ویرگول
ورودثبت نام
Sarv
Sarvسَرو، عاشق نوشتنه... نوشتن برای کسایی که کلمات‌رو زندگی می‌کنن و از خوندن لذت میبرن.
Sarv
Sarv
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

داستان کوتاه: مادربزرگ و روز بارانی

روزهای تنهایی برای مادربزرگ سر رسیده بود. من هم مدت‌ها بود که از شهر و دیار دور بودم و خبر نداشتم بی‌محبتی‌ها تا این حد مادربزرگ را رنجانده؛ تا جایی که همه‌چیز زندگی‌اش را به حراج گذاشته و تصمیم خود را برای رفتن به خانه سالمندان گرفته بود.

آمده بودم که بمانم. حال مادربزرگ را که دیدم، ذره‌ای تردید به دلم راه ندادم.

متوجه آمدنم نشد؛ انگار مرا خوب نمی‌شناخت. ماسک روی صورتم را برنداشته بودم.
نزدیک‌تر رفتم. همه لوازم آنتیک و باارزش خانه را در حراجی می‌دیدم، آن هم با قیمتی بسیار پایین.

صدایم را نازک کردم تا مرا نشناسد و گفتم مادرجان، همه را من برمی‌دارم، با قیمتی خیلی خوب.

برقی در چشمانش نشست. دخترم انگار خدا تو را رساند. همه را با همان قیمتی که هست بردار. فقط می‌خواهم خوب ازشان استفاده کنی. به پولشان احتیاجی ندارم.

نتوانستم خودم را نگه دارم؛ گریه‌ام گرفت.

ماسکم را برداشتم تا بشناسدم. کسی آن لحظه آنجا نبود. بغلش کردم و هر دومان زارزار گریه کردیم.

دلم برایش تنگ شده بود؛ برای گرمی و صفای خانه‌اش، برای لبخندهای همیشگی و محبت‌های بی‌منتش.

دوران دانشجویی تصمیم گرفته بودم در خلوتی باشم تا اینکه مادربزرگ پیشنهاد داد تا هر وقت بخواهم می‌توانم کنار او بمانم.

من هم که از خدا خواسته، لوازم و سایلم را جمع کردم و برای چهار سال و دو ماه در خانه مادربزرگ ماندم.

عمه کوچکم سال دومی که من آنجا بودم به خانه شوهر رفت و من ماندم و مادربزرگ.
روزهای به‌یادماندنی عمرم را سپری می‌کردم که به ناچار عازم سفر یک‌ساله‌ای شدم. دل و دماغ رفتن نداشتم و مادربزرگ با زور و اجبار مرا راهی کرد.

گاه‌به‌گاه تا وقتی من آنجا بودم، همه را دور هم جمع می‌کرد؛ دلخوش بود به بچه‌هایی که بزرگ کرده بود و خیال می‌کرد مهر مادری را هنوز یادشان مانده.
اما غصه‌خوردن‌هایش را می‌شد از پشت لبخندهایش دید.

یک سال در غربت برایم سخت گذشت. اما گذشت، و به محض رسیدنم، از فرودگاه مستقیم راهی خانه مادربزرگ شدم.

گویی در این یک سال کم‌ترین احوالی از او پرسیده بودند.

آگهی‌های حراجی را جمع کردم و در را با عصبانیت بستم.

او نخواسته بود من از دیار غربت غصه‌اش را بخورم. اما دروغ نیست اگر بگویم کمی بی‌محبتی آن‌ها را هم در من می‌دید.

هرچه پیش آمده بود باید پشت سر می‌گذاشتیم.

مادربزرگ چای تازه‌ای دم کرد و سوروسات دو نفره‌ای به راه انداخت.

باران آرام آرام به پنجره‌ها می‌کوبید. بوی خاک نم‌خورده باغچه، عطر چای تازه‌دم و گرمای اجاق قدیمی همه‌چیز را شبیه خاطره‌های دور کرده بود.

مادربزرگ کنار بخاری نشست و لیوان چایش را در دست گرفت. دست‌هایش می‌لرزید، اما نگاهش روشن‌تر بود.

گفت: می‌دانی چرا می‌خواستم بروم خانه سالمندان؟

نگران شدم. نکند دوباره فکر رفتن در سرش باشد.

آهی کشید و ادامه داد: نه از تنهایی می‌ترسیدم، نه از مرگ... فقط نمی‌خواستم باری روی دوش هیچ‌کدامشان باشم. اما حالا که برگشتی باید دلمان باز به همین خانه گرم باشد.

اشک دوباره در چشمانم نشست. می‌خواستم بمانم، همان‌طور که در سال‌های دانشجویی مانده بودم. دستش را گرفتم و چشم به چشمش دوختم تا حرفی که می‌زنم او را مطمئن کند. که  نمی‌گذارم دیگر غصه به دلش بیاید.

سکوت خانه با صدای باران و قل‌قل سماور پر می‌شد. قاب عکس‌های روی دیوار انگار دوباره جان گرفته بودند. شب شد و ما تا دیروقت با هم حرف زدیم؛ از خاطره‌ها، از روزهایی که گذشته بود، از دلخوری‌ها و امیدها.

این را مادربزرگ آن روز چندبار به من گفت که می‌دانم خانه سالمندان هیچ‌وقت خانه نمی‌شود. چون خانه همان‌جاست که گرمای حضور کسی تو را آنجا نگه داشته باشد.

و من پیش‌تر در همین روز بارانی، پشت پنجره با خودم عهد کردم: دیگر نمی‌گذارم هیچ‌وقت روزهای تنهایی برای مادربزرگ سر برسد.

 

مادربزرگروز بارانیزندگیخانوادهحس خوب
۷
۲
Sarv
Sarv
سَرو، عاشق نوشتنه... نوشتن برای کسایی که کلمات‌رو زندگی می‌کنن و از خوندن لذت میبرن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید