خاطرات مدیر عامل - اعتماد به جوان


-: سلام، خاطره جدید، شماره 7 چیه؟

سلام آقا روزبه عزیز،

اسم این خاطره رو میذارم "به جوان اعتماد کنید."


خاطره من از پروژه ای هست در ۷-۸ سال قبل. مقدمه موضوع اینطور بود که: سازمان سهامدارمون یه ساختمان خریده بود که میخواست تعمیر کنه و یه قسمتی از سازمانش رو اونجا مستقر کنه. از شرکت ما خواسته بود که بازدید کنه و نظر بده. من بعنوان مدیر و دو نفر از کارشناسامون رفتیم اونجا . ما یک ربع زودتر از رییس کل و همراهان سازمان سهامدار به محل رسیدیم. در این مدت نگاه کردیم و دیدیم که رادیاتورها و موتورخونه رو باز کردند و میخواهند تعمیر کنند. اون ساختمون دو طبقه بالای زمین و یک طبقه هم زیرزمون بود. که میشد کلا سه طبقه. در دهه چهل ساخته شده بود. وقتی که وایستاده بودم، ستونها رو از نظر ابعاد و ضخامت مقطع اندازه گیری کردم و دیدم که همین الان وزن ساختمون رو به زور تحمل می کند. اگر ساختمان رو تعمیر بکنند و سنگین تر بشه بدتر میشد. ساختمان قدیمی بود و خوب کار نکرده بودند. با استاندارد های روز مهندسی سازه و مهندسی زلزله(آیین نامه 2800) ساختمان نقص ایمنی داشت. در این گذشت ۵۰ ساله استاندارد سازه ها رفته رفته تغییر کرده و قوی تر شده بود.


-: یعنی ساختمان برای دو طبقه هم جون نداشت؟

نه نداشت. با ارزیابی من المانهای سازه در برابر بارهای قایم (ثقلی) خوب بود ولی در برابر نیروی ناشی از زلزله (بار جانبی زلزله) ضعف جدی داشت


مدیران و معاونین اون سازمان اومدند و بازدیدی شد. وسط ساختمان وایستاده بودیم و صحبت می کردیم. برخی از بچه های اداره مهندسی اون سازمان افراد نااهلی بودند. همیشه از مشاهده گلیم در پی کلاهی برای خودشان بودند.


-: یعنی چی؟

یعنی: نا اهل از نظر فنی و مهندسی ، هم از نظر اجرایی و عملی خیلی روبراه و امانت دار و درست کار نبودند.


وقتی که مدیر عامل اون سازمان که سهامدار شرکت ما بود، از من پرسید که: «آقای مهندس نظر شما چیه؟» 

گفتم: «این ساختمان با همین حساب و کتابی که همین جا انجام دادم در برابر وزن فعلی خودش ناتوانه.»


گفت: «خوب اگر ناتوانه، شما نظرتون چیه؟ چه کار میشه کرد؟»

گفتم: «من نظرم اینه که این ساختمان رو خراب کنیم و یه ساختمان دیگه بسازیم . نوسازی کنیم بهتره.».


-: این آقا یه جورهایی رییس شما میشد؟

بله، ایشون رییس مجمع عمومی ما بودند، سازمان اونا سهامدار اصلی و عمده شرکت ما بود.


-: پس مدیرعامل سازمان سهامدار عمده شما بودند

بله، ‌درسته.


گفت: «خوب حاضری این پروژه رو از ما بگیری؟»

گفتم: «یعنی بخرم از شما؟»


گفت: «آره»

گفتم: «بله،‌میخرم، خراب می کنم و نوسازی می کنم. بجای آفتابه خرج لحیم یک چیز خوبی یادگار میمونه."

همونجا عده دیگری خیلی مخالفت کردند. ولی خوب من گفتم باشه، انجام میدهم. و ایشون هم گفت باشه. همونجا توافق شد. بعد کارهای نقل و انتقال انجام شد. زمین رو از اونها خریدیم. باید جواز رو برای نوسازی می گرفتیم. همکاران رو فرستادیم برای صدور جواز، مقررات عمومی جواز ساختمانی از شهرداری اینطوری بود که پنج طبقه بعلاوه همکف و به اضافه دو طبقه زیرزمین را صادر میکردند


-: ساختمون موجود خودش دو طبقه بود و یک زیر زمین هم داشت، یعنی میشد چهارطبقه، ،‌درسته؟

نه ، وضع موجود کلا سه طبقه بود ، یه زیر زمین، و یه همکف و یک طبقه بالای زمین.


-: پس این ساختمون جدید با جواز جدید میشد ۸ طبقه (۵ طبقه بالای زمین، یک طبقه همکف و دو طبقه زیر زمین)، درسته؟

بله، همینطوره.

رفتیم جواز بگیریم، یه همکاری داشتیم که از حاجی زاده های قم بود و خیلی متشرع بود. یک تردست همه فن حریف بود. ایشون رو مامور کردیم که بره شهرداری و کارهایش رو بکنه . مجوز و پروانه بگیره.


ایشون رفت و پیگیری کرد و هفته بعد برگشت و به من گفت که شهرداری یه مقداری پول بیشتر میگیره و به جای ۸ طبقه، دو طبقه بیشتر یعنی ۱۰ طبقه جواز میده.


-: پول بیشتر، منظورتون تراکمه یا رشوه؟

والا من اول چون گفت شهرداری فکر کردم که ایشون پول برای شهرداری رو میگه. اینطوری فکر می کردم و گفتم خوب باشه اشکالی نداره. شهرداری حالا پول بیشتر می گیره و پارک میسازه و پل و خیابان رو تعمیر می کنه و برای امکانات شهری هزینه می کنه.


همکارمون رفتند و توافق شفاهی کردند که هفت طبقه بعلاوه طبقه همکف و دو طبقه زیر زمین ، کلا ده طبقه جواز بگیرند. یه پیش نویس قرارداد نوشتند و آوردند برای من که امضا بکنم. حدود ۴۰۰ میلیون تومن یه آیتم بود و ۴۸۰ میلیون تومان یه آیتم دیگه بود. تو قرارداد نوشته بودند که این هزینه ها رو به حساب فلان پرداخت میشود. یک حساب از شهرداری و یک حساب دیگر هم بی نام بود.


پرسیدم که این «حساب مال شهرداری هستش؟» 

گفتند: «حساب یه واسطه شهرداری به نمایندگی از یکی از مدیران خیلی عالی رتبه هستش. اسمش را هم گفت».


گفتم: «یعنی چی؟ مگه ما قرار نبود به حساب شهرداری واریز کنیم؟»

گفت: «نه، اینها این پول ها رو میگیرن و بعد برای آن پل معروف در حال ساخت هزینه می کنن»


-: مگه میشه همچین چیزی 😂😂😂

حرفها اینطوری بود . واقعا همچین ادعایی می کردند. گفتم: «من همچین کاری نمی کنم، شرکت ما فقط و فقط به حسابی که مربوط به شهرداری باشه پول میریزد.»


-: این بچه هایی که رفته بودن دنبال جواز، از بچه های شرکت شما بودند یا بچه های شرکت سهامدار شما؟

این ها بچه های شرکت ما بودند. ما دیگه ملک رو خریده بودیم و سازمان سهامدار ما دیگه کاری نداشت.


-: خوب چطوری بچه های شما، چیزی رو از شما مخفی می کردند؟

یکی از همکارهای ما، یه مقداری صاف و ساده عمل نمی کرد. به خودش خیلی شک ندارم ولی به هر حال کارش ابهام داشت دیگه. از این بشر دو پا همه چی بر میاد.


خلاصه گیر دادم بهش که یا حساب شهرداری یا هیچی. رفت و گفت نمیشه. گفتم خوب پس همون پنج طبقه رو میسازیم. اتفاقا یه همکاردیگری داشتم که از لحاظ اصول شهرسازی وارد بود و با ایشون مشورت کردم. گفت که زمین شما چون مساحتش زیاده، و شما میتونید ۶ طبقه جواز بگیرین، که در مجموع با زیرزمین و همکف میشه ۹ طبقه. گفتم: «جداً؟»


-: کاملا قانونی یعنی؟

بله، کاملا قانونی.


پیگیری کردیم و با همون حدود ۴۰۰ میلیون تومن برای ۹ طبقه جواز گرفتیم و انجام عملیات ساختمانی را شروع کردیم.


با این آقا خیلی دلخوری ایجاد شد. رییس هیات مدیره ما آقای مهندس علی ایزدی بودند. مقدمه قانون اساسی که الان تو کشور داریم را ایشون نوشتند. بسیار آدم شریف، درستکار و خیلی هم الهام بخش تلاش و خدمت به میهن و مردم هستند. خیلی آدم خوبی بود. ایشون یک روز به این پسره گفت که: «مرد حسابی!! چرا تو در گرفتن جواز شفاف عمل نکردی؟»


-: چطور شد که ایشون رفت با همکار شما صحبت کرد؟

همکار ما یک روز آقای مهندس ایزدی رو توی مسجد دید. مهندس به اون همکار ما گفت که شما چرا مهندس رو ناراحت کردی؟،‌ چرا شفاف عمل نکردی!


همکارم خیلی از دست من ناراحت شد. بهش گفتم، خوب من و آقای ایزدی رفیقیم، ایشون هم رییس هیات مدیره است و هم عزیز بزرگتر ماست، من باید به ایشون میگفتم که همچین اتفاقی افتاده. خلاصه این داستان گذشت.


جواز رو گرفتیم و شروع کردیم به کار کردن. اینجا هم ما باید نمایی برای پروژه میداشتیم ولی خوب مثل پروژه قبل نبود که داستان داشته باشه. چونکه بلند مرتبه محسوب نمیشد. کمتر از ۱۲ طبقه بود. من یه روز رفته بودم پیش اقای دکتر اسلامی ندوشن،‌ ادیب بزرگ. تو دفترش نشسته بودم، یکمی صحبت کردیم و وقتی داشتم میومدم، یه آقایی بود تو دفترش که کمکش می کرد. گفت: «آقای مهندس، من خانومم معمار هستش و تازه فارغ التحصیل شده و کاری نداره. میتونه کمکتون کنه، کاری دارین؟». گفتم: «معرفی کنید بیاد شرکت،‌ ما یه نمای ساختمان دارم ببینم میتونه کاری بکنه».


این خانم آرشیتکت صفر کیلومتر اومد شرکت ما. گفتم این پروژه ما و این شما. چند تا نما برای ما بکشید، ببینیم چیکار می کنی. اگرطرح تایید شد اونوقت بهت حق الزحمه میدهیم. رفت دو سه تا نما کشید، یه نما اینقدر خوب بود، ما کمی تغییرات ازش خواستیم، انجام داد و طرح در شرکت ما تایید و تصویب شد. و همون نما رو نیز اجرا کردیم. یکی از قشنگترین نمای اداری اون خیابون شده، گل سر سبد اون خیابون شده که موازی و نزدیک خیابون مطهری تهران هستش. من اتفاقا اون سال، یک میلیون تومن بهش پاداش دادم.


-: یعنی خیلی از کارش راضی بودین؟

بله، فکر کردم که بعضی وقتها میشه به جوونها اعتماد کرد. و دیدم که یک جوون با علاقه و با انگیزه میتونه جواب بسیار بسیار اثربخش بده. اینجا از اعتماد کردن به یک جوان تازه کار بسیار لذت بردم و این خانوم مهندس ، ما را روسفید کرد. نما اجرا شد و پروژه اجرا شد و پروژه رو فروختیم و واگذار کردیم به سازمان مالیاتی. پروژه خیلی قشنگی شد.


-: برای من جالبه که شما با اینکه شرکت ساختمان سازی بودین، این بخش معماری رو به شرکتهای خارجی واگذار می کردین. چطور شما خودتون نیروهای مقیم نداشتین برای طراحی و نمای ساختمانها.

-من قبل از شرکت آخری که ۷-۸ سال مدیرعامل بودم،‌ توی شرکت قبل دپارتمان معماری درست کرده بودم. تو این شرکت مورد بحث دپارتمان نظارتی درست کرده بودیم که معماری را هم شامل میشد. ولی دفتر طراحی بوجود نیاوردیم و طراحی ها را برون سپاری میکردیم. چون تشکیلاتش خیلی مفصل میشد و به این نتیجه رسیده بودم که با برونسپاری، کارمون بهتر جلو میره. تا اینکه توی دفترمون یه دپارتمان عریض و طویل طراحی داشته باشیم. آرشیتکت داشتیم ولی کارش طراحی نبود.


-: به آرشیتکتهای خودتون طراحی پروژه ها رو نمیدادین ؟

آرشیتکتهای ما طراحی نمی کردند. نظارت میکردند و مشورت میدادند. طراحی تیم مفصلی می خواد. نقشه کش و هزار تا داستان ریز و درشت خودش رو داره.


-: خوب چطور معمار تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده میتونست به تنهایی انجام بده ؟

نما فقط یک قسمت کوچیکی از طراحی هستش. درسته که جلوی چشمه، ولی طراحی کلی خوب داستانهای ریز و درشت زیاد داره. معماری فاز یک و دو هستش، طراحی و محاسبه سازه و برق و تاسیسات لازم داره. و جزییات مفصل زیادی داره.


-: خوب ایشون رو استخدام کردین؟

چه کسی رو؟

خانم آرشیتکت تازه کار رو.

نه این پروژه رو برای ما انجام داد و گفت که میخوام از ایران برم. واقعا توی کشور ما نتونستن مغزهای جوان و فرزانه اینطوری رو نگه دارند. رفت یه کشوره دیگه. مهاجرت کرد.


-: باز هم خوب بود که تونست کار خوبی بکنه،

بله ، خیلی تجربه خوبی بود. اعتماد کردن به این جوان نتیجه موفقی را داشت . پایان