همزمان هزارتا فکر داره تو سرم میچرخه.
میخوام این روزها رو با آلبوم blond فرنک اوشن بیاد داشته باشم.
زندگی شستن یک بشقاب است.
شب ها وقت هجوم واژهها و جمله ها به ذهنه، وقتی که چراغا خاموشن و همه جا رو تاریکی گرفته.
دوباره یادم رفت که جورنالم و نوشته هاش فقط برای خودم و سردرآوردن از دنیای دور و برمه و نه هیچ کس دیگهای.
۴ ماه گذشته ولی برای من اندازه ۱۰ سال بوده. احساس میکنم من جدید من قبلی رو نمیشناسه. احساس میکنم پیر شدم، پیر و فرسوده و ناامید. دیگه امیدوار نیستم به هیچ اتفاق خوشایندی در آینده، به پیدا کردن خودم، به پیدا کردن عشق.
چرخ دنیا دلش به حال هیچکی نسوخته و منم دستم به هیچ جا بند نیست.
نوشته های من همه از درد و محرومیت میان. از درد و رنج کشیدن و تحمل کردن و دست و پا زدن و تلاش برای قانع کردن خودم برای ادامه دادن. لحظات خوب هم هستن، لحظات خیلی کوتاه، شاید چند ثانیه. نمیگم نیستن اما خیلی خیلی کوتاهن برای اینکه بهم امید و انگیزه ادامه دادن بدن.
شاید بهترین روزم گذشته واقعا.
جوونیم حروم شد.
میدونم من تنها کسی نیستم که رنج میکشه تو این کشور نفرین شده.
اما میدونم که زندگی برای بعضی ها آنچنان تغییری هم نکرده و کما فسابق ادامه داره. انگار نه که زندگی زیر و رو شده یک شبه. هنوز هم ریشهی موهای در اومده رو باید رنگ کرد، اون ماست پروتئینی که حالا قیمتش ۴ برابر شده رو باید خرید برای نتیجه گرفتن از باشگاه، باید خودت رو اون بیرون قرار بدی و وارد رابطه عاطفی بعدی شد. زندگی برای من اما متوقف شده بود. از روی عادت ادامه میدادم زندگی روزمره رو.
هنوز هم فقط هنر هست که دستمو میگیره تا پرت نشم پایین توی دره سیاهی و خاموشی.
ماه هم دیگه مثل قبل زیبا نیست. کدر هست و تار و کم نور، تنها و سرد و افسرده. دیگه برام نمیخنده و ستاره هاش هم دیگه بهم چشمک نمیزنن.
فقط حال بد و افسردگی هست که پیشم مونده، افکار منفی و جمله هایی تلخ که انگار تمومی ندارن.
Solo (so low)
Solo (so low)
S-solo (so low)
S-solo (so low)
_دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۵