
.
۱
چون شبانگاه با خدای خویش درآویختم، سپیدهدمان بر بالینم «کلمه» فروباریده بود! چون به خویش آمدم، مرا گفت: شعلهای از خموشی بستان و چراغی در "چرایت" بنشان!
۲
کاهلی «آدم» بود که آتشِ عصیان در خرمن ابلیس برجهاند و از خندهی خدای بود که «خاک»، چنگ در دامن « حوا» زد. گاه از دُرّاعهی دین، مرگ سیاه بارد. بنگر از کدامین منظر، به خدای خویش مینگری.
.
۳
شبی بر مشارف «بیان»، ماه بر تارک نخلی بنشسته بود، پنداشتم عذرایی بر او خفته و گیسو فرو هشته. مرا حالتی رفت که تا سحر چو مسیحا، سکر و سکوت میمزیدم. دیگر شب در آینه نظر کردم، "او" را بدیدم. دست برآورد و مرا از جامهی خویشتنم برکشید.
۴
شبی بر بیاضِ قرطاس، قلم بهسر میدوید. سویدای سرّ، سر جنبانید و نهیبم داد: «نهان» در «عیان» درنگنجد و «انسان» از «سواد» برنخیزد. طوبای «هستی» سکوت است.
۵
سحرگاهان به کرانههای «بیان» برشدم. در آبگیری یکی ماهی بدیدم. ستان میرفت و «یس» میخواند؛ جملهنیزارها از نوای داودیاش، «ن والقلم» گشته بودند. در آن میان میغی آمد و بر سفتم خسبید. چون نیک نظر کردم، ابجد وجد از بندبند انگشتانم میبارید.
۶
بارسالار هستی مرگ است و ملطفههایش همه بنوشته به خامهی اندوه؛ و اندوه سویدای هستی است. آدمی راست ناید مگر دست در حَزَن انسان فرو بَرَد و ایمان بر آفتاب اندازد. آدمی انباز سایه است. خاک چون نور را دریابد گر درنیایزد با سیاهی؟
.
#رسالهی_سکوت
#ابو_المکارم_صلاح_الدین_محمری
#به_سعی_صالح_بوعذار