امروز چه زمانیه؟ نمیدونم احتمالا وقتی پست رو منتشر کنم اخرش تاریخ رو میزنه....
خیلی دل و دماغ نوشتن رو ندارم...حرفی هم نیست اگر بخوام منظم بنویسم باید مقداری تخیلات وارد نوشته هام بکنم که از اینکار متنفرم...نمیدانم شایدم مثل آقای ترامپ کله زردِ املاکی حرف هایم را بعدا پس بگیرم...
دیروز پدر آمد و گفت برویم به تکه چوبی که پدر آن را درخت صدا میزد و به تازگی سرِ قبرِ مادربزرگ کاشتیم آب بدهیم چون قبلی خشک شده بود....سرِ قبر حاضر میشویم...پدر فاتحه میفرستد و من اون دَبّه های آب رو پر میکنم...تا به پای درخت بریزم....تعدادی از برگ های درخت خشک شده اند پدر میگوید الان هوا خیلی گرم شده ...باید به جای هفته ای یک بار هفته ای دوباره بهشون آب بدیم تا طفلی ها مثل قبلیا خشک نشن....سرم رو تکان میدهم و تایید میکنم که حرفش درسته....
من چند باری دَبّه ها رو آب کردم و ریختم پای درخت اما آن درخت و درخت های اطرافش مانند زامبی آب را میخوردند و دوباره مجبور بودم تا این مسیر را تکرار کنم...فدای سرشان...آن درختان تشنه بودند...باید یک مداح استخدام کنم تا وصفِ آن درختانِ تشنه مداحی کند....
در این مسیرِ رفت و آمد بین درختان و شیرِ آبِ قبرستان افکاری ذهنم را مشغول میکرد...با خود میگفتم حالا چه بر سرِ ما می آید؟ برگ هایمان زرد شده اند و تنه درخت رو به خشکی میرود...هوای گرمِ تابستان و تحریم های خارجی این زندگیِ خشک و بی آب را بدتر از قبل کرده است...چه کسی به ما آب میدهد؟ چه کسی قرار است ما را دوباره احیا کند؟ کسی هست که تحملِ تبدیل شدن ما به درختی تنومند را داشته باشد و حاضر باشد بخاطرش ما را هر هفته سیرآب کند؟... پاسخی نمیابم.... ذهن رجوع میکند به اخبار و میگوید ترامپ...شاهزاده...مردمِ ایران....اما از هیچ کدام خبری نیست...چند هغته ای است به ما آب نداده اند....شاید آنان محض خنده ما را سیراب میکردند تا فقط برگ های سبزمان را بکنند...
به خودم میایم آب به اندازه کافی به آن درختان داده ام...زیرِ پای درختان رودخانه شده پس گمانم باید بروم...پدر که به درختانی دیگر آب داده بود میاید و میگوید: خوبه حالا دیگه بریم خونه اذان مغرب هم دادند و هوا تاریک شده اینجا هم چراغ نداره که بیشتر بمونیم....سرم را تکان میدهم و سوار ماشین میشویم به سمت خانه بر میگردیم پدر میگوید حالا که تا اینجا اومدیم یه سر بریم مرکز شهر تا سماور که واشرش خراب شده را تعمیر کنیم...میگم باشه بریم...در میانه راه به ترافیکی عظیم بر میخوریم...همچین ترافیکی سابقه نداشته مقداری که جلو میرویم متوجه میشوم میدانِ اصلیِ شهر که ماشین های زیادی از آن تردد میکنند بسته است....با عصبانیت میگویم چه خبره چرا شلوغ ترین میدان شهر که باید ماشین ها رد بشن رو بستن...پدر میگوید بخاطر تجمعات هست...جلوتر که میرویم متوجه میشوم در این میدان که باید ماشین رد بشود فرشی انداخت و نماز میخوانند...در حالی که مسجد درست در 40 متری میدان است....از شدت عصبانیت دستم را به درِ ماشین میکوبم....پدر چیزی نمیگوید و منم بعد از چند کلمه غر غر ساکت میشوم...میرسیم به سماور سازی پدر سماور را میبرد و من در ماشین میشینم تا یه موقع پلیس جریمه نکنه...با خود فکر میکنم...چرا هنوز این کارا رو میکنن...چرا با اینکه میدونن اینکار باعث ناراحتی جامعه میشود اما راه ها را مسدود و نماز میخوانند....الان که مناسبت های محرم تمام شده و ایران هم با امریکا توافق کرده...اینکار یعنی چی؟ بعد میفهمم که اینکار صرفا برای این است که من عصبانی شوم پس شروع میکنم به خندیدن...پدر میاید...چهره بشاش من را میبیند و میگوید چیشده....میگم زندگی کمدی های خودش را دارد...او هم با من میخندد و میگوید سماوری بسته بود حالا بعدا میاریم درستش میکنیم....به سمت خانه میرویم و دو ساعت بعد از رسیدن من به خواب فرو میروم....
