
از باغ جهان چه توشهای ما را پس
سهم است ز هر چه خوشهای ما را خس
چون برنشمارد این فلک ما را کس
این رقص عبث به گوشهای ما را بس
هر دست به سلام، او چنین آرد مشت
جز من همه را، نگار من دارد پشت
گویم که ببینید! وفادار من است
گویند: سگ هار تو را باید کشت!
تا بهر علاج، درد من کاوش کرد
مرهم شد و این ناله من خامُش کرد
افسوس که این شفا مرا ناخوش کرد
چون مهر طبیب بر دلم جا خوش کرد
قَبِلْتُ گفته یار بالغم، بر من حلال است
هم او راضی، منم راضی، ولی قاضی وبال است
بخواهد اذن رسمی از پدر، شرط وصال است
همین عاقد که او را، زوجهای کمسن و سال است
هر آن کو در پی سر شد، نصیبش دردسر بود
هر آن کو در پی سامان، به آخر در به در بود
سر و سامان دنیا را به نرخ جان خریدیم
زیان و سود این بازار، ما را سر به سر بود
به روی سیل غم، چشمان خود، دروازه میکرد
زنی، روبان مشکی را به قاب اندازه میکرد
به ضرب و زور چای تازهدم، دم تازه میکرد
به فنجانی که قرصی غوطهور، خمیازه میکرد
تمام برگبرگ دفتران را چاک کردند
به آهکپاشی، عطر جوهران را پاک کردند
قلمها اخته کردند و جلوی چشم آنها
به گوری دستهجمعی، واژهها را خاک کردند
در دل خورشید، گویی سایهها بالیدهاند
بر رخ تابان او، چون دوده را مالیدهاند
بوم این نقاشها را جز کسوفی چاره چیست
از زغالی، این مدادِ رنگیها نالیدهاند
پیکر عور غزل، پوشش او با من است
وزن چو زرینقبا، قافیه پیراهن است
نغز سخن را چو مغز، زیر کُله کردهام
چشم مخاطب ولی، در پی این دامن است
دل در طلب باده به جوش است
این ساقی جان چه پردهپوش است
مِی میخرم از لبش به صد ناز
صد حیف فقط که کمفروش است