رویا سادات حسنی·۱ روز پیشپلاک بی نام | قسمت دومضربه دوم که به در خورد، یوسف یک قدم عقب رفت. روشا همانجا ایستاد. دستش روی قبضهی کلت مانده بود...
رویا سادات حسنی·۲ روز پیشپلاک بی نام | قسمت اولمهِ غلیظی از سمتِ کوه «عینالی» سرازیر شده و تمامِ بافتِ قدیمیِ تبریز را در بر گرفته بود...
رویا سادات حسنی·۴ روز پیشپلاک بی نام | خلاصه داستان«روشا» افسرِ ادارهی آگاهی است؛ دقیق، کمحرف و مشهور به اینکه در بازجوییها مدرکی پیدا کند...
رویا سادات حسنی·۶ روز پیشآخرین زمزمه های آذرخش | قسمت پایانیرها چشمانش را گشود. اینجا دیگر نه آن میدانِ آشنا بود و نه آن بُعدِ سرد و بیزمان.
رویا سادات حسنی·۷ روز پیشآخرین زمزمه های آذرخش | قسمت ششماولین قطرهها که بر خاکِ ترکخورده نشستند، هیچکس در میدان نفهمید باید چه حسی داشته باشد...
رویا سادات حسنی·۸ روز پیشآخرین زمزمه های آذرخش | قسمت پنجمسکوتِ سنگینی بر میدان حکمفرما شد؛ سکوتی که نه از سر آرامش، بلکه از سرِ شوک بود...
رویا سادات حسنی·۹ روز پیشآخرین زمزمه های آذرخش | قسمت چهارمنورِ آبی که از میان ترکهای زمین میتابید، ناگهان شدت گرفت و مثل رگهایی زنده در سراسر میدان دوید...
رویا سادات حسنی·۱۲ روز پیشآخرین زمزمه های آذرخش | قسمت سومرها نفسنفس میزد، انگار تازه از یک مسابقه برگشته بود. حسِ زنده بودنِ خاک هنوز روی پوستش مانده بود
رویا سادات حسنی·۱۳ روز پیشآخرین زمزمه های آذرخش | قسمت دومرها با نفسهای تند از میانِ قفسههای کتابخانه گذشت. دلش چنان میکوبید که انگار میخواست از سینه بیرون بپرد.
رویا سادات حسنی·۱۵ روز پیشآخرین زمزمه های آذرخش | قسمت اولسالها بود که دیگر کسی از باران به جز در افسانهها حرف نمیزد. خشکسالی سایهای سنگین بر سرزمین بود...