رویا سادات حسنی·۲ روز پیشپلاک بی نام | قسمت هشتمسکوتِ میانِ کلمهی آخرِ روشا، سنگینتر از مه بود. انگار زمان در آن کوچهی بنبست، در مقابلِ نگاهِ سرد...
رویا سادات حسنی·۶ روز پیشپلاک بی نام | قسمت هفتممه مثلِ پردهای از جنسِ سرب، راه را بر چشمانشان بسته بود. روشا و یوسف، از کوچه بنبست خارج شدند...
رویا سادات حسنی·۱۵ روز پیشپلاک بی نام | قسمت ششمسحرگاه، تبریز در هالهای از مهِ خاکستریرنگ فرو رفته بود. نورِ اولِ روز، نه امیدوارکننده بود و نه ترسناک...
رویا سادات حسنی·۲۰ روز پیشپلاک بی نام | قسمت پنجمساعتِ روی دیوار صدای تقتقِ خشکی داشت. روشا به چشمهای یوسف خیره مانده بود...
رویا سادات حسنی·۲۳ روز پیشپلاک بی نام | قسمت چهارمبویِ دارچین هنوز در فضایِ کارگاه میچرخید. بخارِ کمرنگِ چای از لبه استکان بالا میرفت...
رویا سادات حسنی·۲۵ روز پیشپلاک بی نام | قسمت سومروشا بیصدا چرخید سمت در. اسلحه را برداشت و با اشاره دست به یوسف فهماند که پشت قفسههای اسناد پناه بگیرد...
رویا سادات حسنی·۱ ماه پیشپلاک بی نام | قسمت دومضربه دوم که به در خورد، یوسف یک قدم عقب رفت. روشا همانجا ایستاد. دستش روی قبضهی کلت مانده بود...
رویا سادات حسنی·۱ ماه پیشپلاک بی نام | قسمت اولمهِ غلیظی از سمتِ کوه «عینالی» سرازیر شده و تمامِ بافتِ قدیمیِ تبریز را در بر گرفته بود...
رویا سادات حسنی·۱ ماه پیشپلاک بی نام | خلاصه داستان«روشا» افسرِ ادارهی آگاهی است؛ دقیق، کمحرف و مشهور به اینکه در بازجوییها مدرکی پیدا کند...
رویا سادات حسنی·۱ ماه پیشآخرین زمزمه های آذرخش | قسمت پایانیرها چشمانش را گشود. اینجا دیگر نه آن میدانِ آشنا بود و نه آن بُعدِ سرد و بیزمان.