ویرگول
ورودثبت نام
سالار چایچی
سالار چایچیخرم آن روز کزین منزل ویران بروم
سالار چایچی
سالار چایچی
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

من باید می‌رفتم، زودِ زودِ زودِ زود...

ووادیسواف اشپیلمان پیانیست یهودی اهل لهستان، بعد از اینکه پدر و مادر و دو خواهر و یک برادرش رو به زور سوار قطار کردند تا به کوره‌های آدم‌سوزی یا گورهای دسته‌جمعی ببرند، به وقیحانه‌ترین شکل ممکن زنده ماند. در خرابه‌ها زندگی کرد، مدت‌ها غذا نخورد، حمام نکرد و استعدادش درست در آخرین لحظاتی که فکر می‌کرد که آن افسر آلمانی قرار است کارش را یک‌سره کند به کمکش آمد.

چیزی که نواخت نوکتورن شماره ۲۰ در دو دیز مینور از شوپن بود. چند میلیون نفر در آن سال‌ها از دست هیتلر این‌گونه نجات پیدا کردند؟ نمی‌دانم. اشپیلمان کمی هم خوش‌شانس بود. شاید چیزهایی را به چشم دید، مثل آن گاری پر از جسدهای لاغر و نحیف یا اعدام‌‌های درجا با شلیک به سر و... اما خیلی چیزها را هم شاید ندید. این همه اردوگاه نسل‌کشی بود. همین ندیدن،‌ حس ناچیز امید را در او تا حدودی شاید روشن نگه می‌داشت.

آیا من ایرانی نحیف کم‌استعداد که از ابتدای زندگی‌ام یک روز خوش هم ندیده‌ام هم می‌توانم این شعله کم‌جان رو به موت امید را در خودم زنده نگه دارم؟ یعنی ببینم که کسی دارد لای کیسه جسدها ضجه می‌زند و می‌گوید: «سپهر بابا... کجایی؟» نه یک جا نه دو جا، هزاران ویدئو از سرتاسر این سرزمین نفرین‌شده ببینم و صبح همان روز راست راست راه بیفتم برم سرکار کارفرمایی که حقوق و مزد من را به بیضه‌‌های پسرش حواله کرده؟

قبلا همه این ناله‌ها برای ناامیدی از آینده بود. حالا که حداقل می‌دانم آینده‌ای ندارم. این تقلای زنده‌ماندن روزانه هم دیگر دارد سخت می‌شود. زندگی برای من ایرانی همان سطل فلزی خیارشوری است که اشپیلمان پیدا کرد و آخر هم نتوانست از آن بخورد. زندگی هست برای من نیست. من یارانه‌بگیر که دو ماه دو ماه حقوق نمی‌گیرم و اینترنت طبقاتی سهمم است و تورم ۶۰درصدی تو پاچه و آستینم رفته است را چه به زندگی؟

امروز با اینکه می‌دانم هیچ امیدی به آینده نیست اما پیامکی شبیه به پیامک استعفا برای کارفرمایی به یک ورش هم نیست ارسال کردم. آخر می‌دانی آقایان برای اینکه بمانند اینترنت را قطع کردند و منی که با هزار ترفند دو شیفت سه شیفت فریلنسری می‌کردم درآمدم به صفر رسید. من از کارفرمایی که مسافرت و ماشین شاسی‌بلندش به راه است و آهنگ پیشوازش با هوار ما ملت شهادتیم گوشت را کر می‌کند، خیلی وقت است انتظاری ندارم.

برای بچگی‌ام همین پیامک را باید بفرستم که همه چیز را متصور می‌شد جز اینکه یک آدم سی و دو ساله این چنین عاجز و ناتوان با ریش‌هایی که تمام سفید شده و موهایی که ریخته، بنشیند پشت کامپیوترش و برای دیگران شرح درد بنویسد. برای آینده‌ام بفرستم که قرار بود با آلمایی نازنینی سهیلایی سارایی مائده‌ای کسی زندگی‌ و فرزندانی داشته باشد، عشق بورزد و زندگی کند.

من که اشپیلمان نیستم. شاید قوی‌تر از او باشم (باشیم). اینکه زندگی نباشد و به تو هم چیزی نماسد، وولیدن در همان خرابه‌ها و سر و کله‌زدن با سطل فلزی خیارشوری که دربش باز نمی‌شود چون ابزار لازم را نداری،‌ شاید خود زندگی باشد، شاید همان نوعی امید باشد. اما زندگی هست،‌ هوا هست، پول هم هست، همه چیز هست، فقط برای ما نیست. این پفیوزها از ما دریغش کرده‌اند و کاری هم از من برنمی‌آید.

سلول‌های بدنم، فغان خستگی و عجز سرمی‌دهند. جسمم به مرور در حال مبتلا شدن به انواع امراض جسمانی است. از درون فاسد شده‌ام. روحم زخمی و تنم رو به زوال است. خیلی زودتر از این‌ها باید می‌رفتم. از این خانه، از این شغل، از این کشور، از این شهر، از این تهران.

بدتر از همه چیز این است که اگر مثل اشپیلمان شانس بیاورم و افسر جایی من را نجات دهد یا حداقل ابزار زنده‌ماندنم را تامین کند، تا بقیه هم به خوش‌بختی نرسند این کرم نامردگی از بدن من خارج نمی‌شود. درآمد به اندازه و بالای من وقتی همسایه و آشنا و دوست و در و دیوار نمی‌توانند زندگی کنند، به پهنی نمی‌ارزد.

وارد هر خیابان و محله‌ای که می‌شوی، گرد مرگ را می‌بینی که روی همه چیز جاخوش کرده است. در مترو و اتوبوس جنازه‌های متحرک با قیافه‌ای عبوس از کنارت عبور می‌کنند. زخمی، زخمی، زخمی... کجای این وطن زندگی را پیدا کنم؟

اگر این جنگ تمام شد و من بودم،‌ می‌روم. برای همیشه می‌روم. نمی‌دانم کجا و چگونه. اما این چیزی که امروز در مقابل خودم می‌بینم تباهی خالصی است که زندگی در آن نمی‌تواند جریان داشته باشد.

زندگیجنگخستهعشقپول
۲۸
۴
سالار چایچی
سالار چایچی
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید