
سالها بود که دیگر کسی از باران به جز در افسانهها حرف نمیزد. خشکسالی، چونان سایهای سنگین، بر سرزمین «آذران» سنگینی میکرد. رودخانهها، شکافهای خشک و ترکخوردهای در دل زمین بودند و دریاچهها، به بازتابِ آسمانِ بیرحم و گودالهایی از نمک تبدیل شده بودند. زمین، تشنه و خسته، زیر تابشِ بیامانِ خورشید، رنگِ مرگ به خود گرفته بود. کشاورزان، با چهرههایی که خطوطِ ناامیدی بر آن حک شده بود، دست از کشت و کار کشیده بودند و شهرها، روزگارِ سهمیهبندیِ آب را به بدترین شکل ممکن تجربه میکردند. حتی تصورِ قطراتِ باران، برای نسلِ جوان، تنها تصویری مبهم از قصههای پیران بود؛ خاطرهای دور یا رؤیایی دستنیافتنی.
در دلِ این سرزمینِ تشنه، در یکی از شهرهایِ در حالِ احتضار، دختری به نام «رها» زندگی میکرد. او از بدو تولد، نشانهای عجیب بر گردن داشت: کریستالی سیاه و کدر که گویی از دلِ تاریکیِ شبِ بیستاره برآمده بود. این کریستال، گرچه اغلب خاموش بود، اما گاه در لحظاتِ هیجان یا اضطرابِ شدیدِ رها، با نوری بسیار ضعیف و نامحسوس شروع به درخشش میکرد؛ رازی که او از همه پنهان میکرد.
آن روز، گرمایِ هوا به حدی بود که حتی سایهها هم نایِ ماندن نداشتند. رها در حال ورق زدنِ طوماری پوسیده بود که ناگهان، کریستالِ روی گردنش داغ شد. گرمای آن چنان شدید بود که او را به لرزه انداخت. همزمان، برخلافِ همیشه، آسمان که باید به رنگِ آبیِ بیتفاوتِ همیشگیاش میبود، شروع به تغییر کرد. لکههایی به رنگِ بنفشِ دودی، از افقِ دوردست در حالِ پیشروی بودند. پرندههایِ لاشخور که روزها بر فرازِ شهر چرخ میزدند، ناگهان در حرکتی هماهنگ، به سمتِ کوهستانِ سنگی فرار کردند.
رها با بیقراری به پنجره کوچکِ کتابخانه رفت. باد، نه بویِ باران، بلکه بویی شبیه به فلزِ سوخته و غبارِ باستانی با خود میآورد. در فاصلهای دورتر، در میانِ دشتِ ترکخورده، زمین بهآرامی شروع به لرزیدن کرد. نه زلزلهای معمولی؛ لرزشی که انگار از اعماقِ یک تونلِ بسیار طولانی میآمد. صدایِ عجیبی در گوشهایِ رها پیچید؛ نه صدایِ باد بود و نه صدایِ رعد. صدایی شبیه به برخوردِ دو تکه شیشه بزرگ که در فاصله بسیار دوری شکسته شوند.
کریستالِ رها حالا دیگر فقط نمیلرزید؛ نوری به رنگِ خاکستریِ از آن ساطع میشد که رویِ دیوارهایِ کتابخانه، اشکالی ناموزون میساخت. رها دستش را رویِ گردنش گذاشت. پوستش زیرِ کریستال میسوخت، اما این سوختگی، ترسی به دلش نینداخت. او احساس کرد که آن صدا، در حالِ فراخواندنِ چیزی است. چیزی که سالها در زیرِ این خاکِ خشک مدفون بوده و حالا، با نزدیک شدنِ آن ابرهایِ بنفش، در حالِ بیدار شدن است.
رها ناگهان به سمتِ درِ خروجیِ کتابخانه دوید تا ببیند آیا دیگران هم این تغییرِ هولناک را حس کردهاند یا او تنها کسی است که قرار است این راز را برملا کند.