رابطه برای من همیشه یه معضل بزرگ بوده. اما اینو تنها موقعی فهمیدم که بابتش خیلی تاوان دادم.
از یه جایی به بعد، دیدم یه الگوی منحوسی همواره در حال تکراره. یه سری روابط کوتاه مدت که من تو اونها همیشه در حال زور زدنم و طرف مقابلم کار خاصی نمیکنه. با مطالعه کردن راجع به سبکهای دلبستگی (Attachment Theory)، تونستم تا حدی بفهمم قضیه از چه قراره؛ اما هنوز باید چندین بار دیگه هزینه احساسی میدادم.
پارسال نشستم و تو یه نوشتار سهبخشی با عنوان "او یک فرشته بود"، خاطراتم رو از تمامی روابط اخیرم نوشتم. به این قصد که بتونم به یه جمعبندی راجع خودم و ارتباط عاطفی برسم. این متنی که در ادامه میاد، بخش انتهایی همون نوشتاره. نمیدونم به درد کسی میخوره یا نه. ولی امیدوارم این صداقت گزنده با ناکامیهای عاطفی خودم، برای کسی با شرح حالی نزدیک به من، مرهم و امیدی باشه و حداقل، بدونه که تنها نیست.
اینک و در ۳۷ سالگی، هنوز هم گاهی سایه زخمهای کهنه آرام و بیخبر بر زندگیام میافتد. حسرت عمیق دوران کودکی که کمرنگ بودن آغوش گرم مادر بود، هنوز در اعماق ذهنم لانه دارد و بیرحمانه شکل نگاه من را به دنیا و زنان تغییر داده است. واقعیت این است که با همه اصراری که به منطق دارم، گاهی خودم را در میان این باور گرفتار میبینم که زنها موجوداتیاند فرصتطلب، حیلهگر و مسئولیتگریز؛ کسانی که در روابط، بیش از هرچیز به سود و منفعت خود میاندیشند.
خوب آگاهم که این نگاه تنها توجیهی برای ناکامیهای خودم است. طرز فکری که سر ستیزه با زنان دارد؛ نه منطقی است و نه عادلانه. اما ما آدمیان، با مغزهای معیوب کوچکمان، ظرفیت اندکی برای خردورزی ناب داریم و تلخی ماجرا در این است که حدس میزنم در این افکار ناسپاس نسبت به جنس مخالف، تنها نیستم؛ احتمالاً بسیاری با زخمی مشابه درگیرند. چیزی که از درون میسوزاند، گاهی عمیقتر از هر رابطه ناسالمی.
مدتی پیش فیلمی دیدم؛ داستان پسری بود که دل به دختری با اختلال وسواسی-جبری بسته بود. دختری که مدام دستهایش را شستوشو میداد و از هرگونه آلودگی و میکروب هراس داشت. پسر با همه شوق و توانش، سعی در نزدیک شدن داشت. رابطهای بین آنها رقم خورد و بالاخره روزی بوسهای میانشان رد و بدل شد. اما همین لمس لبها، دختر را شدیداً به وحشت انداخت؛ آنقدر زبانش را با شوینده شست تا مسموم شد. رابطهشان با همین ریتم بیمار ادامه یافت تا روزی که برای همیشه پایان گرفت.
من در این دختر بیمار، شباهتهای زیادی با بخشی از ما آدمها میبینم؛ کسانی که گویا سختافزار لازم برای یک رابطه سالم را در اختیار ندارند. بارها ارتباطی را آغاز میکنند، بارها شکست میخورند و چنین میشود که بعد از مدتی، دیگر شوقی برای یافتن عشق باقی نمیماند و تنهایی، سرنوشت محتوم آنها میشود.
آیا ما رابطه عاطفی را زیاده از حد بزرگ نکردهایم؟ این ترس بیمارگونه از تنهایی از کجا میآید، وقتی میدانیم انسان ذاتاً تنهاست؟ مگر جز این است که رابطه عاطفی تنها یک تکه از پازل زندگی است؟ مگر نمیشود کسی به بهترین شکل در کار و خلاقیت بدرخشد، اما در عشق، شهری ویران را پشت سر بگذارد؟ من فکر میکنم تعادل افسانهای دور از دسترس است؛ زندگی، با تمام معنا و انسانیتش، برآمده از همین ناکامیها، دردها و عدم تعادلهاست. زخمهایی که هرگز التیام کامل نمییابند.
با آگاهی کامل به ذهنیت تلخ خود نسبت به رابطه، در حال نوشتن این بندهای نهایی هستم. دروغ چرا، من نیز با شوپنهاور موافقم که «عشق، فریب طبیعت برای بقای نسل است». هنوز هم مواقعی فکر میکنم که رابطه زن و مرد حداقل در شکل ابتدایی خود، تماماً یک بازی پنهان و معاملهای زیرپوستی بر سر غرائز ابتداییشان است. برای من، روابطی مانند رابطه والدین با فرزندان که از انگیزه جنسی به دورند، بسیار زیباتر، زلالتر و درخشانتر به نظر میرسند.
چه این نگاه درست باشد چه نه، برای من کارآمد است؛ نگرشی که بسیار سعی دارم تا خودم به کنار، حداقل به دیگران ضرری وارد نکند. هر چه باشد، برای منی که سررشته خاصی از الفبای محبتورزی ندارد، چه مکانیزم دفاعی بهتری میتوان پیدا کرد؟ من به خوبی میتوانم با هزار و یک دلیلتراشی، رابطه عاطفی را کماهمیت جلوه دهم. اما با این وجود گاهی تنهایی، با همه زیباییاش، سخت میشود؛ شبهایی حسرت یک آغوش گرم، از هر فکر دیگری برایم پررنگتر میشود.
در انتهای همان فیلم، دوست آن دخترک بیمار، به او دلداری میدهد که او جوان و تازه اول ماجراست و قطعاً فرصتهای بیشتری در زندگی برای تجربه دوباره یک رابطه رمانتیک در اختیار خواهد داشت. با اینکه آن دیالوگها را رویایی خام و مضحک یافتم، اما کسی چه میداند؟ زندگی سرشار از اتفاقات ناگهانیست. شاید روزی من نیز، عشقی واقعی را در زندگیام تجربه کنم. اما برایم بسیار مهمتر است که یاد بگیرم، دیگر تمامی هویت خودم را بر سر رابطه عاطفی قمار نکنم. باغ دلم خشکسال است و خانهای در آن سوخته؛ اما دیگر در میان این آوار، به دنبال راه فرار نمیگردم.
تابستان ۱۴۰۴
