کسی بهشون توجه نکرده بود با پنس جراحی در می اورد. آخرین کلمه این بود:

دوستت دارم

خندید و اون کلمه رو گذاشت تو الکل . باسنشو خارید و گفت: (( این یکی همیشه به کارت میاد.

بالاخره هرچقدم تو قلبت نگهش داری ممکنه بیاد توک زبونت ))

لبخند زدم. اخیش. به خدا انگار راحت شده بودم. انگار دیگه برام مهم نبود منو میشنون یا نمیشنون. فک زن موهای باند و گیس کرده اشو فرستاد عقب و کلمه های روی دستمال کاغذیو انداخت سطل اشغال. حتما به گمونش دیگه بهشون نیازی نداشتم.

((دختری یا پسر؟سبیل که نداری!))

((چه فرقی داره. کارتو رسیدم. ازین به بعدم ور دل خودت میشینم تا هرچی میخوای برام بنویسی. بیخودی که نویسنده نشدی!اخه حق توئه کلماتت بره تو سطل زباله؟پیف.ارزش خودتونو نمیدونید به والله. جوونای امروزی یه چیشون میشه))

شلوار راه راه ابی سفیدشو کشید بالا و روی دفتر نویسندگیم نشست . منتظر بود می دونم. منتظر من. کت شلوارشو تنش کردم و یه پاپیون قرمز به گردنش زدم.

((اها این خوبه.خوشم اومد…))

فکر نمی کردم با یه لباس حتی نوع نشستنشم

عوضش بشه. شق ورق نشسته بود . یه لبخند خوشحالم روی لبش . دو روز بود پیداش کرده بودم اونم تو دفتر خاطرات هفت سالگیم که نوشته بود: ارزو دارم نویسنده شم!

با یه پوزخند نگام کرد .انگاری میگفت ازین بچه خجالت نمیکشی که منتظر ارزوشه؟

خب منم اوردمش بیرون ازون دفتر اما قبلش با هرکی که فکر میکردم باعث شده نمویسم دعوام شد. بازم اشتباه بود. فک زن تموم اون کلماتو انداخت تو آشغالی. گفت اگه میخواستی

خودت کلماتو تو جای درست به کار می بردی.

خلاصه،با کت شلوار مشکی و پاپیون سفیدش از جاش بلند شد و خودکار داد دستم:

بنویس سوگند جون که هنوزم وقت زندگی کردن داری…

درست وقتی که نوشتم، اصلا با همون به نام خدایی که نوشتم و جوهرم پخش شد،شروع کرد به رقصیدن. دیدن پیچ و تاب تنش و شونه زدنش که ناخوداگاه کلمه هامو نورانی و طلایی می کرد، واقعا خودش یه اثر هنری بود. اخ که چقد دلم میخواست بغلش کنم و بهش بگم خیلی دوسش دارم اما اون نمیزاشت. با باسنش ضربه به انگشتم می زد که بازم بنویسم.

داستانم که تموم شد، خسته که شد و نشست رو کلمه های نورانی، یه ربدوشامبر قرمز ساتن خود به خود نشست رو تنش . اروم زمزمه کرد:

((برا روز اول خوبه. فردا هم بیا . من به تموم رقص های جهان مسلطم. هزار دست هم لباس دارم. زیاد حرف نزن که شلوار سوراخ نصیبم شه .))

خمیازه ای کشید و لای دفترم خوابید. اون چشمای درشت و گردشو بست و من تا الان سی روزه که به این قلم و دفتر پناه میارم و فک زن تا الان سی بار برام رقصیده…

نمیدونم تو هم نیاز به فک زن داری یا نه،اما اگه اره حتما یه جمله از داستان قلبتو،جای اینکه جای اشتباه بیان کنی،تو کامنت بیان کن.

شاید نوتیف ویرگول باعث شه بیشتر بنویسم و تو فرشته نجاتم باشی

دوستت دارم

شاید این هم یه نشونه از خدا برات باشه

من سوگندم

فرشته ای از عشق

درست مثل خودت

میون ابرای پفی

اونجا می بینمت

نویسندهداستان نویسیداستان
۳
۲
Sogand Ramezani
Sogand Ramezani
سوگندم. یه داستان نویس عاشقونه معمایی روانشناسی نویس.مدرس روانشناسی و عشق خلق شخصیت. خالق دو کتاب ماکارونی هفت رنگ و آشتی در آسمان هفتم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید