
خیلی وقتها وقتی یه چیزی یاد میگیرم، اولین فکرم اینه که: «وای، من تازه فهمیدم! بقیه حتماً از قبل میدونستن.» برای همین معمولاً توی گفتگوها با این پیشفرض جلو میرم که طرف مقابلم اطلاعات بیشتری از من داره. اما تجربه بهم نشون داده که همیشه اینطور نیست. گاهی ما فقط چیزای متفاوتی میدونیم، حتی دربارهی یک موضوع مشخص.
با این حال، باز هم میگم: میدونم احتمالاً اینا رو شنیدین، ولی یه مرور دوباره هیچوقت ضرر نداره...
ما معمولاً وقتی بحث تصمیمگیری پیش میاد، همهچیز رو روی دو کفهی ترازو میذاریم: یا عقلانیه یا احساسی. حتی بعضیها برای دفاع از خودشون میگن: «من کاملاً منطقی تصمیم میگیرم، نه احساسی!»
ولی واقعیت اینه که مرز بین این دو هیچوقت به اون وضوحی که فکر میکنیم نیست.
تحقیقات روانشناسی و علوم شناختی نشون داده اگر احساسات از کار بیفتن، مغز نمیتونه تصمیم درستی بگیره. عقل فقط حساب و کتاب میکنه، ولی نمیتونه تعیین کنه کدوم گزینه ارزش بیشتری برات داره یا اصلاً کدوم مسیر رو میخوای ادامه بدی. این احساساته که به عقل جهت میده.
چون ما معیارها و ارزشهای متفاوتی داریم. برای یک نفر امنیت مهمتره، برای یکی دیگه آزادی. یکی به عرف و سنت تکیه میکنه، یکی به تجربههای شخصی. نتیجه این میشه که همون انتخاب، از بیرون ممکنه برای آدمهای مختلف برچسبهای متفاوت بخوره: عقلانی، یا صرفاً احساسی.
اینکه عقل و احساس رو دشمن هم بدونیم، خطای بزرگیه. هیچ تصمیمی خالصاً عقلانی یا صرفاً احساسی نیست. همیشه ترکیبی از هر دو وجود داره. عقل بدون احساس فقط یک ماشین حسابه، احساس بدون عقل هم مثل قطاریه بدون ریل.
به جای اینکه بپرسیم «من با عقل انتخاب کردم یا با احساس؟» شاید بهتر باشه بپرسیم: «چطور میتونم از هر دو با هم کمک بگیرم؟» عقل تحلیل میده، احساس ارزش و انگیزه. و فقط با کنار هم بودن این دوتاست که تصمیمهامون واقعاً انسانی و آگاهانه میشن.

خیلی وقتها وقتی کسی انتخابی متفاوت میکنه، سریع برچسب «احساسی» بهش میزنیم. انگار هر چیزی که با معیارهای ما نخونه، دیگه عقلانی نیست. اما واقعیت اینه که بیشتر این قضاوتها از قاطی کردن موضوعات مختلف بهوجود میاد. چندتا مثال بزنم:
اگر کسی تصمیم گرفت برخلاف عرف یا سنت عمل کنه، لزوماً به این معنی نیست که بیفکر بوده یا فقط دنبال هیجان و لذتهای لحظهای بوده. هنجارها محصول فرهنگ و زمانه هستن، نه حقیقت مطلق. پس ممکنه فرد فقط تحلیل متفاوتی از شرایط داشته باشه.
وقتی کسی توی مسائل مالی یا کاری اشتباه میکنه، سریع میگیم «عقل نداره، با احساس جلو رفته». اما خیلی وقتها مشکل از جای دیگهست:
ما آموزش درست مالی ندیدیم.
شرایط اقتصادی فشار میاره.
یا الگوهای خانوادگی اشتباه بوده.
پس این موضوع بیشتر مربوط به کمبود آموزش یا شرایط بیرونیه، نه صرفاً احساسی بودن.
در روابط عاطفی معمولاً میشنویم: «فلانی فقط با دلش تصمیم گرفته.» در حالیکه روابط انسانی همیشه ترکیب عقل و احساسه. اگر کسی بارها انتخاب نامناسب داشته، معمولاً ریشه در گذشته و زخمهای قدیمی داره: مثلاً کمبود اعتمادبهنفس، ترس از تنهایی، یا تجربههای خانوادگی. اینها نیاز به ترمیم دارن، نه محکوم کردن به «بیمنطقی».
گاهی یکی اشتباه مشابهی رو چند بار تکرار میکنه و ما سریع قضاوت میکنیم که «این آدم هیچوقت منطقی عمل نمیکنه.» در حالیکه تکرار اشتباه معمولاً نشونهی الگوهای روانی عمیق یا ترومای گذشتهست. تا وقتی اونها حل نشن، عقل بهتنهایی نمیتونه جلوی تکرار اشتباه رو بگیره.
بله، همهی ما میدونیم سیگار، مواد، پرخوری یا الکل بیشتر به لذتهای لحظهای مربوط میشن. اما حتی همین هم به معنای «احساسی بودن» صرف نیست؛ بلکه به مهارت خودتنظیمی و سلامت روان برمیگرده. میل به لذت بخش طبیعی از مغزه. مشکل وقتی پیش میاد که این لذتها جایگزین نیازهای عمیقتر بشن.
خیلی از ایرادهایی که به انتخابهای «احساسی» گرفته میشه، در واقع ریشه در مسائل دیگه دارن: تفاوت ارزشها، کمبود آموزش، فشار اجتماعی، ترومای گذشته، یا ضعف در خودتنظیمی. پس سادهسازی ماجرا و چسبوندن همهچیز به «بیعقلی» یا «احساسات» فقط باعث میشه واقعیت پیچیدهی تصمیمهای انسانی رو نبینیم.
میدونم تغییر طرز فکر سختِ و حتی خودم وقتی این پست رو مینوشتم، مدام به این فکر میکردم: «بذار یه جایی اضافه کنم که من آدم تحلیلگری هستم… نکنه بقیه فکر کنن بیفکرم؟ نکنه بیشتر قضاوت بشم؟» که شاید این سوالها هم از همون ترس باشه که وقتی پشتوانه محکمی نداریم و هیچ چیزی ۱۰۰٪ قطعی نیست، نکنه اشتباه کنیم یا به کسی که دوست داریم آسیب برسونیم یا حتی شایدم رسوندیم…
و خب همین حسهاست که نشون میده تصمیمگیری همیشه پیچیده و چندلایهست، حتی برای کسی که فکر میکنه «با منطق» جلو میره.