ویرگول
ورودثبت نام
m.a.h.p
m.a.h.p...a lonely patter head
m.a.h.p
m.a.h.p
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

به تو...

امروز برای صدمین بار اون رویای همیشگی رو دیدم...

هوای آفتابی،بوی آفتابگردونا،موهای خورشیدیت،تو و من....

موهات زیر نور خورشید طلایی میشه...
موهات زیر نور خورشید طلایی میشه...

دستامو میزارمم تو دستات،نفس هامون با هم یکی میشه....

دندونات توی اون لبخند بی نقص خودنمایی میکنن...

همه چی عالیه،تو قضاوتم نمیکنی.....

و من و تو با هم به انتها نزدیک میشیم....


تو اون رویا، تو قضاوتم نمیکنی.....

قضاوتم نمیکنی مثل اون روزا .....

قضاوتم نمیکنی بابت اون کاری که انجام دادم...

آخه میدونی من...مَ...مَ...من مَ...مجبور شدم...

تو اون لحظه ی آتشین میخواستم کل حاضرین رو به آتیش بکشم تا مجبور نباشم...

مَ مجبور نباشم اون کارو بکنم....

آخه تو...

اون چشمات....

اونا طلسمم کرده بودن،نمیخواستم از دستت بدم!

نمیخواستم جلوی اونا شاهد پر کشیدن روحت باشم...

آخه اگه میرفتی دیگه جسمت هم مال من نبود....

چون دیگه روحی تو چشمات نبود....

میدونی اونا بهم چی گفته بودن؟

گفتن نابود میشی....

ولی اولش نابودی تورو تضمین کرده بودن!

اونم جلو چشمای من!

نمیتونستم از دستت بدم!

نمیتونستم....

پ.ن:شاید یه راه بهتر برای فرار از اون موقعیت بود ولی تواون لحظه؟نه؟

....
....

انتها در انتها آشکار میشه....

چالشی از گنجشک (همون جا که دستتو گرفتم گنجشکه داشت نگاه میکرد...یادت نمیاد؟رو اون درخته...)

ذهنم بدون تو مثل یه صفحه ی خالی میمونه🤍

درسته منو نپذیرفتی ولی برگرد...(داس کوری اگه بفهمه ناراحت نمیشه؟)

پست بعدی؟

شاید تفسیر و تعبیر طول و دراز شعر خواجه ی درمانده...

این پست؟

شاید موقت باشه شایدم نه...

ویرایش؟

این یه تیکه از ذهن روئنه،اون رویا هیچ وقت عوض نمیشه،قلب شکسته اش هم همین طور.....


این پست شاید فن فیکشنی باشه از کتاب داس مرگ(یه چیزی بین جلد 2و3)

شایدم واقعیتی باشه که از دید روئن دارم تجربه میکنم.

شایدم یه تلاش بی نتیجه که بتونم سیترا رو راضی کنم که...

فکر کنم یه بخشی از رسالتم انجام شد:)
فکر کنم یه بخشی از رسالتم انجام شد:)

گنجشک
۱۵
۷
m.a.h.p
m.a.h.p
...a lonely patter head
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید