ویرگول
ورودثبت نام
صدف قربانی فر
صدف قربانی فردنیا رازیست که با نوشتن فهمیده می‌شود
صدف قربانی فر
صدف قربانی فر
خواندن ۴ دقیقه·۵ ماه پیش

ماندن بین زمین و آسمان؛ درمورد داستان فرانک کانری

«بین زمین و آسمان» نوشته‌ی فرانک کانری یک داستان بیست‌وسه صفحه‌ای است که از زندگی خانوادگی مردی به ما می‌گوید. این داستان در مجوعه‌ی «خریدن لنین» است و امیرمهدی حقیقت ترجمه‌اش کرده. در این مطلب سعی کردم سوالی که در طول داستان با آن مواجه شدم را با اطلاعات درون روایت جواب دهم.

راوی سوم شخص داستان، زندگی شخصیتی به‌نام «شان» را از شش تا شصت‌ و چند سالگی تعریف می‌کند. روزی پدر شان از آسایشگاهی که در آن بستری بوده فرار کرده و به‌دنبال پسر و دخترش رفته بود. هرسه با هم به خانه‌ برگشتند که ماموران آسایشگاه سر رسیدند. پدر دچار اضطراب و جنون آنی شده و برای دفاع از خودش شان را لبه‌ی پنجره نگه داشته بود تا ماموران را دور کند. شان از این اتفاق ترسید و این ترس در کل زندگیش با او باقی ماند. این داستان بازه‌ی زمانی طولانی از زندگی شان را روایت می‌کند. به‌نظر می‌رسد که این بازه‌ی زمان برای یک داستان کوتاه زیاد باشد و سوالی را به وجود می‌آورد که می‌خواهیم دنبال جوابش بگردیم؛ چرا کانری تصمیم گرفته این مدت زمان را برای روایتش درنظر بگیرد!؟ چرا ما باید تمام اتفاق‌های زندگی شان را بخوانیم و با او شصت ساله شویم؟ فکر می‌کنم بهتر است پاراگراف اول داستان را که در خط بعدی می‌آورم، ببینیم:

«یک روز آفتابی و پُر باد در جنوب ناحیه‌ی شرقی نیویورک. سال ۱۹۴۲ است. شان شش‌ساله را پدرش، که معلوم نیست از کجا دم مدرسه پیدایش شده، در پیاده‌رو کم‌و‌بیش می‌کشاند به‌سمت خانه. شان زور می‌زند پا‌به‌پاش بیاید، گرچه یادش نمی‌آید آخرین‌بار کی این مرد درشت‌هیکل پرزور را دیده و زیاد هم خاطر جمع نیست که اصلا باید به او اعتماد کند یا نه. ماری، که دست دیگر مرد را گرفته، نه‌ ساله است. پاهاش بلندتر است، و خوشحال به‌نظر می‌رسد، هراز گاهی لی‌لی می‌کند، توی باد داد می‌زند، و به او می‌گوید بابا. شان حرف‌هاشان را بریده‌بریده می‌شنود-باد کلمه‌ها را می‌خورد.»

در این اولین خطوط داستان با پسربچه‌ای رو‌به‌روییم که با پدرش بیگانه‌است و یادش نمی‌آید کی اولین‌بار او را دیده. پدر پر زور است. سریع راه‌ می‌رود و بی‌توجه به بچه‌هایش است؛ چون شان باید دنبالش بدود تا به او برسد. و در نهایت خواهرش را می‌بیند که خوشحال است و پدر را "بابا" صدا می‌زند.با این‌ توصیف‌ها می‌فهمیم که او در مواجهه‌‌ی اولیه‌اش با پدر تنها است و ترس و اضطرابی ناآشنا همراهش شده. بعد از لمس اولیه‌ی ترس و تنهایی در برابر پدر و خواهرش، مهیب‌ترین اتفاق برایش رخ می‌دهد؛ او در دستان‌ پدرش لبه‌ی پنجره‌ی خانه قرارگرفته و در مرز مردن یا زنده ماندن است. این لحظه‌ی اوجی‌ست که همان ابتدای داستان نفس مخاطب را در سینه‌اش حبس می‌کند. اتفاقی ترسناک است، که تصورش را برای هیچ کودکی نمی‌توانیم داشته باشیم. اما بعد از این لحظه چه اتفاقی برای پسربچه می‌افتد؟ احتمالا جواب‌هایی برایش خواهیم داشت؛ اختلال‌هایی در زندگی‌اش به‌وجود خواهد آمد؛ مثل اختلال در خواب، ترس از ارتفاع، ترس از تنهایی و... . همه‌ی این‌ها ممکن است برای آدم‌هایی با این تجربه‌ی مرزی اتفاق بی‌افتد اما شان چه شده؟

«حالی شبیه خواب‌آلودگی به شان دست می‌دهد. پس از لحظه‌ای می‌فهمد که خودش را کثیف کرده- پیامی از جایی دور. بالاخره با سرعت و قدرت خیلی زیاد، کشیده می‌شوند به داخل خانه و به زمین می‌افتند. همین‌که مردها روی‌ پدرش می‌افتند، پدرش فریاد می‌کشد.»

در پاراگراف بالا به یک حال «خواب‌آلودگی» اشاره شده که شان در مرز بین مرگ و زندگی به آن رسیده. در بخش‌های بعدی داستان، یعنی سال‌های جوانی و میان‌سالی این خواب‌ها او را به نقطه‌‌ای احساسی می‌برد. یک وضعیت سینوسی که در طول روایت وجود دارد. توصیفی دقیق و یکسان که نقش اتصال بخش‌های مختلف به اتفاق شش سالگی است. شان این خواب را تا همان شصت سالگیش می‌بیند تا لحظه‌ای که در آسانسور است. پایان‌بندی دقیق است و همه‌ی شواهد داستانی را کنار هم می‌چیند. او می‌فهمد همان‌طور که به آن پسر کمک کرده می‌تواند به بچه‌های خودش هم کمک کند. او قدرتی پیدا کرده و رویا را شکست داده.

و برای حسن ختام به نظر می‌رسد جواب سوالی که ابتدای این متن پرسیدیم این باشد که احتمالا اتفاقات کودکی، آن هم چیزهایی که از والدین به آدم‌ها می‌رسد تاثیر واضحی بر زندگی‌ نداشته باشد یا بهتر بگویم قابل دیدن با چشم غیرمسلح نباشد. مثلا ترسی از ارتفاع نداشته باشی و... اما همواره همراهت خواهد بود. همان‌طور که کانری داستان را تعریف کرده، از اتفاق بزرگ اولیه تخمش کاشته می‌شود در ذهن و بعد انگار که گویی خواب و رویایی بوده همان‌جا دفن می‌شود تا وقت بیرون آمدنش برسد؛ در کل زندگیت آن نقاطی که می‌خواهی نقش خودت را انجام بدهی سدی جلویت درست می‌کند تا به سد بعدی برسی. گویی زندگیت در چرخه‌ی ملال‌آوری گیر کرده است. مثل داستان «بین زمین و آسمان». شان همواره ترسید از این‌که کاری نتواند انجام دهد و قدرتی نداشته باشد.

داستانداستان کوتاهامیرمهدی حقیقت
۴
۰
صدف قربانی فر
صدف قربانی فر
دنیا رازیست که با نوشتن فهمیده می‌شود
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید