ویرگول
ورودثبت نام
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

آخرین زمزمه های آذرخش | قسمت چهارم

نورِ آبی که از میان ترک‌های زمین می‌تابید، ناگهان شدت گرفت و مثل رگ‌هایی زنده در سراسر میدان دوید. مردم با وحشت عقب رفتند و همهمه‌ای از ترس در فضا پیچید، اما رها بی‌حرکت ایستاده بود؛ انگار آن نور چیزی از وجود خودش را صدا می‌زد. قلبش تند می‌زد، اما این بار ترس تنها حسش نبود. درخشش آبی برایش آشنا بود، شبیه همان نوری که سال‌ها پیش، در شبی که زندگی‌اش تغییر کرد، او را در خود فرو برد. قبل از آن‌که فرصت فکر کردن داشته باشد، خطوط نورانی به هم پیوستند و دایره‌ای پیچیده و درخشان دور پایش شکل گرفت. زمین زیر پایش لرزید و موجی از انرژی از میان بدنش عبور کرد؛ موجی که نه سوزاننده بود و نه سرد، بلکه سنگین و فرمان‌دهنده.

رها خواست عقب برود، اما پاهایش دیگر از او فرمان نمی‌بردند. نور مثل زنجیری نامرئی دور مچ‌هایش پیچید و آهسته او را از زمین جدا کرد. نفسش بند آمد و با وحشت به مردم نگاه کرد که حالا با فاصله‌ای امن، درمانده و بی‌حرکت صحنه را تماشا می‌کردند. صدای زمزمه‌ای در ذهنش پیچید؛ همان صدا، همان طنین عمیق و آرام که سال‌ها پیش در تاریکی شنیده بود. خاطره‌ی آن شب با وضوحی دردناک بازگشت: اتاقی پر از نشانه‌های باستانی، حلقه‌ای از نور، و جمله‌ای که مثل حکمی قطعی بر سرنوشتش فرود آمده بود؛ «این دختر، کلید بیداری است.»

رها در میان طلسم معلق مانده بود و نور دورش می‌چرخید، گویی چیزی را در وجودش جست‌وجو می‌کرد. او با صدایی لرزان در دل تاریکی ذهنش پرسید: «چرا دوباره؟ من که آزاد شده بودم…» و همان صدا، آهسته و نزدیک، پاسخ داد که آزادی‌اش هرگز کامل نبوده؛ طلسم شکسته نشده، فقط خاموش شده بوده تا زمان بیداری زمین فرا برسد. با شنیدن این جمله، موجی از وحشت در وجودش دوید. پس همه‌ی این سال‌ها، زندگی‌اش تنها وقفه‌ای کوتاه در میان یک سرنوشت بزرگ‌تر بوده است.

ابرهای بنفش در آسمان فشرده‌تر شدند و رعدی بی‌صدا در دلشان درخشید. نورِ طلسم ناگهان شدیدتر شد و خطوط درخشان از میدان بالا رفتند و به سوی آسمان کشیده شدند، انگار پلی میان زمین و ابرها ساخته باشند. رها فریاد زد، اما صدایش در همهمه‌ی انرژی گم شد. در همان لحظه فهمید که این بار طلسم تنها برای زندانی کردنش نیامده؛ چیزی در حال فعال شدن بود، چیزی که بدون او کامل نمی‌شد. و درست پیش از آن‌که نور همه‌چیز را ببلعد، حس کرد نیرویی ناشناخته ذهنش را می‌گشاید و او را به جایی می‌برد که نه کاملاً این جهان بود و نه کاملاً تاریکی.

طلسم بسته شد و رها ناپدید شد.

نورزمینمحیط زیست
۱
۰
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید