
«پنجشنبه رفتم دندون عقلم رو بکشم…»
قبلش هرکی یک چیزی میگفت.
یکی میگفت دردش وحشتناک است.
یکی میگفت اصلاً نمیفهمی کی تمام شد.
یکی هم شروع میکرد داستان ترسناک تعریف کردن از بخیه و خون و درد.
اما واقعیت؟
تا وقتی روی آن صندلی ننشینی، نمیفهمی ماجرا چیست.
وسط همان درد و صدای دستگاهها، ذهنم رفت سمت سازمانها.
دندان عقل یک زمانی برای انسان حیاتی بوده.
وقتی غذاها خامتر بود و مدل زندگی فرق میکرد، این دندان واقعاً کاربرد داشت.
اما با تغییر سبک زندگی، کمکم تبدیل شد به عضوی که بیشتر دردسر درست میکند تا کمک.
و عجیب است…
بعضی آدمها در سازمانها دقیقاً شبیه دندان عقلاند.
آدمهایی که شاید سالها قبل بسیار ارزشمند بودند.
مهارت داشتند.
تجربه داشتند.
حتی زمانی ستون یک تیم بودند.
اما دنیا عوض شده و آنها نه.
هنوز با افتخار از نسخهای حرف میزنند که بازار دیگر به آن نیاز ندارد.
هنوز فکر میکنند سابقه، بهتنهایی ارزش است.
در حالی که سازمان، آرامآرام دارد هزینه ماندنشان را میدهد.
از آن طرف،
مدیرانی را هم دیدهام که جای آدمهای قوی را گرفتهاند؛
بدون تخصص،
بدون درک،
فقط با عنوان و جایگاه.
و دردناکتر از همه،
آدمهای توانمندی هستند که نه فرصت دیده شدن دارند و نه فضای رشد.
مثل دندانی سالم که زیر فشار بقیه، فقط کنار زده شده.
آن روز با خودم فکر کردم:
امیدوارم هیچوقت دندان عقلِ سازمان نشوم.
نه فقط به خاطر سابقه بمانم،
نه صرفاً جا اشغال کنم،
نه حضوری داشته باشم که خروجیاش فقط فشار و درد برای بقیه باشد.
شاید بهروز بودن دیگر انتخاب نیست.
شاید تنها راهِ حذف نشدن است.