ویرگول
ورودثبت نام
saeed bakhshi
saeed bakhshiسعیدم در کشوری تاریک و مغزی زنگ زده اما سعی میکنم دوباره به کار بندازمش
saeed bakhshi
saeed bakhshi
خواندن ۴ دقیقه·۳ ساعت پیش

آقای مغز میتونی خفه شی؟

توجه: این مطلب یک مضخرفِ تمام عیار است که ممکن است چشمانِ شمارا ذوب کند و مغزِ شما را متلاشی کند خواهش میکنم آن را نخوانید....نویسنده سعی کرده تا نوارِ مغزیِ ذهنِ زنگ زده اش را به مخاطب نمایش دهد...

چه زندگیِ شیرینی....چند روز است که ساعت 1 میخوابم و 8 بلند میشوم...شاید سالم ترین بخش زندگیم هست البته خودم فکر میکنم دلیلش این است که ماه ها بود درست نمیخوابیدم...ساعت 4 میخوابیدم و 10 بلند میشدم...ساعت 6 میخوابیدم و 2 بلند میشدم....خیلی روتینی نداشتم اگرچه الان هم با اینکه زمان مناسبی میخوابم و بلند میشوم اما نمیتوانم ویدیو های خودم رو در اپارات بارگذاری کنم چون نت های نامحدود شبانه که برای بارگزاری ویدیو مناسب است.. فقط بین ساعت 2 تا 7 صبح قابل استفاده است....یعنی حکومتی داریم که مردم را تشویق به بیخوابی میکند...عالی...

وللش الان ساعت تقریبا 11 شده و من پشت مانیتورم نشسته و نوشته های بعضی از افراد را میخوانم اسمشون رو ببرم؟ نه چون همه را یادم نمانده اما فردی به نام گنجشک حرف های زیاد و در عین حال زیبایی میزند...نمیتوانم بگویم از بند بند نوشته هاش خوشم میاد اما بین حرفایش چیزایی میبینم که من را یاد الماس می اندازد...به همین خاطر شک میکنم که او انسان است یا نه شایدم هوش مصنوعی باشد چون این روزا هوش مصنوعی بهتر از ما انسان ها زندگی میکند و لذت دنیا را میبرد...سعی کردم از گنجشک تعریف کنم ولی فکر کنم گند زدم...به خوبیِ خودت ببخش گنجشک...

چقدر مضخرف میگی سعید

حق با شماست...ذهن من کلا همین است...دوست دارم راجب چیزی بنویسم اما ذهنم چیزهای دیگری را رو میکند...خاطراتی که شاید بی اهمیت اما باید نوشته شوند...مانند آن بلاگری که میرود در آشغال دونی غذا میخورد و مجبور است به به و چه چه کند چون از صاحاب مغازه پول گرفته....

ذهنم اونطوری که شاید شما فکر میکنید.... مانند ساعت کار نمیکند...درخواست هایی دارد که عجیب است.... بیاید نگاهی به افکاری که در سه ساعت اخیر که از زمانی که از خواب بیدار شدم تا الان شکل گرفته رو مرور کنیم...

1.تصور میکنم یک خانه در کیش دارم و یک خانه در اردبیل و در هر کدام از این خانه ها چند کیسِ کامپیوتر و مانیتور گذاشتم تا هر موقع که هوا خراب شد یا موشکی شلیک شد به آن یکی خانه پناه ببرم ...یک دستگاه پژو 405 هم دارم برای تردد چون میخوام مردم نفهمن که من دو تا خونه و سیستم های میلیاردی دارم...((سعیدِ بدبخت در رویاهایش هم نمیخواد دلِ بقیه رو بشکنه پشمام....)) یه نکته دیگه هم بگم...من با این رویا ها زندگی میکنم یعنی ساعت ها خودم رو در آن ها تصور میکنم و سعی در ساختنِ جزئیات میکنم انگار اون افکار زندگی واقعیِ من هستن و این زندگی صرفا توهمی بیش نیست....

2. بعد از اینکه از افکار قبلی خلاص شدم یک فکر جدید ذهنم را درگیر میکند....حس میکنم با یک زنِ تگزاسیِ چاق چله ازدواج کردم و داریم کنار هم در یک کلابِ امریکایی غذا میخوریم....احتمالا تحت تاثیرِ دو تا محتوا قرار گرفته بودم...اولیش پست علی و دومی پست یوتیوبی بود که دو زوج توریست به تگزاس سفر کرده بودن و از خونگرمیِ تگزاسی ها ویدیو گرفته بودن...

3. فکر میکنم در دوران سربازی هستم و در سپاه مشغولِ گذرانِ سربازی هستم....نوبت من شده تا در برجِ نگهبانیِ خودم پست بدهم...اسلحه را گرفته و به دور دست خیره شدم...در این خیال یک خیال دیگر هم با خود میکنم و میگویم بهتر است این زندگی را تمام کنم..... تیرهای مشقی را از اسلحه در بیاورم و تیرهای جنگی را جایگزین کنم...وارد ساختمانِ اصلی شوم هر چقدر تونستم کادری ها رو بکشم و تیرِ خلاصِ آخر را هم به خودم بزنم....

4.فکر میکنم یک برنامه نویسِ حرفه ای هستم که دارم کار های شاقی میکنم...خیلی نمیدونم دقیقا دارم چیکار میکنم اما فقط میدانم که این کار خدمتِ بزرگی به جهان است...

5.فکر میکنم تنها انسانی در کره زمین هستم که همه چیز را میداند....میداند دقایقی دیگر چه اتفاقی می افتد...میداند دشمنانش چه کسانی هستند...میداند چه کسانی میخواهند او را بکشند....میداند بهترین راهِ پول دراوردن چیست...میداند سرمایه گذاری در کجا جواب میدهد...حتی میداند ذهن بقیه انسان ها به چه چیزهایی فکر میکند...

6.فکر میکنم بعد از مدت ها کارهایی زیبا انجام داده ام که توانستم مهاجرت کنم...در کانادا زندگی میکنم...سه خانه خریداری کرده ام....یکی برای خودم یکی برای خانواده و یکی برای بهترین دوستم تا کنار هم دیگه زندگی کنیم و اونجا هیچ خطری ما رو تهدید نمیکنه چون هم شغلِ خوبی دارم و هم غذایِ کافی دارم و هم خانواده ام کنارم هستند....

پشمام ریخت... الان که مینوسم واقعا میتوانم رگه های یک ذهنِ زنگ زده با آرزوهای عجیب و ناممکن را تشخیص دهم...

شما هم همچین چیزهایی رو تجربه میکنید یا من باید خودم رو به یک روانپزشک معرفی کنم تا با خوردن قرص هایش سالِ بعد در یک تیمارستان بستری شوم..

هوش مصنوعیبرنامه نویسکره زمین
۰
۰
saeed bakhshi
saeed bakhshi
سعیدم در کشوری تاریک و مغزی زنگ زده اما سعی میکنم دوباره به کار بندازمش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید