ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجواد
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

آه از بازی روزگار!

آه از بازی روزگار!

ما نمی‌توانستیم به لحظهٔ پس از تو فکر کنیم. صحبت از جانشین تو که می‌شد، به هم می‌ریختیم. عدد سنت نگرانمان می‌کرد، اما به خودمان روحیه می‌دادیم که تو هنوز چنین رعنایی و استوار و با صلابت. وقتی عمل جراحی کردی، یا در سخنرانی‌هایی که به خاطر بیماری صدایت کمی خش برمی‌داشت، قلبمان فشرده می‌شد. پایان راه برای ما چگونه بود؟ قرار بود پرچم را برسانی دست صاحبش، و ما آرمان‌هایمان را زندگی کنیم.

آه ای عزیز جان ما!

بازی روزگار را می‌بینی؟ حالا در لحظه‌هایی زندگی می‌کنیم که تصورش برایمان زجرآور بود. می‌بینی همه دارند آماده می‌شوند برای آخرین بار به دیدارت بیایند. ما چگونه بیاییم به دیدارت و وقتی کمی دیر کردی، مثل همیشه نگوییم "ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم"؟ ما چگونه بیاییم برای تشییع تو، و زنده برگردیم؟ چگونه برای تو نماز بخوانیم؟ چگونه بگوییم "اللهم إنا لا نعلم منه إلا خیرا"، و دق نکنیم؟

ما، دلمان برای خطبه‌های غرای تو تنگ می‌شود!
ما، دلمان برای خطبه‌های غرای تو تنگ می‌شود!

آه ای خامنه‌ای عزیز! حالا پس از چهار ماه پاسداری از میراث تو، بازگشته‌ایم به صبح ده اسفند. همان صبحی که هق‌هق گریه لحظه‌ای قطع نمی‌شد. همان‌قدر حیرت‌زده‌ایم، همان‌قدر اندوه سراسر وجودمان را پر کرده. همان‌قدر بغض به گلویمان فشار می‌آورد و کم مانده خفه‌مان کند.

حالا نمی دانیم چه کنیم! ای کاش، تو، دوباره ناگهان از در وارد شوی، و برایمان با لبخند دست تکان دهی، و ما دوباره، خوشبخت ترین ملت جهان شویم. قول می دهیم این دفعه از جان برایت مایه بگذاریم. قول می دهیم این دفعه رشته کلامت را، با تکبیرهای نابجا پاره نکنیم...

ای کاش دوباره تو از در وارد شوی...
ای کاش دوباره تو از در وارد شوی...

پ‌ن: شرم بر این قلم که نمی‌تواند در سوگ تو پراکنده ننویسد.

خامنه ایفراقاسطورهانقلابرهبری
۰
۰
محمدجواد
محمدجواد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید