رها پشت سر هم نفسنفس میزد، انگار تازه از یک دویدن طولانی برگشته بود. حسِ زنده بودنِ خاک زیر انگشتانش هنوز روی پوستش مانده بود. ابرهای بنفش مثل زخمی کهنه روی آسمان دهان باز کرده بودند و سایههایی وهمآور بر شهر میانداختند. آن صدای خفیف از دلِ زمین، مثل نجواهای دورانِ طلسمی که سالها او را در بند کشیده بود، در گوشش میپیچید. خاطراتِ تلخِ آن دوران، غبارِ فراموشی را کنار زد و ترسی سرد را دوباره در دلش زنده کرد. «نه… دوباره نه…» زیر لب زمزمه کرد.
مردی که کنار ایستاده بود، با صورتی درهمرفته به سمتش برگشت و گفت: «دخترم، حالت خوبه؟ رنگت پریده.»
رها به مرد نگاه کرد، چشمانش هنوز از ترس گشاد بود. «من… من قبلاً…» حرفش را خورد. گفتنِ اینکه سالها پیش طلسم شده بود و حالا این حسِ بیدار شدنِ خاک، خاطراتِ آن دوران را زنده کرده، شاید احمقانه به نظر میرسید.
همان لحظه، درخششی خفیف از دلِ ابرها گذشت. نورِ بنفشِ کمرنگی برای لحظهای کوتاه، همه جا را روشن کرد. مردم با تعجب به آسمان خیره شدند. رها ناخودآگاه دستش را بالا برد و چشمانش را پوشاند. گرمایی عجیب، نه مثل گرمای آفتاب، بلکه گرمایی که انگار از درونِ خودِ ابرها میآمد، حس کرد.
صدای نفسِ عمیقِ زمین بلندتر شد. انگار که موجودی عظیم، بعد از قرنها خفتن، حالا داشت بیدار میشد. یکی از زنها جیغ کوتاهی کشید و بچهاش را محکمتر در آغوش گرفت.
«این دیگه چه جور طلسمیه؟» مردی با صدای لرزان پرسید.
رها به زمین خیره شد. دیگر آن حسِ ترسِ محض نبود. ترسی آمیخته با کنجکاوی و حسی غریب از آشنایی. آن صدا، آن موجِ انرژی… انگار بخشی از وجودِ خودش بود که دوباره داشت بیدار میشد.
«فکر نکنم طلسم باشه…» رها به آرامی گفت، صدایش به سختی شنیده میشد. «فکر کنم… داره زندگی میکنه.»
باد دوباره وزید، این بار شدیدتر. گرد و غبار به هوا برخاست و میدان را پوشاند. وقتی غبار کمی فرو نشست، همه متوجه چیزِ عجیبی شدند. چند ترکِ تازه روی زمینِ خشکِ میدان ظاهر شده بود، و از میانِ آنها، نه گیاه، بلکه نوری ملایم و آبیرنگ به بیرون میتابید… انگار که زمین، رازی قدیمی را فاش میکرد.