زنگ زده بودند همه خودشان را برسانند بالای سرش؛ بار دوم بود. گمان میکردند دیگر کار تمام است. کل مدت راه حس عجیبی داشتم. نمیدانستم باید درد رفتنش را به جان بخرم یا زجر ماندنش را. ته دلم مملو از احساساتی متناقض بود و اینکه قرار بود دوباره او را به همان شکل ببینم، اذیتم میکرد.
رسیدیم. نگاهی به جمع انداختم. از او زندهتر کسی را نیافتم. گویا بقیه مرده بودند. نگاهم هراسان و پریشان بود که در آن گوشه کنار پس مرگ کجا قایم شده؟ به اتاقها سر زدم تا عاقبت یافتمش. کنجی کز کرده بود و بر خودش میلرزید. حتى صدایش کردم اما جلو نیامد. در چهرهاش میشد خستگی نبردی سخت و طاقت فرسا حس کرد. شکست خورده بود. این مرگ بود که در حال مردن بود.
دو روز بعد بود که پدربزرگ، مغلوب این نبرد نابرابر شد.
اسفند ۱۴۰۱
یکی از بدترین چیزهای بزرگ شدن، اینه که مرگ عزیزانت رو تجربه میکنی.
برای من اولین تجربهام، تیر ماه ۱۳۹۴ بود. وقتی که یک شب برگشتم و دیدم خونه کلی شلوغه و دیدم همه در حال گریه هستن. بعدش متوجه شدم که عموم که خیلی هم سن و سالی نداره، سر یه حادثه ناگهانی فوت شده.
من با عموم خیلی نزدیک نبودم. زیاد هم نمیدیدمش. اما خب، بالاخره عموی بزرگم بود. یه کاریزما و هیبت خاصی داشت و خیلی هم مردمدار. شغلش آهنگری بود و اکثر محل میشناختتنش.
روز بعدیش رو یادم نمیره. صبح زود بیدار شدم رفتم دیدم بابام تو حیاط نشسته. رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم. دیدم اشک گوشه چشمش رو پاک کرد. اونجا بود که برای اولین بار این سوال به ذهنم اومد: اگر روزی همین اتفاق برای پدر و مادر من بیفته، اونوقت چی؟
شیوه سوگواری هر کسی متفاوته. یکی ممکنه اشک بریزه، یکی هم سکوت بکنه. تو فرهنگهای مختلف هم همینطوره. اما من از وقتی فیلم The Fault In Our Stars رو دیدم، این سوال تو ذهنم اومد که واقعاً چرا؟ چرا ما تو فرهنگ خودمون، این رسم رو نداریم که برای خود فرد متوفی و در مراسمش صحبت کنیم؟ همون چیزی که خارجیها بهش میگن Eulogy؟
برای آدمی مثل من، اشک ریختن کار سادهای نیست. این شد که نوشتن، پناهی شد برای من و هضم مرگ. یه شعر برای عموم نوشتم و با شجاعتی که در خودم سراغ نداشتم، تو مراسم ختمش رفتم پای میکروفن و اون رو برای قریب به هزار نفری که تو مراسم بودن، خوندم. یکی از معدود کارهایی که تو زندگی انجام دادم و بهش افتخار میکنم.
فوت عموم، آخرین تجربه مرگ نبود. مهر 98، پدربزرگم فوت کرد. بهمن 1401 اون یکی پدربزرگ و همین اواخر هم، مادربزرگ. اما آیا همه این آشنایانم که فوت شدن، پیش چشم من یکی بودن؟ قطعاً نه. من با احساساتم رودرواسی ندارم. صرف اینکه با کسی خویشاوند باشی، دلیل بر این نیست که حتماً دوستش داشته باشی.
مثلاً، من با پدر پدرم نتونستم خیلی ارتباط بگیرم. اما برعکس، با پدر مادرم خیلی نزدیک بودم. در اون حدی که حتی وقتی زنده بود، یه متن «یادهست» براش نوشتم. و وقتی هم که فوت شد، رفتم تو جلسه ختم و یه متنی رو برای حاضرین خوندم.
اما جالبی مرگ همینه. آدمیزاد رو رئوف میکنه. من با مادر پدرم خیلی احساس نزدیکی نمیکردم. حتی یه سری رفتارهاش روی مخم بود. اما هنوز هم برام عجیبه که چطور بعد رفتنش، اونطوری احساساتی شدم و براش متن سوگواری نوشتم.
گفتنش سخته، اما مواقعی خودم رو پای میکروفن و تو یه مراسم ختم تصور میکنم. مراسمی که قراره برای یک فرد خیلی خیلی نزدیک به من باشه. پدر یا مادر... حس خیلی عجیبیه. دوست داری از این حس و تجسم سیاه فرار کنی اما این تخیل، برکاتی هم به همراه داره. به شکلی متناقضنما، باعث میشه قدر اون افراد رو بیشتر بدونی.
اما آیا مرگ فقط برای بقیهاس؟ قطعاً که نه. از جایی به بعد، مدام و بیشتر از قبل به این نتیجه میرسی که دست مرگ، از تو هم اونقدرا دور نیست. روزی قراره تو رو هم مثل مومیاییها، لای کفن بپیچن و بگذارن داخل تابوت و بفرستنت زیر خاک و بعدش هم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
تو فیلم The Fault In Our Stars، بزرگترین ترس آگوستوس واتِرز، به قول خودش «Oblivion» بود. اینکه نتونه کار بزرگی تو زندگیش انجام بده و فراموش بشه؛ ترسی که منم دارمش. اما فکر میکنم حق با هِیزِل گریس هست: اول آخر ما محکوم به فراموش شدنیم. ما دو بار میمیریم. یک بار وقتی خودمون مرگ رو تجربه کردیم. و یک بار هم وقتی آخرین کسی که از ما خاطره داشته، میمیره.
اما، آیا من با این حقیقت تلخ کنار اومدم؟ هنوز نه.
رفتم تا نگاهی به او بیاندازم، اما رنگ از صورتم ناگهان پرید. دراز کشیده بود و به خوابی سنگین فرو رفته بود؛ با صورتی که گویا مومیایی شده. نتوانستم تحمل کنم. نگاهم را دزدیدم و همینطور اشکهایم را؛ از او دور شدم و به خلوتی پناه بردم.
اما اندکی بعد، خودم را مجبور کردم که پیشش برگردم. میخواستم شاهد همه چیز باشم. میخواستم تا آغوش سرد خاک را بر پیکرش ببینم. میخواستم از نزدیک، حداقل کمی مرگ را مزهمزه کنم.
زیر باران ایستاده و به پایین خیره شده بودم. در آن نقب باریک، زمین را میدیدم که دهان باز کرده؛ میخواست او را برای همیشه ببلعد. حتی برای لحظاتی عمویم را نیز در آن گودال خوفناک به اسیری گرفت و دلم فرو ریخت. باران مدام بیشتر و بیشتر میشد. گویی آسمان نیز از دست این خاک سیریناپذیر به خشم آمده بود.
در آن گیر و دار، کسی خرمایی به من تعارف کرد. دل و دماغی برای خوردن نداشتم. اما ناگهان او را دیدمش. کنارم با همان چادر روشن ایستاده بود. لبخندی زد و با همان اصرار همیشگی و لحن ترکی خود به من گفت: «بالام، یه دا!» همیشه این تعارفهای بیش از حدش، مرا کلافه میکرد، اما این بار دیگر نه.
به مادربزرگ لبخند زدم و خرمایی بر دهان گذاشتم. طعم شیرین مرگ را میداد.
دی ۱۴۰۴
