ویرگول
ورودثبت نام
صالح بوعذار. مترجم
صالح بوعذار. مترجمصالح بوعذار. مترجم ادبیات عرب. شاعر. نویسنده
صالح بوعذار. مترجم
صالح بوعذار. مترجم
خواندن ۲ دقیقه·۲۰ روز پیش

هیچ‌نوشت‌‌ هفتم.

‍ .

از پنجره به درون وزید چونان آهنگی و گفت:

دلبرا! مرا در کلمات جاودانه کن. مرا عقد کن با کلمه. فریادی شو در چاهستان تنم...

گفتمش:

من از هزاره‌ی سوم پیش از آفرینش تنم؛

تو را آه کشیده‌ام. می‌دانی که آه چیست؟

گفت:

تو خود بگو...

گفتم:

این‌که دشنه‌‌ای در رگانت بنشانی و دلیرانه گُل یخ از نهادت برآوری!

گفت:

چه هیچستان پر هیاهویی!

گفتمش:

هیچ‌گاه تنها نبوده‌ام. همواره تنهایی پرهیاهویی‌ داشته‌ام. همواره در سرم صداها رژه رفته‌اند و از میانشان صدای شهود خویشتن را دریافته‌ام.

گفت: چه غیاب پر حضوری داری در گفتمان من و تو!

گفتم:

آری، اگر نبود شهود و حضور و حیرت، آدمی از درون تهی می‌شد و نگاهش می‌خشکید.

بنابراین دیالوگ‌های ما به‌راستی چیزی نیستند مگر مونولوگی با خویشتن...

گفت:

گمان می‌کردم که شاخه‌ی نوری از درخت طوبایی، بی‌گزند تاریکی! امّا دریغا...

گفتمش:

یقین هیچ‌گاه بی‌ عبور از شک و تردید شکل نگرفته است... و من همواره از یقین شک سرشار بوده‌ام! امّا کلیسایی متروک بوده‌ام که خود، تنهای تنها درونش نشسته‌ام و با موجودی ماورایی نیایش می‌کنم و شمایل مریم بر گوشه‌ی کلیسا حک شده و شمایل مریم همواره برایم با باران تجسم یافته است!

دلگیر شد و گفت:

مریم منم!

باران منم!

امّا چگونه می‌توانم تو را ببویم؟! چگونه می‌توانم تو را لمس کنم و ببوسم بی آن‌که در دام ملکوت بیفتم؟!

گفتمش:

بارانا!

گمان بردم بارانی وُ

تنم،

خیس تن تو می‌شود

و از چشم‌هایم چلچله‌ها پر می‌گشایند/

در آسمان سینه‌ی تو...

آه وُ دردا!

به‌راستی تو باران بودی

امًا

دریغادریغ

بارانِ دار و درفش و دشنه!

امّا اینک

پیش آ...چشم‌هایت فروبند و سر در گریبانم بِنه و مرا ببوی...

آرام

      آرام

آمد و گفت:

تو خواهی مُرد در شبستان درد!

گفتمش:

من دُردنوش نگاه توام/

دیری است که حریق حرمان به جنگل جنونم افتاده است!

و گاه

               مرگ

دستان نامرئی زنی‌ست

می‌فشارد گلویت/

و بر لبانش گُل ارکیده‌ای شکفته!

سپس پیش آمد و در من خزید. به آنی در من خرامید و بیرون رفت، تنش بوی زنبق وحشی می‌داد...

همان‌طور که داشت از پنجره بیرون می‌رفت، گفت:

معبدم، شمیم اقاقیا گرفته و هر سلول تنم،

محرابی‌ست از «هیچ»، سرشار!

.

#هیچ‌نوشت

به قلم #صالح_بوعذار

شماره‌ی‌ هفت

۱۴۰۵/۳/۸

پ‌ن: به گاه توّلد.

#هیچ‌نوشت

#مِرداد

#خرداد

#کتاب_مرداد

#از_آستین_شعر

#دگردیسی‌ها_و_کوچ_در_اقالیم_روز_و_شب

#کتاب_محاصره

#صحنه_آینه‌ها

#صالح_بوعذار

#خاطرات_آبله_رو

#مسافر_آینه

#آبله‌رو_در_آیینه‌ی_یونگ

#تبعیدگاه‌های_پروردگار

#تاکستانی_در_رهگذر

#تحلیل_چهار_منظومه‌_عاشقانه_از_منظر_نظریه‌_کهن‌الگویی_یونگ

باران
۰
۰
صالح بوعذار. مترجم
صالح بوعذار. مترجم
صالح بوعذار. مترجم ادبیات عرب. شاعر. نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید